شب يلدا شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند.
اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.
يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.
نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از آفريدگار طلب برکت مي کردند.
يكی از محققان دانشگاه بالتيمور در معرفی شب يلدا می نويسد: يلدا يك جشن است. با اينكه سال نو پارسی در مارس آغاز می شود، اما در اين روز برای گراميداشت طولانی ترين شب سال افراد دورهم جمع می شوند. اين سنت از زمان زرتشت پيامبر بر جای مانده است. هر چند كه در طول قرن ها بسياری از جشن های زرتشتيان تغيير كرده و در حال حاضر ۳۰۰ هزار زرتشتی كه در هند و ايران زندگی می كنند برخی از جشن های زرتشتيان را برگزار می كنند. يكی از محققان زرتشتی در شب يلدا خطاب به مدعوين گفت: چقدر از مردم حاضر در اينجا درخت كريسمس را آماده كرده اند؟ تعدادی دست بالا رفت. سپس پرسيد چند تن درخت يلدا را تزيين كرده اند، مدعوين متعجب شدند برخی خنديدند. اين محقق با تندی گفت اين چيزی است كه شما بايد داشته باشيد: «درخت يلدا». زيرا درخت كريسمس از درخت يلدا گرفته شده است. وی سپس ادامه داد كه در دوران پارس باستان در شب يلدا درخت سبزی را تزيين می كردند كه نشانه سبزی هميشگی باشد. يعنی روز تولد خورشيد. دختران جوان آرزو می كردند و لباس های بافته شده از نقره را به دور درخت می بستند تا به خواسته خود برسند اما اين رسم آرام آرام تغيير كرد.زيرا مسيحيان و پاپ لئو در قرن چهارم برای از بين بردن اين سنت تلاش كردند و سرانجام پيروز شدند.همزمانی تولد مسيح با شب يلدا سبب شد كه اين دو جشن با هم برگزار شود ولی به تدريج با تغيير مداوم تاريخ، زمان آن تغييركرد. در قرن هيجدم «لوتران» آلمانی با اقتباس از درخت يلدای پارسيان درخت كريسمس را به جمع تزيينات شب تولد مسيح آورد.با رواج اسلام در ايران، زرتشتيان مدت ها در خفا مراسم خود را برگزار می كردند تا حدی كه بسياری از سنت ها به دليل مخفی شدن اين جشن منسوخ شد و در بسياری از نقاط مانند پاكستان و هند اين رسم بسيار كم رنگ شده اما در ايران هنوز پا برجاست.به قولی شب يلدا زمان تولد مهر يا ميترا است. طرفداران قوم آريا در ايران وهند و اروپا اين شب را با كمی تغييرات در سنت ها جشن می گيرند. درابتدای شب اقوام و گروه های مختلف مردم گردهم جمع می شوند با روشن كردن آتش ميوه های فصل زمستان و ميوه هايی را كه در طول تابستان خشك كرده اند می خورند و دعا می كنند و شعر می خوانند.
ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،
جالب اين است که يلدا کلمه ايست سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان آن را شب زادن ترجمه کرده اند.
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز21 دسامبر به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم A.D در پي اشتباهات محاسباتي اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت و در آن زمان مسيحيان روز ژانويه را روز تولد مسيح جشن مي گرفتند.اما با گسترش مسيحيت در آن زمان به دليل اينکه نمي توانستند مردم را از برپاداشتن اين جشن منع کنند بنابراين روز کريسمس را به روز 25 دسامبر جابه جا کردند
این گوشه ای از تاثیر فرهنگ ایرانیا ن بر اروپا بود حال ما به عنوان وارثان این تمدن کهن برای شناخت و شناساندن و پیدا کردن دیگر تاثیرات این فرهنگ چه کاری انجام دادیم پاسخ به این سوال را به اندیشه توانای خواننده ایرانی می سپارم.
"برگرفته از وب سایت www.aryanempire.com"
Thursday, December 31, 2009
كريسمس همان شب چله است/مير جلال الدين کزازي
مير جلال الدين کزازي
كريسمس همان شب چله است/مير جلال الدين کزازي
«کاوشی در شب چله» در اين همايش دكتر «ميرجلال الدين كزازي» استاد زبان و ادبيات فارسي، به نقش ايزدمهر در مراسم شب چله و تقليد مسيحيان از اين آيين در شب كريسمس اشاره كرد.
از دكتر كزازي تاكنون بيش از 38 كتاب و 80 مقاله به چاپ رسيده است.
متن زیر برگرفته از سخنرانی دکتر کزازی در این همایش است:
«شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد. مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي كشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش كنند. خوردن خوراكي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن يكي از دلايل گرفتن جشن دراين شب زاده شدن ايزدمهر است.
مهر به معناي خورشيد و يكي از بغان ايراني و هندي است و تاريخ پرستش به سال ها پيش از زرتشت مي رسد. پس از ظهور زرتشت، اين پيامبر ايراني خداي بزرگ را اهوارمزدا معرفي كرد. ايزدان و بغان را به دو دسته اهورايي و ديواني تقسيم كرد. در باور زرشتي، بغان تيره اهورايي ستوده و تيره ديواني نكوهيده شود. يكي از ايزدان اهواريي مهر ايراني و هني بود. مهر ايزدي نيك است و قسمتي از اوستا به نام او، نام گذاري شده است. در مهريشت اوستا آمده است: «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ايراني مي نگرد تا دروغي نگويد.»
ايزد مهر در يكي از شهرهاي خاوري ايران از دوشيزه اي به نام ناهيد زاده شد. پس از مدت اندكي كشور به كيش مهرپرستي گرويد. مهرپرستي از مرزهاي ايران فراتر و به رم رفت. پادشاهان رم به آن گرويدند و دين رسمي رم شد. «يوليانوس» يا «ژوليان» يكي از پادشاهان رومي گروه گروه مردم ترسا را به دين مهر مي كشاند و دعوت مي كرد. هنوز هم نيايش هاي اين شاه رومي با مهر برجاست. «اي پدر در آسمان نيايش مرا بشنو» «يوليانوس» در اين نيايش خدا را پدر مي نامد. اين اسمي بود كه ترسايان به تقليد از مهرپرستان بر خداي خود گذاشتند. روميان سال هاي بسيار تولد مهر و شب چله را جشن مي گرفتند و آن را آغاز سال مي دانستند. حتي پس از گسترش دين مسيحيت، باز كشيشان نتوانستند از گرفتن اين جشن ها جلوگيري كنند و به ناچار مجبور شدند به دروغ اين شب را زادروز تولد عيسي معرفي كنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عيسي جشن بگيرند نه تولد ايزدمهر، هنگامي كه به آيين و مراسم مسيحيان در كريسمس نگاه مي كنيم بسياري از نشانه هاي ايراني اين مراسم را در مي يابيم. ايرانيان قديم در شب چله درخت سروي را با دو رشته نوار نقره اي و طلايي مي آراستند. بعدها مسيحيان درخت كاج را به تقليد از مهرپرستان و ايرانيان تزيين كردند. مهر از دوشيزه با كره اي به نام آناهيتا در درون غاري زاده شد كه بعدها مسيحيان عيسي را جايگزين مهر و مريم را جايگزين آناهيتا قرار دادند. يكي ديگر از وام گيري هاي مسيحيان از مهرپرستان، روز مقدس مسيحي يعني يكشنبه است.
Sunday به معني روز خورشيد يا مهر است كه روز مقدس مهرپرستان بود. ارنست رنان درباره آيين مهرپرستي گفته است: «اگر عيسويت به هنگام گسترش خود بر اثر بيماري مرگ ماري باز مي ايستاد، سراسر جهان به آيين مهر مي گرويد.»
nosratdarvishi.com
كريسمس همان شب چله است/مير جلال الدين کزازي
«کاوشی در شب چله» در اين همايش دكتر «ميرجلال الدين كزازي» استاد زبان و ادبيات فارسي، به نقش ايزدمهر در مراسم شب چله و تقليد مسيحيان از اين آيين در شب كريسمس اشاره كرد.
از دكتر كزازي تاكنون بيش از 38 كتاب و 80 مقاله به چاپ رسيده است.
متن زیر برگرفته از سخنرانی دکتر کزازی در این همایش است:
«شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد. مردمان سرزمين ايران با بيدار ماندن، طلوع خورشيد و سپيده دم را انتظار مي كشند تا خود شاهد دميدن خورشيد باشند و آن را ستايش كنند. خوردن خوراكي ها و مراسم ديگر در اين شب بهانه اي است براي بيدار ماندن يكي از دلايل گرفتن جشن دراين شب زاده شدن ايزدمهر است.
مهر به معناي خورشيد و يكي از بغان ايراني و هندي است و تاريخ پرستش به سال ها پيش از زرتشت مي رسد. پس از ظهور زرتشت، اين پيامبر ايراني خداي بزرگ را اهوارمزدا معرفي كرد. ايزدان و بغان را به دو دسته اهورايي و ديواني تقسيم كرد. در باور زرشتي، بغان تيره اهورايي ستوده و تيره ديواني نكوهيده شود. يكي از ايزدان اهواريي مهر ايراني و هني بود. مهر ايزدي نيك است و قسمتي از اوستا به نام او، نام گذاري شده است. در مهريشت اوستا آمده است: «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ايراني مي نگرد تا دروغي نگويد.»
ايزد مهر در يكي از شهرهاي خاوري ايران از دوشيزه اي به نام ناهيد زاده شد. پس از مدت اندكي كشور به كيش مهرپرستي گرويد. مهرپرستي از مرزهاي ايران فراتر و به رم رفت. پادشاهان رم به آن گرويدند و دين رسمي رم شد. «يوليانوس» يا «ژوليان» يكي از پادشاهان رومي گروه گروه مردم ترسا را به دين مهر مي كشاند و دعوت مي كرد. هنوز هم نيايش هاي اين شاه رومي با مهر برجاست. «اي پدر در آسمان نيايش مرا بشنو» «يوليانوس» در اين نيايش خدا را پدر مي نامد. اين اسمي بود كه ترسايان به تقليد از مهرپرستان بر خداي خود گذاشتند. روميان سال هاي بسيار تولد مهر و شب چله را جشن مي گرفتند و آن را آغاز سال مي دانستند. حتي پس از گسترش دين مسيحيت، باز كشيشان نتوانستند از گرفتن اين جشن ها جلوگيري كنند و به ناچار مجبور شدند به دروغ اين شب را زادروز تولد عيسي معرفي كنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عيسي جشن بگيرند نه تولد ايزدمهر، هنگامي كه به آيين و مراسم مسيحيان در كريسمس نگاه مي كنيم بسياري از نشانه هاي ايراني اين مراسم را در مي يابيم. ايرانيان قديم در شب چله درخت سروي را با دو رشته نوار نقره اي و طلايي مي آراستند. بعدها مسيحيان درخت كاج را به تقليد از مهرپرستان و ايرانيان تزيين كردند. مهر از دوشيزه با كره اي به نام آناهيتا در درون غاري زاده شد كه بعدها مسيحيان عيسي را جايگزين مهر و مريم را جايگزين آناهيتا قرار دادند. يكي ديگر از وام گيري هاي مسيحيان از مهرپرستان، روز مقدس مسيحي يعني يكشنبه است.
Sunday به معني روز خورشيد يا مهر است كه روز مقدس مهرپرستان بود. ارنست رنان درباره آيين مهرپرستي گفته است: «اگر عيسويت به هنگام گسترش خود بر اثر بيماري مرگ ماري باز مي ايستاد، سراسر جهان به آيين مهر مي گرويد.»
nosratdarvishi.com
علت عدم انطباق تاريخ كنوني كريسمي (25 دسامبر) و يلدا (21 دسامبر)
علت عدم انطباق تاريخ كنوني كريسمي (25 دسامبر) و يلدا (21 دسامبر):
گاهشماري در اروپا از صدها سال پيش از ميلاد متداول بود ولي تقويم دقيقي وجود نداشت. در سال 46 قبل از ميلاد كه به آخرين سال اغتشاش تقويمي مشهور است (Last year of confusion) به دستور جوليوس سزار، منجم اسكندريه اي به نام Sosigenes تقويمي بر اساس گاهشماري شمسي مصري ها تهيه كرد.
بر مبناي اين تقويم كه در آن سال 365 روز و شش ساعت فرض مي شد، 25 مارس روز اول بهار به حساب مي آمد. به اين ترتيب هنگام اعلام برابري مذاهب و آغاز برگزاري جشن كريسمس اول زمستان با روز 25 دسامبر مطابق بود. و طبيعتا جشن كريسمس و يلدا نيز در شب 25 دسامبر برگزار شد.
در اولين كنفرانس جهاني مسيحيت كه به توصيه ي كنستانتين در سال 325 در Nicaea نزديك قسطنطنيه برپا گرديد با اين عنوان كه به علت دقيق نبودن چهار تاخير در تقويم به وجود آمده است آن را تغيير دادند و 21 مارس را اول بهار اعلام كردند. در نتيجه اول زمستان با روز 21 دسامبر منطبق شد ولي ضرورتي نبود كه تغييري در تاريخ كريسمس داده شود و احتمالا ترجيح داده مي شد كه كاملا خاطره ي شب يلدا از اذهان زدوده شود. امروزه در كمتر منبعي به ريشه و تاريخ واقعي روز كريسمس اشاره مي شود.
تغيير و تصحيح تقويم بار ديگر در قرن شانزدهم انجام گرفت. در سال 1582 به دستور پاپ گرگوري سيزدهم روز بعد از چهارم اكتبر، روز 15 اكتبر اعلام شد. پس از گذشتن متجاوز از چهار قرن اين فرمان و دستورات ديگر از جمله قرار دادن اول ژانويه به عنوان اولين روز سال به صورت كلي مورد قبول مردم واقع شده است ولي هنوز هم قسمت هايي از كليساي ارتدكس اين تقويم و پيشنهادهاي كنفرانس (نيسه آ) را قبول ندارند و تاريخ هاي مذهبي را بر مبناي تقويم (جولين) حساب مي كنند.
در ايران پس از گذشت چند هزار سال هنوز هم شب يلدا به عنوان يك سنت و آيين قديمي و بدون توجه به سابقه ي اصلي آن جشن گرفته مي شود.
WWW.akairan.com
گاهشماري در اروپا از صدها سال پيش از ميلاد متداول بود ولي تقويم دقيقي وجود نداشت. در سال 46 قبل از ميلاد كه به آخرين سال اغتشاش تقويمي مشهور است (Last year of confusion) به دستور جوليوس سزار، منجم اسكندريه اي به نام Sosigenes تقويمي بر اساس گاهشماري شمسي مصري ها تهيه كرد.
بر مبناي اين تقويم كه در آن سال 365 روز و شش ساعت فرض مي شد، 25 مارس روز اول بهار به حساب مي آمد. به اين ترتيب هنگام اعلام برابري مذاهب و آغاز برگزاري جشن كريسمس اول زمستان با روز 25 دسامبر مطابق بود. و طبيعتا جشن كريسمس و يلدا نيز در شب 25 دسامبر برگزار شد.
در اولين كنفرانس جهاني مسيحيت كه به توصيه ي كنستانتين در سال 325 در Nicaea نزديك قسطنطنيه برپا گرديد با اين عنوان كه به علت دقيق نبودن چهار تاخير در تقويم به وجود آمده است آن را تغيير دادند و 21 مارس را اول بهار اعلام كردند. در نتيجه اول زمستان با روز 21 دسامبر منطبق شد ولي ضرورتي نبود كه تغييري در تاريخ كريسمس داده شود و احتمالا ترجيح داده مي شد كه كاملا خاطره ي شب يلدا از اذهان زدوده شود. امروزه در كمتر منبعي به ريشه و تاريخ واقعي روز كريسمس اشاره مي شود.
تغيير و تصحيح تقويم بار ديگر در قرن شانزدهم انجام گرفت. در سال 1582 به دستور پاپ گرگوري سيزدهم روز بعد از چهارم اكتبر، روز 15 اكتبر اعلام شد. پس از گذشتن متجاوز از چهار قرن اين فرمان و دستورات ديگر از جمله قرار دادن اول ژانويه به عنوان اولين روز سال به صورت كلي مورد قبول مردم واقع شده است ولي هنوز هم قسمت هايي از كليساي ارتدكس اين تقويم و پيشنهادهاي كنفرانس (نيسه آ) را قبول ندارند و تاريخ هاي مذهبي را بر مبناي تقويم (جولين) حساب مي كنند.
در ايران پس از گذشت چند هزار سال هنوز هم شب يلدا به عنوان يك سنت و آيين قديمي و بدون توجه به سابقه ي اصلي آن جشن گرفته مي شود.
WWW.akairan.com
شب يلدا يا شب چل , حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن
شب يلدا يا شب چله
ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .
دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است . واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير ) نامند .
آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن چيست ؟
از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد.
ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت
آيين شب يلدا يا شب چله
صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند . برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.
فال حافظ و شاهنامه خواني
يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن» است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است. شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.
www.akairan.com
ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .
دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است . واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير ) نامند .
آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن چيست ؟
از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد.
ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،
همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت
آيين شب يلدا يا شب چله
صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند . برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.
فال حافظ و شاهنامه خواني
يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن» است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است. شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.
www.akairan.com
درخت های کریسمس از کجا آمدند ؟!؟
" بهخاطر نفوذ آداب و سنن ایران باستان است که امروزه غربیان میلاد مسیح را در روز ۲۵ دسامبر جشن میگیرند."
همانطور که میدانیم، یکی از اعیاد مهم ایرانی شب یلدا یا شب چله است. این شب که مصادف است با ۲۱ دسامبر، درازترین شب سال و شب آغاز اعتدال زمستانی است (آغاز برج جدی). یلدا در زبان سریانی به معنای "میلاد" است. ایرانیان قبل از ظهور زرتشت عقیده داشتند که در چنین شبی "میترا" یا "مهر" خدای شکستناپذیر خورشید، مهر و دوستی، محبت، نور و عدالت، بهطرزی معجزهآسا کنار یک نهر آب از دل تختهسنگی زاده شد. تولد او را گروهی از چوپانان در کمال بهت و حیرت شاهد بودند. میترا گاو سپید مقدسی دارد که همه جا مونس و همراه او است. یک روز خدای خورشید فرستادۀ خود کلاغ را نزد میترا میفرستد با این فرمان که گاو خود را قربانی کن. میترا با اکراه چنین میکند. گاو را میکشد و ناگاه از خون آن، دنیا و هر چه در آن است پدید میآید؛ از ماه و ستارگان گرفته تا گردش فصول و روشنایی روز.
پس از این قربانی، میترا و خدای خورشید با هم به اکل و شرب میپردازند، و میترا سوار بر ارابۀ خدای خورشید بر فراز اقیانوسها به پرواز درآمده، به آسمانها برده میشود و از آن پس بهعنوان میانجی بین آفریدگار و آفریدگان وساطت میکند (معنای اصلی میترا نیز "واسطه" یا "میانجی" است). بدین ترتیب ایرانیان باستان پیش از ظهور زرتشت، میترا را میپرستیدند و همه ساله در بزرگداشت میلاد او جشنهایی برگزار میکردند. در یکی از سرودههای دوران باستان در ستایش میترا چنین آمده است: "تو با ریختن آن خون ازلی، ما را فدیه دادی."
با ظهور زرتشت و گرویدن شاهان هخامنشی به این آیین، عناصر مربوط به پرستش میترا (یا میترائیسم) رفتهرفته در آیین جدید ادغام شد. با اینحال آیین میترا هیچگاه بهطور کامل از بین نرفت. شاهان ایرانی سلسلۀ هخامنشی از داریوش (۵۲۲ تا ۴۸۶ ق.م) به بعد، با اینکه خود پیرو زرتشت بودند، پی دردسر نبودند و نمیخواستند با عقاید کهن مذهبی که هنوز بسیاری از مردم و اشراف آنها را عزیز میداشتند در افتند. به همین جهت، بسیاری از عقاید میترائیسم را نگاه داشتند و در آیین زرتشت ادغام کردند. میترا خدای خورشید و نور، با اهورامزدا خدای روشنایی تداعی شد، و در تقابل با اهریمن خدای تاریکی قرار گرفت. شب یلدا یا شب میلاد میترا خدای نور نیز کماکان گرامی داشته میشد، با این استدلال که در پیکار مستمر بین نیروهای تاریکی و روشنایی، بزرگترین نبرد در چنین شبی رخ میدهد و در نهایت روشنایی پیروز میشود؛ از این پس روز درازتر و شب کوتاهتر میشود، گرما و نور رو به فزونی مینهد و سرما و ظلمت رو به کاهش، و نیکی بر بدی، و اهورامزدا بر اهریمن، چیره میگردد. ایرانیان که آتش و حرارت را مظهر اهورامزدا خدای نور و نیکی میدانستند، در چنین شبی بیرون از منازل خود آتش روشن میکردند و در داخل، اعضای خانواده زیر حرارت کرسی کنار هم به شبزندهداری میپرداختند.
آنان شب را با افروختن آتش و روشن کردن چراغ به صبح میرساندند، تا از این طریق در نبرد "خورشید" با تاریکی به او کمک کرده باشند. آجیل و فندق و هندوانه و حلوا میخوردند، و بدین گونه پایان سردی و آغاز گرمی را گرامی میداشتند. جالب اینجا است که درخت سرو یا "سرو یلدا" نیز بهعنوان سمبول استقامت و پایداری در برابر سرما و تاریکی، در معابد میترا وجود داشت و در چنین شبی از آن استفاده میشد. جوانترها هر آرزویی داشتند بهطور نمادین دور پارچهای ابریشمی میپیچیدند و بر شاخههای سرو میآویختند. در پای درخت نیز هدایایی تقدیم میترا میکردند به این امید که آرزوهایشان را برآورده سازد.
چنین سنتهایی در پی جنگهای ایران و یونان رفتهرفته به اروپا نیز راه یافت. آیین میترا بزودی در بسیاری از مناطق دنیای هلنی آن روزگار مریدانی پیدا کرد، و معابد متعدد به افتخار میترا بنا شد. بااینحال احیای واقعی میترائیسم را در قرون دوم و سوم میلاد در امپراتوری روم شاهدیم. امپراتوران روم، میترا را که در ایران باستان مظهر وفاداری به پادشاه بود، بسیار بابطبع یافتند. امپراتورانی چون کومودوس (۱۸۰-۱۹۲م.)، سپتیمیوس سوروس (۱۹۳-۲۱۱)، کاراکالا (۲۱۱-۲۱۷) و جولیان ملقب به جولیان مرتد، و نیز بسیاری از سربازان و افسران روم، سخت پیرو این آیین بودند و در رم، بریتانیا (در پی هجوم روم به سال ۴۳ م.)، و کنارههای رود راین، دانوب و فرات، کنیسهها و معابد متعددی برای میترا بر پا داشتند. دیوکلیتیان امپراتور روم هنگامی که در صدد احیای حکومت و مذهب روم باستان برآمد، آیین میترا را از قلم نیانداخت. او در سال ۳۰۷ معبد بزرگی در کنارۀ رود دانوب واقع در نزدیکی وین برای میترا ساخت و او را "حامی امپراتوری روم" لقب داد.
بدین ترتیب میترائیسم به یمن امپراتوران روم و سربازانشان، در قرون ۳ و ۴ بهعنوان مهمترین رقیب آیین نوپای مسیحیت قد علم کرد و سخت در بین رومیان رواج یافت.
رومیان در بزرگداشت "میلاد خورشید شکستناپذیر" (natalis solis invicti) و موسم برداشت محصول، همه ساله در نیمۀ زمستان، یعنی از ۱۷تا ۲۴ دسامبر، کاروانهای شادی بر پا میکردند و به جشن و پایکوپی میپرداختند. آنان در این ایام که به ایام "جشن خدای زحل" (Saturnalia) معروف بود، کمابیش همان میکردند که ایرانیان در شب یلدا: خوراکهای مخصوص میخوردند، منازل خود را با گیاهان سبز میآراستند، به دید و بازدید یکدیگر میرفتند، و به هم هدیه میدادند.
و اما با پیروزی کنستانتین امپراتور مسیحی در سال ۳۱۲ و گسترش مسیحیت در دنیای روم، سنت پرستش میترا رفتهرفته رو به افول نهاد. بااینحال باورهای کهن دنیای باستان را نمیشد یکشبه ریشهکن کرد. بنابراین، آبای صدر مسیحیت در قرن چهار که بهخوبی با اساطیر و فلسفۀ دنیای باستان آشنا بودند و بر اهمیتشان واقف، در این فضای آزاد جدید کوشیدند از قابلیتهای دفاعیاتی سنتهایی چون جشن یلدا و آیین ظهور میترا بهمنظور گسترش مسیحیت استفاده کنند: آنان با جایگزین کردن عیسی بهجای میترا، تمام شکوه و عظمت جشن ظهور میترا را بهیکباره به واقعۀ تولد عیسی انتقال میدادند.
بدین ترتیب شب یلدا جشن ظهور میترا که پیشاپیش بهخوبی در فرهنگ و باورهای دینی دنیای روم ریشه دوانده بود و قدمتی دیرینه داشت، تا سال ۳۳۶میلادی رسماً بهعنوان سالروز میلاد مسیح یا کریسمس تعیین شد و میترا - منهای عناصر چندخداباورانۀ آن- جای خود را به مسیح داد. اینکه چرا ۲۵دسامبر انتخاب شد بدرستی روشن نیست، اما رومیان به احتمال زیاد این روز را که آخرین روز جشنهای نیمۀ زمستان بود، روز تولد میترا میدانستهاند.
با اینحال تبدیل جشنی بتپرستانه به جشن میلاد مسیح، در ابتدا سخت با مخالفت روبرو شد. بخش شرقی امپراتوری روم، ۶ ژانویه را روز تجلی خدا بر آدمیان (Epiphany) در قالب تولد و تعمید عیسی میدانست، و کلیسای اورشلیم نیز تنها ۶ ژانویه را بهعنوان روز میلاد مسیح معتبر شمرد و جشن میگرفت. اما رفتهرفته کلیساهای شرق نیز، ولو با اکراه، مخالفت را کنار گذاشتند و سنت برگزاری عید میلاد مسیح در روز ۲۵ دسامبر را پذیرفتند، بهطوریکه این روز تا پایان قرن چهار تقریباً در همه جا رسماً بهعنوان روز تولد مسیح جشن گرفته میشد. تنها استثنا، کلیسای ارمنی بود که هنوز هم میلاد مسیح را روز ۶ ژانویه میداند و ۲۵ دسامبر را بهعنوان جشن بتپرستان مردود میشمرد.
در اشعار فارسی هر از گاه به ارتباط جشن یلدا و میلاد مسیح اشاره شده است. سنایی در این باره میگوید:
به صاحبدولتی پیونــد اگر نامـی همی جویــی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
بهعبارت دیگر، اگر میخواهی نامآور شوی، به آنکه صاحبنام است بپیوند، درست همانطور که شب یلدا با پیوستن به عیسی (در قالب کریسمس) چنین معروف شد.
معزی نیز در وصف عیسی میگوید:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزنـده و گیتــی شب یلــدا
و سیف اسفرنگی تأکید میورزد که یلدا شهرت و آوازۀ خود را از نام مسیح دارد:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شایـد
که درازنامی از نام مسیح یافت یلـــــدا
بدین ترتیب میبینیم که
کریسمس نه یک عید بیگانه خاص ارامنه یا غربیان، بلکه عیدی است که اتفاقاً نقاط اشتراک انکارناپذیری با باورهای دینی و آداب و سنن کهن ایرانزمین دارد.
نزدیک بودن جشن میلاد مسیح و جشن شب یلدا هم از لحاظ زمانی و هم تا حدی از لحاظ ماهیتی، خود گواهی است دیگر بر نزدیکی دل ایرانیان با مسیح. ایرانیانی که هم در واقعۀ تولد عیسی (دیدار مجوسیان که به باور اکثر محققان از ایران بودند) و هم در سراسر کتابمقدس، بهکراّت از آنان به نیکی یاد شده است.
بنابراین اینبار که چراغانی خیابانها، درخشش درخت کریسمس، و زرق و برق هدایای پای آن را دیدیم، خاستگاه ایرانی کریسمس را از یاد نبریم!
http://www.kalameh.com/Pages/ArticleDetails.aspx?ArticleId=413
اما اين سنت در دنياي مسيحيت هم داراي تاريخچه اي است
سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.
واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.
بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.
در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.
در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.
کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.
در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.
در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.
تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند.
همانطور که میدانیم، یکی از اعیاد مهم ایرانی شب یلدا یا شب چله است. این شب که مصادف است با ۲۱ دسامبر، درازترین شب سال و شب آغاز اعتدال زمستانی است (آغاز برج جدی). یلدا در زبان سریانی به معنای "میلاد" است. ایرانیان قبل از ظهور زرتشت عقیده داشتند که در چنین شبی "میترا" یا "مهر" خدای شکستناپذیر خورشید، مهر و دوستی، محبت، نور و عدالت، بهطرزی معجزهآسا کنار یک نهر آب از دل تختهسنگی زاده شد. تولد او را گروهی از چوپانان در کمال بهت و حیرت شاهد بودند. میترا گاو سپید مقدسی دارد که همه جا مونس و همراه او است. یک روز خدای خورشید فرستادۀ خود کلاغ را نزد میترا میفرستد با این فرمان که گاو خود را قربانی کن. میترا با اکراه چنین میکند. گاو را میکشد و ناگاه از خون آن، دنیا و هر چه در آن است پدید میآید؛ از ماه و ستارگان گرفته تا گردش فصول و روشنایی روز.
پس از این قربانی، میترا و خدای خورشید با هم به اکل و شرب میپردازند، و میترا سوار بر ارابۀ خدای خورشید بر فراز اقیانوسها به پرواز درآمده، به آسمانها برده میشود و از آن پس بهعنوان میانجی بین آفریدگار و آفریدگان وساطت میکند (معنای اصلی میترا نیز "واسطه" یا "میانجی" است). بدین ترتیب ایرانیان باستان پیش از ظهور زرتشت، میترا را میپرستیدند و همه ساله در بزرگداشت میلاد او جشنهایی برگزار میکردند. در یکی از سرودههای دوران باستان در ستایش میترا چنین آمده است: "تو با ریختن آن خون ازلی، ما را فدیه دادی."
با ظهور زرتشت و گرویدن شاهان هخامنشی به این آیین، عناصر مربوط به پرستش میترا (یا میترائیسم) رفتهرفته در آیین جدید ادغام شد. با اینحال آیین میترا هیچگاه بهطور کامل از بین نرفت. شاهان ایرانی سلسلۀ هخامنشی از داریوش (۵۲۲ تا ۴۸۶ ق.م) به بعد، با اینکه خود پیرو زرتشت بودند، پی دردسر نبودند و نمیخواستند با عقاید کهن مذهبی که هنوز بسیاری از مردم و اشراف آنها را عزیز میداشتند در افتند. به همین جهت، بسیاری از عقاید میترائیسم را نگاه داشتند و در آیین زرتشت ادغام کردند. میترا خدای خورشید و نور، با اهورامزدا خدای روشنایی تداعی شد، و در تقابل با اهریمن خدای تاریکی قرار گرفت. شب یلدا یا شب میلاد میترا خدای نور نیز کماکان گرامی داشته میشد، با این استدلال که در پیکار مستمر بین نیروهای تاریکی و روشنایی، بزرگترین نبرد در چنین شبی رخ میدهد و در نهایت روشنایی پیروز میشود؛ از این پس روز درازتر و شب کوتاهتر میشود، گرما و نور رو به فزونی مینهد و سرما و ظلمت رو به کاهش، و نیکی بر بدی، و اهورامزدا بر اهریمن، چیره میگردد. ایرانیان که آتش و حرارت را مظهر اهورامزدا خدای نور و نیکی میدانستند، در چنین شبی بیرون از منازل خود آتش روشن میکردند و در داخل، اعضای خانواده زیر حرارت کرسی کنار هم به شبزندهداری میپرداختند.
آنان شب را با افروختن آتش و روشن کردن چراغ به صبح میرساندند، تا از این طریق در نبرد "خورشید" با تاریکی به او کمک کرده باشند. آجیل و فندق و هندوانه و حلوا میخوردند، و بدین گونه پایان سردی و آغاز گرمی را گرامی میداشتند. جالب اینجا است که درخت سرو یا "سرو یلدا" نیز بهعنوان سمبول استقامت و پایداری در برابر سرما و تاریکی، در معابد میترا وجود داشت و در چنین شبی از آن استفاده میشد. جوانترها هر آرزویی داشتند بهطور نمادین دور پارچهای ابریشمی میپیچیدند و بر شاخههای سرو میآویختند. در پای درخت نیز هدایایی تقدیم میترا میکردند به این امید که آرزوهایشان را برآورده سازد.
چنین سنتهایی در پی جنگهای ایران و یونان رفتهرفته به اروپا نیز راه یافت. آیین میترا بزودی در بسیاری از مناطق دنیای هلنی آن روزگار مریدانی پیدا کرد، و معابد متعدد به افتخار میترا بنا شد. بااینحال احیای واقعی میترائیسم را در قرون دوم و سوم میلاد در امپراتوری روم شاهدیم. امپراتوران روم، میترا را که در ایران باستان مظهر وفاداری به پادشاه بود، بسیار بابطبع یافتند. امپراتورانی چون کومودوس (۱۸۰-۱۹۲م.)، سپتیمیوس سوروس (۱۹۳-۲۱۱)، کاراکالا (۲۱۱-۲۱۷) و جولیان ملقب به جولیان مرتد، و نیز بسیاری از سربازان و افسران روم، سخت پیرو این آیین بودند و در رم، بریتانیا (در پی هجوم روم به سال ۴۳ م.)، و کنارههای رود راین، دانوب و فرات، کنیسهها و معابد متعددی برای میترا بر پا داشتند. دیوکلیتیان امپراتور روم هنگامی که در صدد احیای حکومت و مذهب روم باستان برآمد، آیین میترا را از قلم نیانداخت. او در سال ۳۰۷ معبد بزرگی در کنارۀ رود دانوب واقع در نزدیکی وین برای میترا ساخت و او را "حامی امپراتوری روم" لقب داد.
بدین ترتیب میترائیسم به یمن امپراتوران روم و سربازانشان، در قرون ۳ و ۴ بهعنوان مهمترین رقیب آیین نوپای مسیحیت قد علم کرد و سخت در بین رومیان رواج یافت.
رومیان در بزرگداشت "میلاد خورشید شکستناپذیر" (natalis solis invicti) و موسم برداشت محصول، همه ساله در نیمۀ زمستان، یعنی از ۱۷تا ۲۴ دسامبر، کاروانهای شادی بر پا میکردند و به جشن و پایکوپی میپرداختند. آنان در این ایام که به ایام "جشن خدای زحل" (Saturnalia) معروف بود، کمابیش همان میکردند که ایرانیان در شب یلدا: خوراکهای مخصوص میخوردند، منازل خود را با گیاهان سبز میآراستند، به دید و بازدید یکدیگر میرفتند، و به هم هدیه میدادند.
و اما با پیروزی کنستانتین امپراتور مسیحی در سال ۳۱۲ و گسترش مسیحیت در دنیای روم، سنت پرستش میترا رفتهرفته رو به افول نهاد. بااینحال باورهای کهن دنیای باستان را نمیشد یکشبه ریشهکن کرد. بنابراین، آبای صدر مسیحیت در قرن چهار که بهخوبی با اساطیر و فلسفۀ دنیای باستان آشنا بودند و بر اهمیتشان واقف، در این فضای آزاد جدید کوشیدند از قابلیتهای دفاعیاتی سنتهایی چون جشن یلدا و آیین ظهور میترا بهمنظور گسترش مسیحیت استفاده کنند: آنان با جایگزین کردن عیسی بهجای میترا، تمام شکوه و عظمت جشن ظهور میترا را بهیکباره به واقعۀ تولد عیسی انتقال میدادند.
بدین ترتیب شب یلدا جشن ظهور میترا که پیشاپیش بهخوبی در فرهنگ و باورهای دینی دنیای روم ریشه دوانده بود و قدمتی دیرینه داشت، تا سال ۳۳۶میلادی رسماً بهعنوان سالروز میلاد مسیح یا کریسمس تعیین شد و میترا - منهای عناصر چندخداباورانۀ آن- جای خود را به مسیح داد. اینکه چرا ۲۵دسامبر انتخاب شد بدرستی روشن نیست، اما رومیان به احتمال زیاد این روز را که آخرین روز جشنهای نیمۀ زمستان بود، روز تولد میترا میدانستهاند.
با اینحال تبدیل جشنی بتپرستانه به جشن میلاد مسیح، در ابتدا سخت با مخالفت روبرو شد. بخش شرقی امپراتوری روم، ۶ ژانویه را روز تجلی خدا بر آدمیان (Epiphany) در قالب تولد و تعمید عیسی میدانست، و کلیسای اورشلیم نیز تنها ۶ ژانویه را بهعنوان روز میلاد مسیح معتبر شمرد و جشن میگرفت. اما رفتهرفته کلیساهای شرق نیز، ولو با اکراه، مخالفت را کنار گذاشتند و سنت برگزاری عید میلاد مسیح در روز ۲۵ دسامبر را پذیرفتند، بهطوریکه این روز تا پایان قرن چهار تقریباً در همه جا رسماً بهعنوان روز تولد مسیح جشن گرفته میشد. تنها استثنا، کلیسای ارمنی بود که هنوز هم میلاد مسیح را روز ۶ ژانویه میداند و ۲۵ دسامبر را بهعنوان جشن بتپرستان مردود میشمرد.
در اشعار فارسی هر از گاه به ارتباط جشن یلدا و میلاد مسیح اشاره شده است. سنایی در این باره میگوید:
به صاحبدولتی پیونــد اگر نامـی همی جویــی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
بهعبارت دیگر، اگر میخواهی نامآور شوی، به آنکه صاحبنام است بپیوند، درست همانطور که شب یلدا با پیوستن به عیسی (در قالب کریسمس) چنین معروف شد.
معزی نیز در وصف عیسی میگوید:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزنـده و گیتــی شب یلــدا
و سیف اسفرنگی تأکید میورزد که یلدا شهرت و آوازۀ خود را از نام مسیح دارد:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شایـد
که درازنامی از نام مسیح یافت یلـــــدا
بدین ترتیب میبینیم که
کریسمس نه یک عید بیگانه خاص ارامنه یا غربیان، بلکه عیدی است که اتفاقاً نقاط اشتراک انکارناپذیری با باورهای دینی و آداب و سنن کهن ایرانزمین دارد.
نزدیک بودن جشن میلاد مسیح و جشن شب یلدا هم از لحاظ زمانی و هم تا حدی از لحاظ ماهیتی، خود گواهی است دیگر بر نزدیکی دل ایرانیان با مسیح. ایرانیانی که هم در واقعۀ تولد عیسی (دیدار مجوسیان که به باور اکثر محققان از ایران بودند) و هم در سراسر کتابمقدس، بهکراّت از آنان به نیکی یاد شده است.
بنابراین اینبار که چراغانی خیابانها، درخشش درخت کریسمس، و زرق و برق هدایای پای آن را دیدیم، خاستگاه ایرانی کریسمس را از یاد نبریم!
http://www.kalameh.com/Pages/ArticleDetails.aspx?ArticleId=413
اما اين سنت در دنياي مسيحيت هم داراي تاريخچه اي است
سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.
واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.
بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.
در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.
در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.
کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.
در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.
در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.
تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند.
خودرویی که روز عاشورا مردم را زير کرد دزدیده شدهبود!
فرمانده نيروی انتظامی:
خودرویی که روز عاشورا مردم را زير کرد دزدیده شدهبود!
اسماعيل احمدیمقدم، فرمانده نيروی انتظامی اعلام کرد: "در مورد خودرويی که اغتشاشگران را زير کرد، مالک خودرو شناسايی شد و معلوم شد که اين خودرو سرقت شده بودهاست و سارق اقدام به اين کار کردهاست که تحقيقات برای شناسايی اين فرد در حال انجام است." احمدیمقدم در پاسخ به سئوالی در رابطه با تصاويری در سايتهای اينترنتی و زيرگرفتهشدن برخی افراد از سوی خودروهای غيرشخصی گفت: "هيچ تصويری وجود ندارد و شما هم دروغ نگوييد و حق نداريد ديگر سئوالهای دروغ بپرسيد!" فرمانده نيروی انتظامی گفت: "پليس برای تعقيب اغتشاشگر احتياجی به مجوز ندارد و در روز برای ورود به ساختمان مجوز نمیخواهد." وی اعلام کرد ۵۰۰ نفر در جريانات روز عاشورا بازداشت شدند و افزود: "ديگر مدارا نخواهد شد و با دستگيرشدگان نيز با مدارای سابق برخورد نمیشود."
GOOYA
خودرویی که روز عاشورا مردم را زير کرد دزدیده شدهبود!
اسماعيل احمدیمقدم، فرمانده نيروی انتظامی اعلام کرد: "در مورد خودرويی که اغتشاشگران را زير کرد، مالک خودرو شناسايی شد و معلوم شد که اين خودرو سرقت شده بودهاست و سارق اقدام به اين کار کردهاست که تحقيقات برای شناسايی اين فرد در حال انجام است." احمدیمقدم در پاسخ به سئوالی در رابطه با تصاويری در سايتهای اينترنتی و زيرگرفتهشدن برخی افراد از سوی خودروهای غيرشخصی گفت: "هيچ تصويری وجود ندارد و شما هم دروغ نگوييد و حق نداريد ديگر سئوالهای دروغ بپرسيد!" فرمانده نيروی انتظامی گفت: "پليس برای تعقيب اغتشاشگر احتياجی به مجوز ندارد و در روز برای ورود به ساختمان مجوز نمیخواهد." وی اعلام کرد ۵۰۰ نفر در جريانات روز عاشورا بازداشت شدند و افزود: "ديگر مدارا نخواهد شد و با دستگيرشدگان نيز با مدارای سابق برخورد نمیشود."
GOOYA
Tuesday, December 29, 2009
اينهم سايتها ، وبلاگها و راديوهاي همراه ملت
http://www.kaleme.org/
http://www.rahesabz.net/
www.mardomak.org
http://tagheer.cz.cc/fa/
www.1oo1nights.org
http://www.rahesabz.net/
www.rouydadnews.com
PEIKNET.COM
BALATARIN.COM
www.makhmalbaf.com
SAZEGARA.NET
http://www.gozaar.org/
HAMMIHANNEWS.COM
http://www.noandish.com/
http://www.mellimazhabi.org/
http://www.masoudbehnoud.com/ http://www.masoudbehnoud.com/weblog/
www.asgharagha.com www.hadisara.com
http://greenmartyrs.com/
http://www.mizanpress.org/
http://www.norooznews.net/
http://www.nourizadeh.com/
http://www.parsine.com/
https://www.glwiz.com/
GOOYA.COM
http://www.iranianmy.com/
http://www.roozonline.com/
http://www.rfi.fr/actufa/pages/001/accueil.asp
popup_multi_mediaplayer/0,,4613421_type_audio_struct_9847_format_WMedia,00.html
http://www.autnews.de/
http://www.akhbar-rooz.com/
http://asre-nou.net/
http://www.ayandeh.com/
http://www.ayandenews.com/
http://bamdadkhabar.info/
http://www.emruznews.com/
http://www.foroneiran.com/
http://www.shafaf.ir/
http://www.mojahedin-enghelab.net/
http://fa.shahrvand.com/
http://www.emruznews.com/
آدرس وب سايت مراجع:
http://www.emruznews.com/ShowItem.aspx?ID=16140&p=1
PERSIAN RADIO LIVE :
EPERSIANRADIO.COM/MAIN/INDEX.ASPX
فركانس ماهواره ها:
IRANSATNEW1.BLOGSPOT.COM
تلويزيون كانال 1:
http://channelonehd.com/
RADIO DW-GERMANY LIVE:
http://www.dw-world.de/popups/
RADIO SWEDEDN:
http://www.sr.se/cgi-bin/International/nyhetssidor/index.asp?ProgramID=2493
READIO JAVAN:
http://www.radiojavan.com/
RADIO MARDOM:
http://212.72.187.12/mardom
RADIO SEDAYE IRAN:
http://www.krsi.net/us-en/
RADIO ZAMANEH:
http://radiozamaaneh.com/
http://www.rahesabz.net/
www.mardomak.org
http://tagheer.cz.cc/fa/
www.1oo1nights.org
http://www.rahesabz.net/
www.rouydadnews.com
PEIKNET.COM
BALATARIN.COM
www.makhmalbaf.com
SAZEGARA.NET
http://www.gozaar.org/
HAMMIHANNEWS.COM
http://www.noandish.com/
http://www.mellimazhabi.org/
http://www.masoudbehnoud.com/ http://www.masoudbehnoud.com/weblog/
www.asgharagha.com www.hadisara.com
http://greenmartyrs.com/
http://www.mizanpress.org/
http://www.norooznews.net/
http://www.nourizadeh.com/
http://www.parsine.com/
https://www.glwiz.com/
GOOYA.COM
http://www.iranianmy.com/
http://www.roozonline.com/
http://www.rfi.fr/actufa/pages/001/accueil.asp
popup_multi_mediaplayer/0,,4613421_type_audio_struct_9847_format_WMedia,00.html
http://www.autnews.de/
http://www.akhbar-rooz.com/
http://asre-nou.net/
http://www.ayandeh.com/
http://www.ayandenews.com/
http://bamdadkhabar.info/
http://www.emruznews.com/
http://www.foroneiran.com/
http://www.shafaf.ir/
http://www.mojahedin-enghelab.net/
http://fa.shahrvand.com/
http://www.emruznews.com/
آدرس وب سايت مراجع:
http://www.emruznews.com/ShowItem.aspx?ID=16140&p=1
PERSIAN RADIO LIVE :
EPERSIANRADIO.COM/MAIN/INDEX.ASPX
فركانس ماهواره ها:
IRANSATNEW1.BLOGSPOT.COM
تلويزيون كانال 1:
http://channelonehd.com/
RADIO DW-GERMANY LIVE:
http://www.dw-world.de/popups/
RADIO SWEDEDN:
http://www.sr.se/cgi-bin/International/nyhetssidor/index.asp?ProgramID=2493
READIO JAVAN:
http://www.radiojavan.com/
RADIO MARDOM:
http://212.72.187.12/mardom
RADIO SEDAYE IRAN:
http://www.krsi.net/us-en/
RADIO ZAMANEH:
http://radiozamaaneh.com/
چگونه با تقلبهاي مخابرات مبارزه كنيم
از مدتي پیش دامنه های موج سبز آزادی (www.mowjcamp.com) و(www.mowjcamp.org ) به آدرس آی پی جعل شده ارسال شد. آی پی اصلی موج سبز آزادی http://174.129.25.248 می باشد که با وارد کردن آن می توانید به دروغ بودن این خبر پی ببرید.
تکمیلی : مدتی است شرکت مخابرات ایران بر خلاف تمام قوانین بین المللی ، با دستکاری آدرس های اینترنتی آنها را به جای دیگری ارجاع میدهد . این کار مخابرات نوعی گردنه گیری است . یعنی شما وقتی اسم سایت را درخواست می دهید ، باید اسم این سایت به یک عدد تبدیل شود تا آن سایت برای شما بارگزاری شود . سرویس که این کار را انجام می دهد نامش دی ان اس (DNS ) است . سرویسی (Service ) که نام (Name ) را از دامنه (Domain ) به عدد آی پی (IP ) تبدیل می کند .
مثــــــلا : هم اکنون سایت موج آزادی با نام ” www.mowjcamp.com “ باید در مخابرات به عدد 174.129.25.248 تبدیل شود اما به جای آن به عدد 62.220.120.5 تبدیل می شود که متعلق به صدا و سیمای ایران است !
راهکار مبارزه با این کار عبور از یک شاهراه به جای عبور از گردنه مخابرات است . یعنی کافی است اسم گردنه ی خود یا همان DNS را به عددی مانند 4.2.2.4 یا 8.8.4.4 یا 8.8.8.8 تغییر دهید
چگونه ip خود و دیگران را پیدا کنیم؟(ویندوز)
شما پس از وصل شدن به اينترنت، وارد Command مي شويد سپس در اونجا IPCONFIG را تايپ كنيد سپس آي پي شما برايتان نمايش داده مي شود.در قسمت IP ADDRESS شماره آي پي خود را خواهيد ديد.
چگونه IP يك سايت را بدست آوريم؟
شما به Command بريد سپس در PING SITE-NAME را بزنيد و بعد آي پي سايت را مي دهد.
چگونه آي پي يك فرد رو وقتي داره با شما چت مي كند بدست آوريم؟
به قسمت Command بريد سپس در اونجا فرمان Netstat -n رو بزنيد در اين قسمت شما قادر خواهيد بود هر آي پي كه به كامپيوتر شما وصل هست را نمايش مي ده. شما براي اينكه ببينيد چه آي پي هايي به شما وصل هست قسمت Foreign Address را ببينيد.
وقتي به اينترنت وصل شديد و داشتيد با كسي چت مي كرديد در قسمت Foreign Address مي تونيد آدرس آي پي كه به شما وصل هست همراه با اون پورتي كه به شما وصل هست را نمايش مي دهد و در قسمت State هم نشان مي دهد اين ارتباط برقرار هست يا خير.
تکمیلی : مدتی است شرکت مخابرات ایران بر خلاف تمام قوانین بین المللی ، با دستکاری آدرس های اینترنتی آنها را به جای دیگری ارجاع میدهد . این کار مخابرات نوعی گردنه گیری است . یعنی شما وقتی اسم سایت را درخواست می دهید ، باید اسم این سایت به یک عدد تبدیل شود تا آن سایت برای شما بارگزاری شود . سرویس که این کار را انجام می دهد نامش دی ان اس (DNS ) است . سرویسی (Service ) که نام (Name ) را از دامنه (Domain ) به عدد آی پی (IP ) تبدیل می کند .
مثــــــلا : هم اکنون سایت موج آزادی با نام ” www.mowjcamp.com “ باید در مخابرات به عدد 174.129.25.248 تبدیل شود اما به جای آن به عدد 62.220.120.5 تبدیل می شود که متعلق به صدا و سیمای ایران است !
راهکار مبارزه با این کار عبور از یک شاهراه به جای عبور از گردنه مخابرات است . یعنی کافی است اسم گردنه ی خود یا همان DNS را به عددی مانند 4.2.2.4 یا 8.8.4.4 یا 8.8.8.8 تغییر دهید
چگونه ip خود و دیگران را پیدا کنیم؟(ویندوز)
شما پس از وصل شدن به اينترنت، وارد Command مي شويد سپس در اونجا IPCONFIG را تايپ كنيد سپس آي پي شما برايتان نمايش داده مي شود.در قسمت IP ADDRESS شماره آي پي خود را خواهيد ديد.
چگونه IP يك سايت را بدست آوريم؟
شما به Command بريد سپس در PING SITE-NAME را بزنيد و بعد آي پي سايت را مي دهد.
چگونه آي پي يك فرد رو وقتي داره با شما چت مي كند بدست آوريم؟
به قسمت Command بريد سپس در اونجا فرمان Netstat -n رو بزنيد در اين قسمت شما قادر خواهيد بود هر آي پي كه به كامپيوتر شما وصل هست را نمايش مي ده. شما براي اينكه ببينيد چه آي پي هايي به شما وصل هست قسمت Foreign Address را ببينيد.
وقتي به اينترنت وصل شديد و داشتيد با كسي چت مي كرديد در قسمت Foreign Address مي تونيد آدرس آي پي كه به شما وصل هست همراه با اون پورتي كه به شما وصل هست را نمايش مي دهد و در قسمت State هم نشان مي دهد اين ارتباط برقرار هست يا خير.
5GB فضای رایگان در اینترنت
سلام !!
امروز یک مطلب فوق العاده براتون گذاشتم که با استفاده از اون می توانید فایل های خود را تا 5GB در اینترنت قرار دهید ( Upload کنید ). خوب برای این کار می توانید به آدرس زیر بروید. البته بدون رفتن به این سایت هم می توانید چون من تمام لینکهای مهمش را براتون گذاشتم.
http://www.esnips.com
و با زدن دکمه join now! و نوشتن آدرس ایمیل تان و پسوردی برای خود 5GB فضا در اینترنت برای خود بگیرید. برای راحتی در کار Upload فایل می توانید از برنامه ای که این سایت برای کاربران خود طراحی کرده است استفاده کنید. این برنامه را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.
http://www.esnips.com:80/escentral/client/esnips.exe
با دانلود این برنامه نوار ابزاری به اینترنت اکسپلورر شما اضافه می شود که کار Upload فایل هایتان را برایتان بسیار راحت می کند.
ebrahimi68.blogfa.com
امروز یک مطلب فوق العاده براتون گذاشتم که با استفاده از اون می توانید فایل های خود را تا 5GB در اینترنت قرار دهید ( Upload کنید ). خوب برای این کار می توانید به آدرس زیر بروید. البته بدون رفتن به این سایت هم می توانید چون من تمام لینکهای مهمش را براتون گذاشتم.
http://www.esnips.com
و با زدن دکمه join now! و نوشتن آدرس ایمیل تان و پسوردی برای خود 5GB فضا در اینترنت برای خود بگیرید. برای راحتی در کار Upload فایل می توانید از برنامه ای که این سایت برای کاربران خود طراحی کرده است استفاده کنید. این برنامه را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.
http://www.esnips.com:80/escentral/client/esnips.exe
با دانلود این برنامه نوار ابزاری به اینترنت اکسپلورر شما اضافه می شود که کار Upload فایل هایتان را برایتان بسیار راحت می کند.
ebrahimi68.blogfa.com
افزایش سرعت اینترنت
افزایش سرعت اینترنت
سلام امروز یک روش برای افزایش سرعت اینترنت برایتان قرار دادم که مطمئن باشید صد در صد کارآیی دارد.
خوب در ابتدا روی Start کلیک کنید و در قسمت جستجو، فایل System.ini را تایپ کنید. سپس آن را باز نموده و به دنبال عبارت [386enh] بگردید. پس از اینکه این عبارت را پیدا کردید سطر ComXIrqYBuffer=1024 را به آن اضافه کنید.
به جای X شماره Comی که مودم از آن استفاده می کند و به جای Y شماره Irqای که مودم از آن استفاده می کند را وارد نمایید. برای به دست آوردن این اطلاعات می توانید از System Information یا Control Panel کمک بگیرید. حال فایل را ذخیره کنید و خارج شوید.
نکته: برنامه System Information در آدرس
Start/ All programs/ Accessories/ System Tools/ System Information
قرار دارد و دارای دو پنجره است در پنجره سمت چپ با کلیک بر روی علامت مثبت ( + ) کنار Components منوی آن را باز کرده و بر روی Modem کلیک کنید حال در پنجره سمت راست در مقابل Attached To شماره Com مودم خود را و در مقابل IRQ Channel شماره Irq مودم خود را می بینید.
حال Control Panel را باز کرده و بر رویModem دابل کلیک کرده تا باز شود. بر روی tab(پنجره) Modem کلیک کنید تا صفحه ای که نام مودم شما را در بر دارد باز شود. روی کلید Properties کلیک کنید. حال در پنجره باز شده tab(پنجره) Modem را انتخاب کرده و Maximum Port Speed را روی بالاترین مقدار قرار دهید. به قسمت Advanced رفته و بر روی Advanced Port Setting… کلیک کنید. در صفحه ای که باز می شود مطمئن شوید که Use FIFO buffers تیک خورده باشد، سپس Receive Buffer را به حداکثر میزان خود افزایش دهید، کلید ok را بزنید و خارج شوید.
حال در همان قسمتAdvanced در قسمت Extra Settings این دستور را وارد کنید: و کلید S11=40 و ok را بزنید.
ebrahimi68.blogfa.com
سلام امروز یک روش برای افزایش سرعت اینترنت برایتان قرار دادم که مطمئن باشید صد در صد کارآیی دارد.
خوب در ابتدا روی Start کلیک کنید و در قسمت جستجو، فایل System.ini را تایپ کنید. سپس آن را باز نموده و به دنبال عبارت [386enh] بگردید. پس از اینکه این عبارت را پیدا کردید سطر ComXIrqYBuffer=1024 را به آن اضافه کنید.
به جای X شماره Comی که مودم از آن استفاده می کند و به جای Y شماره Irqای که مودم از آن استفاده می کند را وارد نمایید. برای به دست آوردن این اطلاعات می توانید از System Information یا Control Panel کمک بگیرید. حال فایل را ذخیره کنید و خارج شوید.
نکته: برنامه System Information در آدرس
Start/ All programs/ Accessories/ System Tools/ System Information
قرار دارد و دارای دو پنجره است در پنجره سمت چپ با کلیک بر روی علامت مثبت ( + ) کنار Components منوی آن را باز کرده و بر روی Modem کلیک کنید حال در پنجره سمت راست در مقابل Attached To شماره Com مودم خود را و در مقابل IRQ Channel شماره Irq مودم خود را می بینید.
حال Control Panel را باز کرده و بر رویModem دابل کلیک کرده تا باز شود. بر روی tab(پنجره) Modem کلیک کنید تا صفحه ای که نام مودم شما را در بر دارد باز شود. روی کلید Properties کلیک کنید. حال در پنجره باز شده tab(پنجره) Modem را انتخاب کرده و Maximum Port Speed را روی بالاترین مقدار قرار دهید. به قسمت Advanced رفته و بر روی Advanced Port Setting… کلیک کنید. در صفحه ای که باز می شود مطمئن شوید که Use FIFO buffers تیک خورده باشد، سپس Receive Buffer را به حداکثر میزان خود افزایش دهید، کلید ok را بزنید و خارج شوید.
حال در همان قسمتAdvanced در قسمت Extra Settings این دستور را وارد کنید: و کلید S11=40 و ok را بزنید.
ebrahimi68.blogfa.com
در انديشه فردا
چهارشنبه، 9 دي 1388/ 30 دسامبر 2009، ساعت يک صبح
در انديشه فردا
نميدانم فردا، و روزهاي پس از آن، چه رخ خواهد داد. نگران خود نيستم؛ نگران سرزمينم، نگران مردمم هستم. آمادهام براي هر حادثه. به يقين، اجازه نخواهم داد تحقيرم کنند. بارها تا آستانه مرگ رفته و احساس مردن را تجربه کردهام. اين بار به استقبالش خواهم شتافت پيش از آنکه تحقير شوم، پيش از آنکه به حقارت بکشانندم. مردن چون پدر آرزوي ديرين من است. اين ميراث خاندان من است.
هيچگاه به افراط دعوت نکردم. صادقانه عليه فساد کوشيدم. بهروزي جامعهام را از صميم قلب آرزومند بودم. پيام من در اين وبلاگ دعوت به پرهيز از خشونت بود و دعوت به اعتدال. افسوس، که گوش شنوايي نيافتم در ميان آنان که بايد خود منادي آرامش در جامعه ميبودند. سبکسرانه، اعتراضي معقول و معمول به نتيجه يک انتخابات را به جنبشي بنيانفکن بدل کردند و مملکتي با تاريخ و ميراثي گرانسنگ را در يک کفه ترازو نهادند و کوتهقامتاني سبک را در کفه ديگر.
احساسي مبهم دارم؛ احساس فرجامي غريب و ناشناخته. نميدانم روزهاي پسين را خواهم ديد يا نه. اميد که روزهاي بهتر را ببينم. اگر نديدم چه غم. آنچه را که وظيفهام بود انجام دادم و از زندگي بيش از نميخواهم.
امروزه پنجاه و چهار سال و چهار ماه و هشت روز از زندگيام ميگذرد. چهل سال از اين عمر را در تکاپوي پرشور سياسي، با دلبستگي به آرمان و اميد، سپري کردم. قريب به پنج سال آن را در زندان، و بيشتر در سلول انفرادي، گذرانيدم. در اين چهل سال، فراز و نشيب فراوان داشتم. راههاي گوناگون را از سر کنجکاوي آزمودم. امروز، صادقانه ميگويم. آرزويم اين است که مسلمان بميرم؛ با اعتقاد عميق به خداوند، پيامبر اسلام (ص) و با ايمان ژرف به معنويت و حيات جاودان. ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هذيتنا و هب لنا من لدنک رحمه.
REF:www.shahbazi.org/blog
در انديشه فردا
نميدانم فردا، و روزهاي پس از آن، چه رخ خواهد داد. نگران خود نيستم؛ نگران سرزمينم، نگران مردمم هستم. آمادهام براي هر حادثه. به يقين، اجازه نخواهم داد تحقيرم کنند. بارها تا آستانه مرگ رفته و احساس مردن را تجربه کردهام. اين بار به استقبالش خواهم شتافت پيش از آنکه تحقير شوم، پيش از آنکه به حقارت بکشانندم. مردن چون پدر آرزوي ديرين من است. اين ميراث خاندان من است.
هيچگاه به افراط دعوت نکردم. صادقانه عليه فساد کوشيدم. بهروزي جامعهام را از صميم قلب آرزومند بودم. پيام من در اين وبلاگ دعوت به پرهيز از خشونت بود و دعوت به اعتدال. افسوس، که گوش شنوايي نيافتم در ميان آنان که بايد خود منادي آرامش در جامعه ميبودند. سبکسرانه، اعتراضي معقول و معمول به نتيجه يک انتخابات را به جنبشي بنيانفکن بدل کردند و مملکتي با تاريخ و ميراثي گرانسنگ را در يک کفه ترازو نهادند و کوتهقامتاني سبک را در کفه ديگر.
احساسي مبهم دارم؛ احساس فرجامي غريب و ناشناخته. نميدانم روزهاي پسين را خواهم ديد يا نه. اميد که روزهاي بهتر را ببينم. اگر نديدم چه غم. آنچه را که وظيفهام بود انجام دادم و از زندگي بيش از نميخواهم.
امروزه پنجاه و چهار سال و چهار ماه و هشت روز از زندگيام ميگذرد. چهل سال از اين عمر را در تکاپوي پرشور سياسي، با دلبستگي به آرمان و اميد، سپري کردم. قريب به پنج سال آن را در زندان، و بيشتر در سلول انفرادي، گذرانيدم. در اين چهل سال، فراز و نشيب فراوان داشتم. راههاي گوناگون را از سر کنجکاوي آزمودم. امروز، صادقانه ميگويم. آرزويم اين است که مسلمان بميرم؛ با اعتقاد عميق به خداوند، پيامبر اسلام (ص) و با ايمان ژرف به معنويت و حيات جاودان. ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هذيتنا و هب لنا من لدنک رحمه.
REF:www.shahbazi.org/blog
«موشها» از کشتي احمدينژاد خارج ميشوند!
چهارشنبه، 7 مرداد 1388/ 29 ژوئيه 2009، ساعت 8:35 بعد از ظهر
«موشها» از کشتي احمدينژاد خارج ميشوند!
«در ميان عوام مشهور است که موشها از خانهاي که ميخواهد خراب شود و کشتي که ميخواهد غرق شود خود به خود بيرون ميروند. اين روزها اين مرحله به طور غريب امتحان شده است کشتي در لنگرگاه بار مي انداخته يک روز مانده که به دريا برود اهل کشتي ديدهاند که موشها از کشتي بيرون ميروند، بعد از آن که کشتي بيعيب از لنگرگاه رفته سه روز ديگر خبر غرق شدنش را آوردهاند.» (روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 158، 11 جماديالاوّل 1270 ق.)
در خبرها خواندم که علاوه بر محسني اژهاي، دو معاون وزارت اطلاعات به دليل مخالفت آنان با برخي اقدامات احمدينژاد برکنار شدهاند و پنج معاون وزارتخانه فوق با ارسال نامهاي به رهبري «هشدار دادهاند که با رويههاي اخير وزارت اطلاعات در شرف از هم پاشيدگي است.» («کودتا در وزارت اطلاعات»، وبگاه موج آزادي، 5 مرداد 1388) [1]
نام دو تن از اين معاونان ذکر شده. يکي «حاج حبيبالله» است؛ دانشجوي دانشگاه پهلوي شيراز در سالهاي پيش از انقلاب که مدتها معاون حفاظت وزارتخانه فوق بود و سپس معاون فرهنگي. در اين سمت بود که، به ابتکار او، موج فشار شديد و ناموجه بر دراويش گنابادي آغاز و حسينيههايشان تخريب شد؛ رامين جهانبگلو و هاله اسفندياري و رکسانا صابري و ديگران دستگير و سپس، پس از اعتراف به «انقلاب مخملي»، آزاد شدند و موارد ديگر که جز ايجاد بدنامي و جنجال عليه ايران حاصل ديگر نداشت. اينک، طرّاح اعترافات آنچناني درباره «توطئه انقلاب مخملي در ايران»، که از تلويزيون پخش شد، خود منکر «وقوع انقلاب مخملي» است و چنان رفتار ميکند که برکنارش کنند!
در فروردين 1387 در کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» درباره اين «حاج حبيبالله»، بدون ذکر نام مستعار او، نوشتم:
«در حاليکه فرقههاي مشکوک دراويش و حتي شيطانپرست در ايران مثل قارچ رشد ميکنند، گير دادن به گناباديها، که در دوران جنگ تحميلي در لرستان و کردستان نفوذ داشتند و در مقابل حزب دمکرات و کومله حامي جمهوري اسلامي ايران بودند، برايم سئوالبرانگيز بود...
آقاي معاون فرهنگي... رامين جهانبگلو را دستگير ميکند تا نوآم چامسکي و بسياري از روشنفکران سرشناس آمريکايي و اروپايي مخالف نومحافظهکاران و دولت بوش عليه ايران اطلاعيه بدهند. ميگويند پيش از انقلاب دانشجوي دانشگاه پهلوي (شيراز) بود... در دولت احمدينژاد شد معاون فرهنگي و جهانبگلو را دستگير کرد. شما بوديد مشکوک نميشديد؟» [2]
حوادث فوق در وزارت اطلاعات نشان ميدهد که قطعاً احمدينژاد رفتني است. احمدينژاد ميرود ولي آقايان بايد بمانند تا کانوني به شدت بسته و منسجم، که از دوران علي فلاحيان تا به امروز وزارت اطلاعات را در دست گرفته، اقتدار خويش را همچنان حفظ کند. اقدامات اخير محسني اژهاي و کانون فوق روش شناخته شده ايشان است. اين روش در زمان صعود خاتمي و سپس احمدينژاد کارآمد بود. اينک چه؟
من هيچ گاه حوادث فوق و از جمله انفجار مشکوک حسينيه شيراز و مصاحبههاي مکرر و ادعاهاي عجيب و غريب محسني اژهاي و مصطفي پورمحمدي در اين رابطه را فراموش نخواهم کرد؛ حتي اگر محسني اژهاي و همحجرهايها و وابستگانشان وزير اطلاعات دولت ميرحسين موسوي شوند يا فراتر از آن رئيس قوه قضائيه! يادداشت 4 خرداد 1387 مرا با عنوان «انفجار حسينيه شيراز و پيامدهاي آن: بازي خطرناکي که با ابهام آغاز شد» [3] بخوانيد و سپس خبر جنجالي دستگيري برادر انجوي نژاد در شيراز را به اتهام جاسوسي. [4] اکنون خود داوري کنيد.
پينوشت مهم/ جمعه، 9 مرداد 1388، ساعت دو صبح:
ميگويند: شاهد از غيب ميرسد. حوالي ساعت يک بامداد امروز وبگاه «جهان نيوز»، که زير نظر عليرضا زاکاني اداره ميشود، بخشي از سخنان محمود احمدينژاد با دبيران تشکلهاي دانشجويي را منتشر کرد. احمدينژاد درباره علت عزل محسني اژهاي گفته است: «موضوع عزل جناب آقاي اژهاي يك فرآيند دو ساله داشته و ربطي به مسئله جاري ندارد... به ايشان در اين دو سال، با شواهد مشخص، توصيه کردم دو نفر از معاونان خود را [حبيبالله معاون فرهنگي و خزائي معاون ضد جاسوسي] تغيير دهد اما به اين كار مبادرت نورزيده است... ضمن اين كه در موضوع هاله اسفندياري هم خوب عمل نكرد و من به او گفتم كه چرا رفتاري مي کنيد که مورد تمسخر واقع شويد؟ يك پيرزن 70 ساله را گرفتهايد ميگوييد ميخواهد انقلاب مخملي راه بيندازد...» [1]
چهارشنبه، 7 مرداد 1388/ 29 ژوئيه 2009، ساعت 8:35 بعد از ظهر
رمزگشايي از يادداشتهاي پيشين
«استادان غيبي» و «علم خُشنوم»
مطلب مرتبط:
رازهاي پنهان صعود نازيسم
از مدتها پيش درباره تأثيرات ژرف و غيرعادي اسفنديار رحيم مشايي بر محمود احمدينژاد مطالبي ميشنيدم. مثلاً، برخي خويشان احمدينژاد از تأثيرات «ماوراءطبيعي» مشايي بر احمدينژاد ابراز نگراني کرده و از احتمال کاربرد «طلسم» و «سحر» و غيره سخن گفته بودند. اينگونه مطالب را ديگران نيز، جسته و گريخته، شنيده بودند تا بدانجا که در برخي محافل روحانيون قم شايع شده بود: مشايي ساحر است!
در روزهاي آغازين مرداد ماه 1388 اطلاعاتي نشر مييابد که شنيدههاي قبليام را تأييد ميکند. اين مطالب را نقل ميکنم و سپس توضيحات و اطلاعات خود را مينويسم:
ديگران چه ميگويند؟
1- علي مطهري رابطه محمود احمدينژاد با اسفنديار رحيم مشايي را چنين توصيف کرده است:
«آقاي احمدينژاد ارادت خاصي به آقاي مشايي دارد و از نظر معنوي او را مراد خود و خودش را مريد او ميبيند. گويا رابطه معنوياي ميان آنها حاکم است که بنده از جزئيات آن خبر دقيقي ندارم. شايد ايشان کراماتي از آقاي مشايي ديدهاند که مريدشان شدهاند.» (تابناک، 27 تير 1388) [1]
2- پس از ابرام عجيب احمدينژاد بر تداوم حضور مشايي در دولت، وبگاه «خبرانلاين» اين عنوان را در تبيين رابطه ميان احمدينژاد و مشايي برگزيد: «مشايي و احمدينژاد؛ شمس و مولاناي دولت» [2] تيتر فوق دستمايه طنزي پرخواننده از ابراهيم نبوي شد. [3]
3- در 4 مرداد 1388، «جهان نيوز»، بدون ذکر نام مشايي، از ارتباطات پنهان او با يک «مرتاض هندي» خبر داد:
«خبرنگار جهان به گوشه هايي از ارتباط يک مقام ارشد کشور با يک مرتاض هندي که ادعا مي شود عمري 400 ساله دارد پي برد. به گزارش جهان، اين مقام ارشد کشور در چند سال اخير سفرهاي متعددي به هند داشته است که فاصله زماني برخي از اين سفرها کمتر از 50 روز بوده است. وي در اين سفر به ديدار مرتاضي ميرود که ادعا ميشود بيش از 400 سال سن دارد و از جايگاه بسيار بالايي در ميان طرفداران خود برخوردار است و نکته جالب اين است که اين مرتاض از ميان مراجعهکنندگان خارجي خود تنها به اين مقام ارشد ايراني اجازه ديدارهاي منظم با خود را داده است. در اين ديدارها فرد مذکور در جريان پيش بيني و آينده نگريهاي مرتاض در خصوص تحولات جهان و بعضاً ايران قرار ميگيرد و تاکنون بسياري از اين ايدهها و پيشبينيها به داخل کشور هم منتقل شده و تلاشهاي مختلفي هم صورت گرفته است تا به نوعي از اين افکار و نقطه نظرات در برنامهها و سياستگذاريها استفاده شود که با برخي مخالفت و مقاومتهاي گسترده مواجه شد. البته اين مقام در داخل کشور هم ديدارهاي بسيار منظمي با برخي از چهرهها و افراد عجيب و غريب در مناطق کويري و مرزي ايران انجام داده که گرايشات مشابهي با مرتاض هندي دارند، و انتقادات بسياري هم از اين جهت به وي وارد شده که تاکنون در جهت رفع شبهات و انتقادات در اين خصوص اقدام خاصي را صورت نداده است.» (جهان نيوز، 4 مرداد 1388) [4]
مطالب بعدي روشن ميکند که اين «مرتاض هندي» يکي از سران پارسي (زرتشتي) طريقت رازآميز تئوسوفي است.
4- همان روز، «جهان نيوز» مقالهاي منتشر کرد از وحيد جليلي، برادر سعيد جليلي (دبير شورايعالي امنيت ملّي)، با عنوان «حاشيهاي بر بابيگري جديد». وحيد جليلي نوشت:
«فتنه بابيت در يکي دو دهه اخير به مدد صورت موجه و معنوى خود ابعاد تازه اى پيدا كرده است. تو گويى جمهورى اسلامى ذاتاً نسبتى با موعود و مهدويت ندارد و گروهى كه عمدتاً هم ريشههاى انجمنى [انجمن حجتيه] دارند آمدهاند تا انديشه مهدويت را احيا كنند! روش احياى مهدويت هم آن است كه با علم كردن بحث هاى معنوى و به هم بافتن شايعات و شنيدهها، كراماتى براى بعضى اهل معنا كه مستقيماً از در پشتى به خانه خورشيد راه پيدا كردهاند نقل كنيم و اقشار به اصطلاح مذهبى را «فرد فرد» به سوى شخص مهدى(عج) و نه آرمان و رسالت او روانه كنيم. نظريه «بابيت» يا «در پشتى» با سوءاستفاده از احساسات محبان اهل بيت به بهانه نشان دادن راههاى سريعتر و مطمئنتر، نوعى ديندارى و ولايتمدارى اختصاصى را باب ميكند كه كم كم به استغنا از مسير امامت مىانجامد. امامت، كه قرار بوده محور تجميع و تراز تجربههاى فردى براى تسريع در سلوك و حركت جمعى و اجتماعى و جهانى مؤمنين به سوى جامعه و جهان ايدهآل باشد، در اين رويكرد انحرافى به بهانهاى براى انفراد و انشعاب تبديل مىشود. امام خمينى، با بستن درهاى انحرافى، دروازه بزرگ انتظار را در عصر جديد گشود و شاهراه ظهور را با فهم دقيق و فقيهانه خود از مكتب اهل بيت عليهمالسلام و معنويت عميق عدالتخواهانهاى كه از اجداد طاهرينش به ارث برده بود نشان داد. تاريخ معاصر تشيع نشان داده است كه صادقترين و برجستهترين محبان و پيروان حضرت صاحبالامر تربيتيافتگان «مكتب ولايت فقيه» خمينىاند و جدّيترين دشمنان نايب امام زمان (عج) مدعيان بابيت در هر دو روايت بهايىگرى و انجمن حجتيهاى آن. اگر كرامت در نگاه آنان در خواب ديدن است و شفا دادن و پيشگويى كردن و جفت شدن كفش پيش پا و... كرامت بزرگ امام خمينى بستن باب «بابىگرى» و گستراندن جبههاى در اندازه آرمانهاى مهدوى و در افتادن با شيطان بزرگ و به راه انداختن جنگ جهانى فقر و غنا و مستضعفين و مستكبرين است. ولايت فقيه نخواهد گذاشت دستاوردهاى تاريخى تشيع در انقلاب اسلامى دستخوش فتنههاى جريان ارتجاعى و استعمارى بابىگرى شود.» (جهان نيوز، 4 مرداد 1388) [5]
5- روز بعد، «ملّت نيوز» [خطاب به احمدي نژاد] نوشت:
«به دنبال انتشار اخباري در مورد سفرهاي مکرر يک مقام دولتي به هند پرسشهايي در مورد آقاي مشايي به وجودآمده است. به نوشته خبرآنلاين، پاسخ رئيس دفتر آقاي احمدينژاد به پرسشهاي زير ميتواند ابهامات را برطرف کند: آيا درست است که با مرتاضي ايراني الاصل و زرتشتي مسلک در هند ارتباط داريد؟ آيا واقعيت دارد که اطلاعات دولتي را به اين فرد منتقل ميکنيد و از او رهنمود ميگيريد؟ آيا صحت دارد که اين فرد زرتشتي به شما گفته که دوران گرايش به اسلام به سر آمده است؟ آيا درست است که در مرز پاکستان با افراد رمال و جنگير و دعانويس ارتباط مستمر داريد؟ آيا اين سخن منتسب به يکي از معاونينتان را که گفتهايد حکم مسئوليتش را بعد از تأييد حضرت حجت(عج) صادر ميکنيد تکذيب ميکنيد؟ اين سخن همراهانتان که در برخي سفرها ناگهان دستور توقف خودرو را صادر و براي دقايقي لابلاي درختان کنار جاده گم ميشويد و پس از آن ادعا ميکنيد با رابط امام زمان حرف زدهايد دروغ است؟» (ملّت نيوز، 5 مرداد 1388) [6]
6- در جلسه 31 تير 1388 هيئت دولت، برخورد شديدي ميان رئيس کابينه (محمود احمدينژاد) و محمدحسين صفار هرندي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، رخ داد. برخي مطلعين ماجراي جلسه فوق را چنين روايت ميکنند:
«در اين جلسه صفار هرندي در اعتراض به احمدينژاد گفت: حتي اگر مشايي هزار حسن داشته باشد، شما بايد از امر آقا اطاعت بکنيد. احمدينژاد با عصبانيت جواب داد: همه کارها و برنامههاي من در اطاعت از آقا است اگر شما از نايب آقا اطاعت ميکنيد!»
به اين ترتيب، براي بسياري روشن شد احمدينژاد واقعاً مدعي است با امام زمان (عج) رابطه مستقيم دارد.
7- در 4 مرداد 1388 صفار هرندي، رئيس شوراي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت، در جلسه اين شورا گفت:
«هر کس ادعا کند مستقيم با خود آقا امام زمان (عج) ارتباط دارد، در ذهن ما حجتي براي پذيرش اين ادعا وجود ندارد و ما ارتباطمان با آن حضرت از طريق نايب امام زمان (عج) است.» [7]
اين گفته، مؤيد خبر پيشين است و نشان ميدهد صفار هرندي چنين ادعايي را از احمدينژاد شنيده است.
8- در 2 مرداد 1388، عليرضا زاکاني درباره مشايي گفت:
«رفت و آمدهاي مشکوک به خارج از کشور به دنبال مددگيري از برخي خرافات هم از مسائلي است که صلاحيت ايشان براي تصدي يک پست مياني را زير سئوال مي برد چه رسد به اين که شخص دوّم کابينه شود.
زاکاني از حضور مشايي در برخي مراسم نامتعارف، ديدار و ارتباط با عناصر مسئلهدار و داراي تفکرات انحرافي و التقاطي، به کارگيري افراد مسئلهدار و با پيشينههاي ناشايست در زيرمجموعه مديريتي و فردي خود، عدم تبعيت از دستور مراجع و بزرگان دين خصوصاً در مسئله دوستي با اسرائيل يا برخي امور ديگر انتقاد کرد و افزود: خلط سلسله مراتب حکومتي و ايجاد شق جديدي از اطاعتپذيري در ميان مسئولان کشور، بدعت جديدي است به طوري که اخيراً آقاي مشايي به صراحت بيان داشتهاند که: "استماع دستور رييسجمهور بر من واجب است!"
وي [زاکاني] با اشاره به برخي نکات مشکوک امنيتي پيرامون مشايي گفت: مسائل امنيتي آقاي مشايي هم از مشکلات غيرقابلاغماض ايشان است... ملاقاتش با جک استراو، وزيرخارجه سابق انگليس، هم از نقاط منفي کارنامه امنيتي ايشان است. هر چند ابهامات امنيتي فراواني درباره آقاي مشايي و برخي نزديکانش وجود دارد که بايد در مجالي ديگر به آنها پرداخت.» (جهان نيوز، 2 مرداد 1388) [8]
9- در همين روزها، سخنان قاليباف، شهردار تهران، درباره احمدينژاد و برخي اعضاي دولت او در اينترنت پخش شد. در بخشي از اين سخنان، قاليباف گفته است:
«احمدينژاد را آدم سالم و صادقي در کار نميدونم، انقلابي هم نميشناسمش، راستگو هم در کارش نميشناس، سرباز ولايت هم نميدونمش... مشايي منافق بود و همسرش هم جزء منافقين بوده و بعدها که بازجوي او در زندان ميشود با همسرش ازدواج ميکند... آقا با نصب مشايي مخالف بوده و آقاي احمدينژاد با انتصاب ايشان آقا را در مقابل عمل انجام شده قرار دادهاند. آقاي احمدينژاد حتي سابقه يک ساعت و يک روز جبهه را ندارند. احمدينژاد حتي يک روز سابقه قبل از انقلاب ندارد. حتي يک سيلي در راه انقلاب نخورده است. اگر بوده بيايد بگويد. احمدي نژاد اگر يک روز در جبهه بوده تا حالا هزار بار گفته بود. احمدينژاد در دوران تسخير لانه جاسوسي خطاب به دانشجويان مي گويد که: "چرا رفتيد سفارت آمريکا را تسخير کرديد" و حتي او پس از تأييد امام (ره) در مورد قضاياي تسخير لانه جاسوسي ميگويد: "اين چه کاري بود که امام آمد کرد و اين کار غلط را تاييد کرد؟"... اگر روزي قرار باشد اين مسائل را بگويم، همه اين مسائل را با صراحت کامل ميگويم.» [9]
من چه ميدانم؟
اطلاعات زاکاني و قاليباف درباره پيشينه مشايي با اطلاعات من منطبق است با برخي تفاوت در جزئيات:
1- آنگونه که من شنيدهام، همسر آقاي مشايي عضو گروه مارکسيستي افراطي «پيکار» بود نه، چنانکه قاليباف گفته، «منافقين». مشايي، در مقام بازجوي وي، مقدمات آزادي او را فراهم آورد و سپس با وي ازدواج کرد. در يک دستگاه اطلاعاتي و امنيتي، در هر کشوري، چه آمريکا باشد چه ايران يا روسيه يا اسرائيل و بريتانيا، اين امر به عنوان «پيشينه منفي» در کارنامه مأمور اطلاعاتي ثبت ميشود. در برخي سرويسهاي اطلاعاتي، چنين اقدامي با مواخذه شديد و حتي اخراج مواجه ميگردد. معهذا، مشايي اخراج نشد و تا سالها اداره نشريه «سروه» را در کردستان و اداره يکي از مؤسسات تحقيقاتي وزارت اطلاعات را در تهران به دست داشت. اين مؤسسه در زمينه امور قومي فعاليت ميکرد. آن را کم و بيش ميشناختم. کم بازده بود و سطحي.
2- اين گفته عليرضا زاکاني را تأييد ميکنم که مشايي در در دوران چهار ساله دولت احمدينژاد، در مقام معاون رئيسجمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، در «زيرمجموعه مديريتي» خود «افراد مسئلهدار با پيشينههاي ناشايست» را به کار گرفت. براي تأييد سخن زاکاني، نمونههاي متعدد، و مستند، ميشناسم و تأکيد ميکنم مشايي در اين زمينه تعمدي عجيب داشت. از ذکر برخي نمونهها ميگذرم و تنها به يک مورد بسنده ميکنم:
حميد بقايي قائممقام مشايي در سازمان ميراث فرهنگي بود. او اکنون معاون رئيسجمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، پس از مشايي، است. اخيراً مراسم معارفه وي، همزمان با توديع مشايي، انجام شد و احمدينژاد در ستايش از هر دو سنگ تمام گذاشت. حميد بقايي، [10] چون مشايي، کارشناس وزارت اطلاعات بود ولي به اتهام همجنسگرايي از اين وزارتخانه طرد شد. شهرت بقايي در اين زمينه تا بدانجا بود که برخي اساتيد در کلاسهاي درس خود در دانشکده وزارت اطلاعات، «کيس حميد بقايي» را، بدون ذکر نام وي، به عنوان «نمونهاي مثالزدني» عنوان ميکردند.
3- مشايي اهل روستاي «مشا» رامسر است. «مشاء» واژه عبري است به معني «اجتماع» و «طايفه» و «کلني» و «جمع». با «مشاع» فارسي همريشه است. در شمال دماوند نيز روستا و دشت مشاء وجود دارد. منطقه دماوند، تا سده هيجدهم ميلادي، منطقهاي با جمعيت متراکم يهودي بوده. پيشتر درباره فعاليت فرقه دونمه در دماوند نوشتم:
«دونمهها در ظاهر خود را مسلمان ميخواندند و به شدت مقيد به انجام ظواهر اسلامي بودند. نخستين گروه دونمهها در حوالي سال 1690 به زيارت مکه رفتند. معهذا، آنان "يهوديان مخفي" بودند و به شکل پنهان مناسک خود را، که آميزهاي از مناسک سنتي يهودي و آداب جديد است، انجام ميدادند. در زمان جنگ اوّل جهاني، تعداد آنها 10 الي 15 هزار نفر تخمين زده ميشد. دونمهها نوشتههاي خود را بر روي کاغذهاي بسيار کوچک مينگاشتند که به راحتي قابل مخفي کردن بود. دونمهها چنان ماهرانه موفق به پنهان کردن مسائل دروني خود بودند که تنها منبع شناخت ايشان شايعاتي بود که در بيرون از آنان در پيرامونشان وجود داشت... «يهوديان مخفي» در بسياري از نقاط ايران فعاليت داشته و ريشه دوانيدهاند ولي در تنها مکاني که اين پديده با نام رسمي فرقه دونمه شعبه يا شاخه پديد آورده دماوند است. گورستان و خرابههاي کنيسهاي در دماوند گواه بر [قدمت] استقرار يهوديان در اين شهر است. در سده هفدهم، بابايي بن لطف، مورخ يهودي- ايراني، از يهوديان دماوند بهعنوان يکي از هيجده جامعه يهودي ياد کرده که در جستجوي نسخ کاباليستي بودند و قرباني موج گروش اجباري [به اسلام] شدند. تبليغات فرقه شابتاي [دونمه] در ايران با نام شموئيل بن هارون دماوندي در پيوند است.» [11]
محفلي منسجم از «دماونديها»، و وابستگان آنها، در ساختار حکومتي ايران، بهويژه در نهادهاي حساس، بسيار قدرتمندند و از اينرو سالهاست توجه مرا جلب کردهاند. آنان در تمامي جناحهاي سياسي حضور دارند؛ هر چند همه کساني که مورد نظر مناند «دماوندي» نيستند و اين تلقي من تمامي «دماونديها» را شامل نميشود. ديگران نيز فراوان هستند با پيشينه و عملکرد مشکوک. درباره پراکندگي جغرافيايي کانونهاي مشکوک در سراسر ايران پژوهشي طولاني کردهام؛ از همدان و کاشان و اصفهان و مشهد و يزد و کرمان و شيراز و آباده و نيريز و سروستان فارس تا خطه شرقي مازندران و گرگان و آذربايجان و غيره.
احتمالاً، در نيمه دوّم سده هفدهم ميلادي، در زمان حکومت (1642- 1666 م.) شاه عباس دوّم صفوي، که گروه کثيري از يهوديان اصفهان و دماوند و ساير نقاط ايران بهطور جمعي «مسلمان» شدند ولي، طبق نوشته منابع متعدد تاريخي از جمله منابع يهودي، در باطن «يهودي» ماندند، بخشي از مهاجرين دماوندي کلني فوق را، با همان نام «مشا»، در حوالي رامسر پديد آوردند.
اين زمان، مقارن با اقتدار «تجار» پرتغالي و کمپانيهاي هند شرقي اروپاي غربي، بهويژه کمپانيهاي هند شرقي هلند و بريتانيا، و نفوذ «کمپرادور»هاي (واسطهها و دلالان) هندي آنها در ايران است. براي مثال، در زمان شاه سليمان، که پس از شاه عباس دوّم به قدرت رسيد (1666- 1694 م.)، نيمي از درآمد بندر مهم تجاري کنگ به يکي از اعضاي پرتغالي خاندان يهودي (مارانو) داکوستا، بهنام ژنرال دن رودريگو داکوستا، پرداخت ميشد. خاندان داکوستا، که از قدرتمندترين زرسالاران يهودي جهان در آن عصر بود، در همين دوران بخش عمده فعاليت خود را از پرتغال به لندن منتقل ميکرد. آلوارو (ياکوب) داکوستا در زمان تبعيد چارلز دوّم، پادشاه بريتانيا، اداره امور مالي او را به دست داشت. آنان «يهودي مخفي» بودند؛ يعني در ظاهر مسيحي و در باطن يهودي. منابع تاريخي از سه خاندان زرسالار و قدرتمند کارواخال و مندس و داکوستا به عنوان رهبران «جامعه يهوديان مخفي» بريتانياي سده هفدهم نام ميبرند. آنتونيو فرناندز (آبراهام اسرائيل) کارواخال، که در حوالي 1630 از اسپانيا به لندن مهاجرت کرد و در رأس «جامعه يهوديان مخفي» بريتانيا قرار گرفت، تجارتي گسترده را با شرق و غرب (قاره آمريکا) سامان ميداد. او، که يکي از پنج تاجر بزرگ لندن بود، علاوه بر تأمين تدارکات ارتش، به عنوان «پيمانکار اطلاعاتي»، سازمان اطلاعات خارجي کارامدي براي دولت بريتانيا ايجاد کرد.
بخش مهمي از يهوديان ساکن ايران، مهاجران دوران حکومت (1629- 1642) شاه صفي بودند که به دليل گسترش بيسابقه تجارت ايران با غرب در ايران مستقر شدند. به گزارش تاورنيه، در دوران پس از شاه عباس اوّل، صرافان مهاجر سواحل غربي هند با بيرحمي تمام بسياري را خانه خراب کرده و به تباهي کشيدند. او نمونههايي از فجايعي را که اين مهاجرين نورسيده آفريدهاند در سفرنامه خود بيان کرده است. در ايران آن عصر، به مهاجران کثير هندي، که کمپرادورهاي کمپانيهاي يهودي- اروپايي بودند، «خطير» ميگفتند. امروزه، در فرهنگ عامه جنوب ايران «خطيرها» هنوز بدناماند؛ به کساني که بياصل و نسباند و «بيجنبه»، يعني با دستيابي به قدرت يا ثروت به شدت متکبر و متفرعن و لجامگسيخته ميشوند، ميگويند: «تخم خطير». عبدالحي بن عبدالرزاق الرضوي الکاشاني، از علماي شيعه آن عصر، در رساله «حديقة الشيعه» پيوند حکومت صفوي پس از شاه عباس اوّل را با «کفرهاي» که از «نواحي الهند» به ايران مهاجرت کردهاند به شدت نقد کرده است.
4- يکي از طراحان و بانيان اصلي «فتنه بزرگ» اخير در ايران، حسين شريعتمداري، دماوندي است. از روزي که وي در سخنراني اصفهان زمزمه «جنگهاي صدر اسلام» را آغاز کرد، و ميرحسين موسوي و کروبي و ديگران را به «طلحه و زبير و يزيد» تشبيه نمود، در زماني که هيچ کس از وقايع تلخ پسين خبر نداشت، برنامه اين کانون را براي برافروختن «جنگ داخلي» در ايران فاش کردم و سپس ابعاد اين سناريو را ترسيم نمودم. سير حوادث صحت تمامي پيشبينيهاي مرا ثابت کرد. [12، 13، 14، 15]
اکنون، شريعتمداري در روزنامه کيهان به شدت عليه مشايي مينويسد. من او را در اين کردار صادق نميدانم. سالهاست به اين تحليل رسيدهام که اينگونه رفتارها نوعي «تقسيم کار» است و به عبارت عوام «جنگ زرگري». هماره، به شدت به شريعتمداري بدبين بودم، ولي جز در محافل دوستان نزديک، که بعضاً با شريعتمداري نيز دوست نزديکاند، هيچگاه اين بدبيني را بروز نميدادم. بهگفته استاد شهيد مطهري، الامور مرهونة باوقاتها.
در تير 1378 نيز، که همين کانون «فتنهاي» مشابه را عليه خاتمي پديد آورد، و معرکهگيران حسين شريعتمداري در کيهان و سردار محمدباقر ذوالقدر در سپاه و گروهي شناخته شده در سازمان صدا و سيما بودند، در تحليلي خصوصي که به مقامات عالي نظام تقديم کردم، به صراحت برکناري شريعتمداري از رياست مؤسسه کيهان را پيشنهاد نمودم. پس از گذشت يازده سال، در کوران حوادث اخير، اين تحليل را در وبگاهم منتشر کردم. [16] شريعتمداري، به دليل ارتباطات خاص خود، به يقين همان زمان از گزارش من مطلع بود.
اگر من مورخ، پس از وقف عاشقانه دو دهه از زندگيام به کار تخصصي در حوزه معين، نتوانم کارواخالها و مندسها و داکوستاهاي ايران معاصر را، در دورانهاي قاجاريه و پهلوي و جمهوري اسلامي، بشناسم بايد به توانمندي فکري خود شک کنم!
اگر من مورخ، پس از وقف عاشقانه دو دهه از زندگيام به کار تخصصي در حوزه معين، پيدايش گروههايي در ايران را، با کپيبرداري مطابق اصل از «گوش امونيم» (جيش المؤمنين) اسرائيل، نبينم، بايد به توانمندي فکري خود شک کنم!
5- در 3 تير 1384، زماني که، بر اساس تحليل معين جامعهشناختي از فرايند تکوين و تصلب ساختار اليگارشيک در ايران، که هنوز نيز به درستي آن باور دارم، آن اطلاعيه معروف را در حمايت از نامزدي احمدينژاد براي رياستجمهوري صادر کردم، که پژواک وسيع داشت، [17] دوستي انديشمند، که خاستگاه احمدينژاد را خوب ميشناخت، معترضانه برايم نوشت:
«پندار من، هر چند خام، اين است كه مافياي قدرت در ايران يكي نيست؛ بلكه متكثر و چندگونه است. تحقيقاتتان شما را دست كم با دو گونه از اين چند گونه عميقا آشنا كرده است. به اوّلي ميگويم مافياي قدرت و ثروت و به دوّمي ميگويم مافياي قدرت و امنيت. ماجراي شاخص اوّلي قراردادهاي نفتي است و ماجراي شاخص دوّمي روزنامههايي است كه هر بار و هر جا يكي از مقامهاي سابق امنيتي علمشان ميكند. خواه اين مقام سعيد حجاريان باشد، خواه محمد عطريانفر، خواه فريدون وردينژاد، خواه حسين شريعتمداري و خواه علي ربيعي. اينها گفتمان اطلاعرساني را در ايران به ابزاري براي حفظ و گسترش قدرت خود و ادبيات اطلاعرساني را به ادبيات امنيتي بدل كردند. در واقع من دارم از يك نظام متكثر مافيايي حرف ميزنم، چيزي شبيه آن كه امبرتو اكو در مقالهاش در شماره چهار فصلنامهي «ارغنون» خيلي واضح توصيفش كرده است. اگر آن مطلب را نخواندهايد حتما بخوانيد. مطمئنم شما نكتههاي بسياري در رد و نيز در تأييد آن مطلب در ذهنتان داريد.
اما اينها كه ما ميشناسيمشان تنها عناصر بافت قدرت نيستند. در بافت متكثر قدرت نيز، درست مانند جامعه، گروههايي هستند كه به حاشيه راندهاندشان و حالا سر بلند كردهاند و سهم خود را ميطلبند. بيدليل نيست كه اين گروهها با رهبري احمدينژاد صداي مردمي شدهاند كه در حاشيهاند. هر دو در اين در حاشيه بودن شريك اند. آن حكايت مثنوي را كه يادتان هست؟ «آن حكيمي گفت ديدم در تكي/ ميدويدي زاغ با يك لكلكي/ اين عجب ديدم بجستم حالشان/ تا ز وجه مشترك يابم نشان/ ....حيران و دنگ/ چون بديدم هر دوان بودند لنگ».
اين گروههاي به حاشيه قدرت رانده شده چندان ناشناس هم نيستند. سابقهحجتيهاي مهدي چمران و حسن بيادي و مشايي و شيخ عطار و حضور پررنگ اين انجمن در دانشگاه علم و صنعت و تاثير رگهكمونيسمستيزشان بر افرادي چون احمدينژاد گم نيست. همين رگه در زمان تسخير سفارت آمريكا در احمدينژاد بود كه او را معتقد كرده بود خطر اصلي الحاد كمونيسم شوروي است نه امپرياليسم آمريكاي اهل كتاب و تا آخرين لحظه هم برش پاي ميفشرد. همين روحيه باعث شد تا تندروهاي آن روز «تحكيم» نتوانند تندروهاي «انجمن»زده را تحمل كنند و عملاً احمدينژاد و سيدزاده را طرد كنند. [بنگريد به مقاله «دفتر تحکيم وحدت» در ويکي پدياي فارسي- شهبازي]
همين روحيه است كه در تهران چند عضو شوراي شهر را به مجلس «عمركشان» ميكشاند و همين روحيه است كه سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران را واميدارد كه روز شهادت امام حسن عسكري را جشن آغاز ولايت امام زمان اعلام كند و تمام تهران را با تبليغهاي سه متر در چهار متر بپوشاند و به روي خودش هم نياورد كه انگيزه اصلياش بيش از به امامت رسيدن امام زمان، تقارن اين روز با روز مرگ عمر است. همين روحيه است كه سهرابي نامي را واميدارد كه نقشه مسير حركت امام زمان را ترسيم كند و از شهرداري خواهان چاپش در تيراژ وسيع جهت كمك به مؤمنين باشد...
اما انجمن حجتيه يكي از گروههاي به حاشيه رانده است. در كنار اينها سرداري هم هست كه در حيات امام خميني آن قدر خطا و فساد كرد كه او دستور داد به جايي تبعيدش كنند كه قلب خطر باشد شايد شهيد شود و حسنات قبلياش از كفاش نرود. و دعاي خير امام هم كارساز نشد و اگر بدانيد الان در كدام مدرج و مرتبه هست يقين دست خود را به دندان خواهيد گرفت. اين سردار و اطرافيانش نيز ديگر دوست ندارند در حاشيه باشند. [منظور سردار محمدباقر ذوالقدر است. شهبازي]
در حوزههاي ما كسي با دارودستهاش جا خوش كرده است كه در زمان امام جبهه رفتن شاگردانش را ممنوع كرده بود، در ابتداي رهبري آقاي خامنهاي در جمع دوستانش كتابي در حد مقدمات در دستش ميگرفت و ميگفت خامنهاي اگر توانست دو صفحه از اين متن را درست بخواند آن وقت بيايد و ادعاي فقاهت كند. همين آدم و اطرافيانش هستند كه حوزه قم را به شكل يك معبد مقدس براي تكريم و عبادت شخص و نفس استاد درآوردهاند و گوش هر كه را كه جم بخورد چنان ميپيچانند كه آهش دودآلوده به فلك برسد. مگر يادتان رفته آن بدبخت را كه يك مصاحبه با «شرق» كرد و به چنان شكر خوردني واداشتندش كه گفت مطالب آن مصاحبه را شيطان به من القا كرده و من از روي استاد خجالتزدهام. و رفت و مثل سگ تيپا خورده بر در سراي استاد نشست تا بالاخره پذيرفتندش. و صد البته با دو صد شرط و بند.
من تعجب ميكنم و گمان ميكنم اين روزها خستهايد، وگرنه شما با آن هوش درخشان و حسادت برانگيزتان با نگاهي كوتاه به آن فهرست اسامي حاميان روحاني احمدينژاد ميتوانستيد بفهميد كه اينها كهاند و اهل كدام مشرباند. و ببينيد آن پرورندهها چه موجوداتي هستند و چقدر خطرناكاند كه در يك قلم از كارهاشان اين همه اسمهاي ژنريك فراهم كردهاند كه در روزهاي لازم در برابر يا با ياد اسمهاي اصلي علم كنند...
و پرتوانترين و داناترين محصولات اين كارخانه عليلپرور كساني مثل عليرضا پناهياناند كه در تهران با آن لحن لاتيشان عربدههاي «اي امام زمان ما رو از اين كفر و موسيقي خلاص كن» ميكشند و تا پايشان به تورنتو ميرسد چنان مرعوب ميشوند كه از هر روشنفكري روشنفكرتر ميشوند و گفتههاشان خندهدار ميشود و مجبور ميشوند برادري خيالي براي خودشان بسازند و بگويند آنها كه از قول من شنيدهايد حرفهاي برادر من است. تا جايي كه يكي آن ميان بلند شود و بگويد من خودم اينها را در مهديه تهران از دهان خودت شنيدهام و خلاصه كار به جايي برسد كه لقب «حاج عليرضا مارمولك» بهش بدهند...
آن نسل كه در خودش موسي صدر و حكيم و محمدباقر صدر و حسن زاده آملي و جوادي آملي و بهشتي و مطهري و قدوسي و اشراقي داشت، كارش به اينجا كشيده است كه امروز شاهديم. نميدانم چه طور ميتوانيم دل به اين فضلاي قلابي كه دست بالا مثل مقتدا صدرند، خوش كنيم. دست كم من ترجيح ميدهم به اين ضريح كه كور ميكند و شفا نميدهد دخيل نبندم.
حركت مافيايي تخريب احمدينژاد را خوب ديديد، اما به حركت مافيايي تعزيز احمدينژاد هم نگاه كنيد. ديدهايد بر ديوارها چه مينويسند؟ «تا دولت كريمه يك يا حسين ديگر» و «مرگ بر اغنيا، درود بر احمدينژاد.» اين فرمول تحريك احساسات طبقاتي و مذهبي مردم براي يك هدف فاسد سياسي نبايد براي من و شما ناآشنا باشد. «شاس» هميشه با همين دوز و كلكها رأي ميآورد و خودش را سكان قايق طوفانزده اسرائيل ميكند. رونوشتها شديدا برابر اصل است.
فكر ميكنم شما هم در باره تحليلم از «القاعده» با من موافق باشيد. ايران انقلاب كرد. خطر اسلام، به عنوان چيزي ناشناس و جدا از كمونيسم، اردوگاه استكبار را ترساند. مسلمانهاي عالم چشم به ايران دوختند. اين سلفيها و وهابيها را نيز آزرد. از اتحاد استكبار با اينان «القاعده» شكل گرفت و توانست با ژستهاي راديكال و ايجاد قطبي مقابل ايران پتانسيل جوان و جهادگر عالم اسلام را دور خود جمع كند و با چند حركت احمقانه مانند يازده سپتامبر به صفر برساند. اينها نيز خودشان خوب ميدانند كه در سطح نخبگان پتانسيلشان صفر است، و براي يغماي پتانسيل مذهبي و عدالتجويانه مردم آمدهاند. اين باعث ميشود كه چهار يا هشت سال ديگر «يك يا حسين ديگر» و «جنگ فقر و غنا»، كه از اصليترين پتانسيلهاي حركت امام خميني بود، به واژههايي مشكوك با خاطرهاي دوستنداشتني بدل شوند. يادتان نرود كه برنامهريز اقتصادي اين حضرت دكتر خوشچهره است كه فرق اقتصاد خرد و كلان را نميداند و ميكوشد براي اداره ايران برنامهاي بريزد كه دست بالا به درد اداره يك بقالي ميخورد. تقصيري هم ندارد. دكترايش برنامهريزي شهري است و نه اقتصاد.
عليرغم فساد آشكار و گسترده صنعت نفت اين حقيقت است كه وزارت نفت در ايران تنها سازمان اداري است كه توانسته تجربه بوروكراتيك چند دههخود را نگه دارد و دچار گسست نشود. روا نميبينم براي شما از ارزش اين تجربهي مدون بگويم كه اولين بار شما بوديد كه ضررهاي گسست در تجربه بوروكراتيك را نشان من داديد. و واقعيت اين است كه اينها نميتوانند از نيازهاي ماليشان در راه رسيدن به قدرت و از سفره گستردهپرنعمت نفت صرفنظر كنند و در عين حال قول دادهاند كه دست بر نفت بگذارند و كارها را بر مداري ديگر درآورند. تقدير كار از همين الان پيدا است. قراردادها همچون پيش و گاه ظالمانهتر خواهد بود. نام پورسانتگيرها عوض خواهد شد. عدهاي هم به شخم زدن سيستم بازمانده از پيش ميافتند تا هم نشان بدهند كه دارند در نفت كارهايي كلان ميكنند و هم رد قراردادها را پاك كنند.
با شما موافقم كه جامعه ايران در شرايطي نيست كه بتوان درش را بست و دخترانش را از ريمل و شلوار پاچه كوتاه و روسري شل محروم كرد. اما اتفاقاً درست در همين شرايط است كه ميتوان جمود و خشكانديشي را با ظاهري دلفريب حاكم كرد. بنا نهادن جامعهاي بيمار مانند مالزي يا اسرائيل در اين شرايط چندان سخت نيست و اتفاقاً با شرايط داخلي و خارجي و اقتصادي و گرايشهاي عقيدتي حضرات بستگي تام و تمام دارد. يقين دارم كه حق با شما است كه «دولت آينده مجبور است سلايق و علايق آحاد ملت و توده مردم را به حساب آورد.» و فكر ميكنم دقيقاً به همين دليل است كه از هم اكنون دارد زيركانه اين سلايق و علايق را به سوي حداقلهاي مبتذل و چندشآور سوق ميدهد. اين حرفها حسابشده است كه «احمدينژاد با مو و آستين كاري ندارد.» و نتيجهاش راضي كردن مردم است به اين كه از آزاديها آزاديهاي تني و جنسي و از آزاديهاي تني و جنسي تنها مشروعات را بخواهند و احمدينژاد هم همينها را بهشان مرحمت كند. آنچه در اين ميان البته ناپديد خواهد شد آزادي بودن و انديشيدن و پيگرفتن و پژوهيدن و دانستن است. همان حق مغصوب شما و، اگر بيادبي نباشد كه خود را كنار شما ببينم، همه ما كه با حروف و كلمهها سر و كار داريم.
پيروزي احمدينژاد همان صفر كردن پتانسيلها و حاكم كردن بيلياقتها و آغاز شكست جنبش محرومان و جنگ فقر و غنا خواهد بود. شما شرايط بر سر كار آمدن هيتلر در آلمان را خوب ميشناسيد. منظورم شرايط داخلي آلمان در آن زمان است. خوب ميدانيم كه سرخوردگي فرودستان و توطئه توطئهگراني كه هميشه توطئه ميكنند به رايش سوّم انجاميد. در آغاز رايش سوّم، مارتين هيدگر، متفكري كه من سخت دوستش دارم، و شجاعت، درايت و نگاه تيزش را هميشه ميستايم با نگاهي به اين حركت محرومان نويد عصري نو در سايهي موعودي كه دارد ميآيد را داد. چندان نگذشت كه او هم آنچه بايد ميديد را ديد و آنچه ميتوانست كند را كرد، و كار نازيها با او به جايي كشيد كه كلاسهايش را بستند، كتابهايش را از كتابفروشيها جمع كردند و سوزاندند، و به اردوگاه كار اجباري تبعيدش كردند. اما هنوز هم پس از گذشت اين همه سال، آدمهاي هرزه و بيمايهاي مثل كارل پاپر و دارودستهاش او را حامي نازيسم مينامند و به او طعنههاي زهرآگين ميزنند. اين چيزي است كه من را نگران ميكند. اين كه خود ببينيد اين كوتولهها آنها نبودند كه ما چشم انتظارشان بوديم و موعود نبودند و نشدند و ميل مردم به موعود را خبيثانه غارت كردند و مردم را از هر موعودي رويگردان...
و عجيبترين چيز در نوشته شما. شما واقعاً از اين كه با ويران شدن ايران پيشبينيتان درست درآمده شاديد؟ گمان كنم سهو قلم است. اگر نه در شما هرگز چنين روحيهاي نديدهام و بارها خلافش را ديدهام. يقين دارم كه شاد نيستيد. تنها اميدواريد. اميدوار به همين موعودهاي كوتاهقد پرمدعا.»
6- در مواردي، ريشه شناسي نامها ميتواند منشاء قومي و نژادي افراد را روشن کند. به اين دليل، تغيير «نام» در شناسنامه، به منظور از ميان بردن پيشينه فوق، در سالهاي پس از انقلاب رواج فراوان يافت. براي مثال، ميتوان «بنيامين» (بن + يامين= نام يکي از قبايل بنياسرائيل) را به «يامينپور» تغيير داد. (مانند نام وحيد يامينپور از بنيانگذاران وبگاه افراطي «رجانيوز» و مجري مصاحبههاي مهم سياسي شبکه اوّل سيما در دوره انتخابات.) اسامي چون «بنيامين» و «اسرائيل» و «يهودا» کاملاً يهودي است و متفاوت است با اسامي قرآني، مانند ابراهيم و اسحاق و يعقوب، که در ميان مسلمانان رواج دارد. اسامي اماکن نيز ميتواند در مواردي روشنگر باشد. براي نمونه، توجه کنيم به اسامي «مشا» و «گلعاد» در دماوند. ريشه نام «گلعاد» دماوند ربطي به «گيل» و «گيلان» ندارد؛ همان گلعاد (عبري) يا جلعاد (عربي) در فلسطين است.
7- به دليل آشنايي با اينگونه پيوندهاي عجيب، در يادداشت 28 بهمن 1387 از «فرقه خُشنوم» و اعتقاد ايشان به ظهور مهدي (عج) از کوه دماوند سخن گفتم. آنچه نوشتم، با عملکرد مشايي و ارتباطات ويژه او با «استاد غيبي 400 ساله»اش منطبق است. اين استاد غيبي «پارسي» است. در هند، به زرتشتيان ساکن اين سرزمين «پارسي» ميگويند. اليگارشي زرسالار پارسي (زرتشتي) هند همان است که «فرقه خُشنوم» را، که مکان مقدس ايشان دماوند است، پديد آورد. نوشتم:
«برخلاف باور اساطيري ايرانيان، که دماوند را محبس و در نهايت محل خروج ضحاک («دجال» اسلامي يا «لوسيفر» غربي= نيروي شر و تاريکي) در آخرالزمان ميدانند، از ديدگاه تئوسوفيستها و نحلههاي رازآميز ماسوني دماوند مأمن و مخفيگاه «استادان نور» و محل خروج «موعود» و «منجي» ايشان است. از اينرو، دماوند در باورهاي ماسوني- يهودي جايگاهي مقدس و برجسته دارد.
بهرامشاه نائوروجي شروف (بهرامشاه نوروزجي صراف)، تئوسوفيست نامدار پارسي (زرتشتي) هند، مدعي است که از هيجده سالگي (1876) سير و سياحت خود را آغاز کرد و در مرز هند و افغانستان تصادفاً با گروهي از «زرتشتيان مخفي» آشنا شد که با نام فرقه صوفي «صاحبدلان» فعاليت ميکردند. رهبر فرقه از بهرامشاه دعوت کرد که با آنان به مخفيگاهشان، غاري در کوه دماوند، رود. بهرامشاه با ايشان به ايران و به دماوند رفت، سه سال با آنان در غارشان زندگي کرد، «علم خُشنوم» را از ايشان فرا گرفت، «اسرار» را آموخت، صاحب «کرامت» شد و حتي قدرت حافظهاش به طرزي شگفت افزايش يافت. او به بمبئي باز گشت و در اوايل سده بيستم «دعوت» خود را علني کرد. خورشيدجي کاما و جيوانجي مودي، سرشناسترين ماسونهاي هند که هر دو پارسي بودند، از او حمايت ميکردند. بر مبناي آموزههاي بهرامشاه در سال 1910 در بمبئي «انستيتوي علم خُشنوم» تأسيس شد. در اين انستيتو چهرههاي نامداري آموزش ديدند که در تحولات هند و ايران مؤثر بودند: فيروز و دينشاه شاپورجي ماساني، فرامرز و جهانگير سهرابجي چينيوالا، کاماجي کاما، جمشيدجي شروف، فيروزشاه شروف، م. ايراني و ديگران.
طبق آموزههاي «خُشنوم»، بهرغم اينکه بهرامشاه از «استادان» خود، فرقه «صاحبدلان» دماوند، جدا شد ولي اين «استادان غيبي» هماره به شکلي مرموز بر او ظاهر ميشدند و راهنمايياش ميکردند. «فرقه صاحبدلان» مرکب از 72 تن پيروان «دين بهي» است که پس از حمله اعراب و سقوط دولت ساساني در غاري در دماوند پنهان شدند. آنان تا به امروز زندهاند. اين غاري ويژه است که در گذشته دور با همين هدف ساخته شد و بيگانگان را به آن راهي نيست. طبق اين باورها، بهرامشاه ورجاوند، که هر از چند در قالب انسان به زمين بازميگردد، در يکي از «بازگشت»هايش در وجود يک نظامي بلندپايه ايراني زاده ميشود و رئيس فرقه مخفي دماوند را از مرگ ميرهاند.
اينگونه باورهاي رازگونه به ظاهر مهمل، ولي معنادار، را مأموران اطلاعاتي بريتانيا نيز رواج ميدادند. کلنل سِر رابرت يانگهزبند، که در سال 1877 ژنرال شد، در خاطراتش مدعي است: روزي در کوه دماوند شکار ميکرد، بهناگاه دري مخفي يافت، به درون غاري رفت، از سوي «صاحبدلان» مورد پذيرايي قرار گرفت، عصر به خانه باز گشت، فردا و روزهاي بعد به جستجو پرداخت ولي هيچ نشاني از آن غار نيافت.» (عبدالله شهبازي، «دماوند و فرقههاي رازآميز، 28 بهمن 1387) [18]
8- طريقت رازآميز تئوسوفي را کلنل هنري الکات آمريکايي، نماينده ويژه هايس رئيسجمهور وقت آمريکا در هند، و هلنا بلاواتسکي، زني روستبار، در 1875 پديد آوردند. اعقاب کلنل الکات از بنيانگذاران کمپاني هند شرقي هلند بودند و ميدانيم اين کمپاني را زرسالاران يهودي ساکن بندر آمستردام در سال 1602 ميلادي تأسيس کردند. طريقت تئوسوفي در هند گسترش فراوان يافت و در انقلاب مشروطه ايران، از طريق سازمان ماسوني «بيداري ايران»، تأثيرات ژرف بر جاي نهاد. پس از الکات و بلاواتسکي، آني بزانت رهبري طريقت تئوسوفي را به دست گرفت. اين زن به خاندان وود تعلق دارد که از مهمترين خاندانهاي اليگارشي مستعمراتي بريتانياست. بزانت نام خانوادگي شوهر اوست. سِر جان پيج وود عموي اني بزانت است و فيلد مارشال سِر هنري وود، از فرماندهان ارتش هند بريتانيا و از سرکوبگران انقلاب بزرگ هندوستان (1857- 1858) پسرعموي او. بلاواتسکي و بزانت از معدود زناني هستند که دو لژ ماسوني بهنام ايشان ايجاد شده. در بمبئي و غرب هند، زرسالاران پارسي (زرتشتي) طريقت تئوسوفي را توسعه دادند. خورشيدجي کاما و جيوانجي مودي، دو پارسي نامدار که از سرشناسترين ماسونهاي هند و جهان بهشمار ميروند، از دوستان کلنل هنري الکات و مادام بلاواتسکي، بنيانگذاران فرقه تئوسوفي، بودند. در نيمه اوّل سده بيستم ميلادي، حسين کاظمزاده ايرانشهر، که به فرقه بهائي تعلق داشت، مروج سرشناس تئوسوفيسم بود. او در سال 1919 به همراه ابراهيم پورداوود، که به زرتشتيگري گرايش داشت، مجله ايرانشهر را در برلين بنيان نهاد.
تئوسوفيسم «مادر» فرقههاي رازآميز، از جمله «فرقه خُشنوم»، است. «صاحبان کرامت» و «اوليايي» مانند مهربابا، که او نيز زرتشتي بود و در ايران پيرواني يافت، در اين بستر زاده شدند. يکي از اين مهديان دروغين کريشنا مورتي است. او کودکي هندي بود که خانم بزانت پرورشاش داد و سپس مدعي شد روح مسيح در جسم او رجعت کرده است. ويوکاناندا، مدعي ديگر، نيز از همين بستر سر برآورد.
آرم انجمن تئوسوفي که در آن نمادهاي بعدي نازيسم و صهيونيسم آميخته است.
(مجله «تئوسوفيست»، شماره 11 ژانويه 1911)
9- نازيسم نيز در طريقت رازآميز تئوسوفيسم ريشه دارد. سالها پيش، در مقاله «سعيد امامي و دوستان نئونازي او»، در اين باره سخن گفته ام. [19، 20] اخيراً فردي بهنام بيژن نيابتي، با بهرهگيري از منابع متعدد آلماني، اطلاعاتي درباره ريشههاي رازآميز نازيسم و پيوند آن با طريقت تئوسوفي و انجمن تول گرد آورده که با نام «جنگ جهاني چهارم» در اينترنت منتشر شده. بيژن نيابتي را اقتباسگر، نه محقق، ميدانم و استنتاجهاي سياسي او مورد تأييدم نيست؛ معهذا اطلاعات غني موجود در کتابش، به دليل فقر منابع فارسي در اين زمينه، بسيار مفيد است.
در بهمن 1378 درباره ريشههاي مشترک «يهوديستيزي» (آنتيسميتيسم) و «نازيسم» چنين نوشتم:
«موجي که بر بنياد عوامل اجتماعي و سياسي و فرهنگي عديده در آلمان گسترش يافت، پديدهاي بهنام آنتيسميتيسم را آفريد و سرانجام به تأسيس حزب نازي و صعود آدولف هيتلر انجاميد، بهشکلي عجيب با زرسالاران يهودي و سازمان اطلاعاتي بريتانيا پيوند دارد. اين پيوند تا بدان حد مستند و عميق است که ميتوان موج فوق را يک حرکت سازمانيافته تبليغاتي- فرهنگي براي ايجاد توّهم در فرهنگ سياسي جهان و پنهان کردن واقعيتهاي عيني و ملموس و قابل شناخت و سنجش و سوق دادن افکار عمومي به سوي اشباح و موهومات دستنيافتني و ناشناختني دانست. اين موج را حکمرانان و کانونهاي زرسالار آلمان برانگيختند، کادتها (دانشجويان مدارس نظامي آلمان) استخوانبندي آن را تشکيل ميدادند و بستر اجتماعي رشد و بالش آن عقبماندهترين و عوامترين بخشهاي توده مردم آلمان بود. اين موجي بود در ماهيت خود عليه جنبش انقلابي آلمان و رشد ناسيوناليسم مهاجم در عرصه فرهنگ و سياست و نظاميگري در عرصه اقتصاد را بهدنبال داشت. يکي از نخستين کانونهاي اشاعه آنتيسميتيسم در آلمان حزب سوسيال مسيحي کارگري آلمان بود که در سال 1878 بهوسيله آدولف استوکر با هدف مبارزه با جنبش انقلابي آلمان و جلوگيري از گسترش آن در ميان کارگران و با حمايت کانونهاي زرسالار دنياي غرب، از جمله شبکه معيني از زرسالاران يهودي، تأسيس شد. اين حزب از تبليغات ضديهودي به عنوان تاکتيک براي نفوذ در ميان تودههاي کارگري آلمان بهره ميجست. بدينسان، در دهههاي 1880 و 1890 انجمنهاي ضديهودي در آلمان مانند قارچ روئيدند و با برخورداري از پشتوانههاي مالي کلان و مرموز و ناشناخته در انتخابات سال 1893 مجلس آلمان (رايشتاک) 250 هزار رأي و 16 نماينده به دست آوردند.
ويلهلم دوم، امپراتور آلمان، از سردمداران و مروجان اين موج آنتي سميتيسم بود. عجيب اينجاست که ويلهلم دوست صميمي سِر ارنست کاسل، زرسالار نامدار يهودي انگليس، بود و کاسل در عين حال نزديکترين دوست ادوارد هفتم، پادشاه انگليس، و ساير اعضاي خاندان سلطنتي انگليس نيز بهشمار ميرفت تا بدانجا که بعدها نوه و وارث او، بهنام ادوينا اشلي، با لرد مونتباتن برمه، نوه ملکه ويکتوريا و دايي ملکه اليزابت دوم، ازدواج کرد. کاسل و لرد ناتانيل روچيلد بنيانگذاران و مالکان اصلي مجتمع نظامي ويکرز- آرمسترانگ بودند که در دوران جنگ اوّل جهاني بهعنوان مُعظَمترين و پيشرفتهترين مجتمع تسليحاتي جهان شناخته ميشد و فعاليت آن تا به امروز، بهعنوان قلب صنايع نظامي انگليس، تداوم دارد...
اين موج آرياييگرايانه و آنتيسميتيستي را برخي از اعضاي خاندان چمبرلين انگلستان دامن زدند که از ديرباز، از سده شانزدهم ميلادي و دوران همکاري با کمپاني ماجراجويان تجاري لندن و کمپاني مسکوي، نزديکترين روابط را با اليگارشي يهودي اروپا داشتند... هوستن چمبرلين، برادرزاده فيلدمارشال نويل چمبرلين، ... در سال 1898 کتابي با عنوان «بنياد سده نوزدهم» منتشر کرد که در آن تاريخ معاصر اروپا را بهعنوان عرصه تعارض دو نژاد «آريايي» و «سامي» ترسيم ميکرد...
با پشتوانه سرمايههاي مشکوک و ناشناخته، صدها هزار نسخه از کتاب چمبرلين در سراسر اروپا توزيع شد و بر فرهنگ آلماني تأثيرات عميق بر جاي نهاد و پايههاي فکري ناسيوناليسم مهاجم آلمان را استوار ساخت. قيصر ويلهلم شخصاً اين کتاب را براي فرزندانش ميخواند و همو بود که دستور داد اين کتاب در دانشگاه افسري آلمان تدريس شود. اين سرآغاز موجي است که بشريت را به سوي اوّلين و عظيمترين جنگ جهاني سوق داد و در عين حال پايههاي جرياني را بنا نهاد که دوّمين جنگ جهاني را، در مقياسي بس مدهشتر از اولي، آفريد...
رابطه هيتلر جوان با والتر اشتين نيز از مواردي است که مورد توجه محققين قرار گرفته است. والتر اشتين، مقارن با دوران جواني هيتلر و اقامت او در وين، يک فراماسون فعال مدعي ارتباط با موجودات فراطبيعي در وين بود و سازمان ماسوني پنهاني را بنيان نهاد که به ترويج عقايد رازورانه، آرياييگرايانه و تئوسوفيستي اشتغال داشت. هيتلر جوان به سازمان ماسوني اشتين پيوست و از نظر فکري بهشدت از آن تأثير گرفت. والتر اشتين بعدها، با نام دکتر اشتين، کتابهاي متعددي درباره «رازوري آريايي» نوشت و نوعي آئين شيطانپرستانه را تبليغ ميکرد. در سالهاي جنگ دوّم جهاني، دکتر اشتين در انگلستان اقامت داشت و در اين زمان مشاور شخصي سِر وينستون چرچيل و عضو سرويس اطلاعاتي بريتانيا بود.
در اواخر سده نوزدهم سازمان پنهاني و مرموزي بهنام طريقت طلوع طلايي در انگلستان پديد شد که داراي پنج لژ در فرانسه و آلمان نيز بود. يکي از رهبران اين طريقت بهنام ساموئل ليدل ماترز در سال 1892، با اقتباس از نظريات کلنل اُلکات و ساير رهبران تئوسوفيسم، وجود استادان غيبي را اعلام کرد که در لژ برادري سفيد مأوا دارند و امور جهان را هدايت و اداره ميکنند. ماترز از هواداران سفت و سخت هيتلر و حزب نازي در انگلستان بود.
فرقه مشکوک ديگري که در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و بهطور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود، انجمن تول است که در سال 1912 تأسيس شد و مرکز آن در مونيخ قرار داشت. بنيانگذار اين سازمان فردي است که با عنوان اشرافي کنت هنريش فن سباتندروف شهرت داشت و نام اصلياش رودلف گلوئر بود. او در اوايل سده نوزدهم در استانبول (عثماني) اقامت داشت و تاجري ثروتمند بهشمار ميرفت. وي پس از بازگشت به آلمان، انديشه تول، سرزمين مرموز و افسانهاي آرياييهاي باستان، را از کتاب آموزه سرّي مادام بلاواتسکي، از بنيانگذاران تئوسوفيسم، به وام گرفت، سازمان خود به نام انجمن تول را برپا کرد و هدف خويش را سروري نژاد برتر اعلام داشت. وي به جذب اعضاي خاندانهاي اشرافي و ثروتمندان و کارخانهداران آلماني به اين انجمن پرداخت و با اوجگيري جنبش انقلابي در آلمان، و بهويژه قيام خونين کارگران باواريا، يک شبکه تروريستي به رياست فردي بهنام ديتريش اکارت ايجاد کرد که يکي از اقدامات آن قتل وحشيانه کورت ايزنر، رئيسجمهور باواريا، بود. طي سالهاي 1919- 1923 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستي دست زد. در ميان اعضاي انجمن تول نام بلندپايگاني چون فرانتس گورتنر (وزير دادگستري باواريا)، پوهنر (رئيس پليس مونيخ)، و ويلهلم فريک (معاون يوهنر) ديده ميشود. بعدها، در دولت هيتلر، فريک وزير کشور و گورتنر وزير دادگستري آلمان شدند. مورخين انجمن تول را قدرتمندترين سازمان پنهاني آلمان در دوران صعود فاشيسم ميدانند. يکي از اعضاي اين انجمن، رودلف هس بود. فردي بهنام پروفسور هوسهوفر بهعنوان نظريهپرداز انجمن تول شناخته ميشد. هوسهوفر از طريق هس با هيتلر آشنا شد و تعاليم او دستمايه اصلي هيتلر در نگارش کتاب زندگي من قرار گرفت.
صعود هيتلر در هرم سياسي آلمان بر بنيادهاي رازورانه تئوسوفيست نيز استوار بود. براي نمونه، بيوه فيلدمارشال فن مولتکه، فرمانده نظامي آلمان در دوران قيصر و از دوستان هوستن چمبرلين (فيلد مارشال فن مولتکه يک ماسون بلندپايه نيز بود)، اعلام کرد که با <روح همسر فقيدش> تماس گرفته و وي اعلام کرده که رهبر آينده آلمان هيتلر خواهد بود. اين پيشگويي بر تودههاي عوام و جاهل آلمان تأثير فراوان داشت.
زماني که هيتلر از سوي ضداطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به حزب کارگري آلمان بپيوندد، چهل نفر از اعضاي انجمن تول، با هدايت ديتريش اکارت، براي حمايت از او به عضويت اين حزب درآمدند. اکارت در زمان مرگ، در سال 1923، به اعضاي انجمن تول وصيت کرد که از هيتلر تبعيت کنند زيرا وي با استادان غيبي در ارتباط است...
نقش سازمان اطلاعاتي بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبکه پنهان زرسالاران يهودي در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينکلن نيز ميتوان پيگيري کرد. تربيش لينکلن، که به يک خانواده ثروتمند يهودي ساکن مجارستان تعلق داشت، بهعنوان يکي از مأموران اطلاعاتي و توطئهگران بزرگ و افسانهاي نيمه اوّل سده بيستم ميلادي شهرت فراوان دارد... [او] از اوايل سال 1919 بهطور کامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابکارانه و توطئههاي گروههاي افراطي فاشيستي نقش فعالي بهدست گرفت. در اين دوران، او يکي از عوامل اصلي پس پرده در سازماندهي و تحرکات گروههاي اوباش موسوم به لشکر آزاد بود که از درون آن حزب نازي زائيده شد. يکي از اقدامات اين گروه قتل فجيع رزا لوکزامبورگ و کارل ليبکنخت است... در 24 ژوئن 1922 نيز والتر راتنو، وزير خارجه آلمان که سياستهاي وي مطلوب مافياي صهيونيستي انگليس نبود، بهدست يکي از اعضاي لشکر آزاد به قتل رسيد... [والتر راتنو يهودي بود و پدر وي (اميل راتنو) بنيانگذار کمپاني معروف AEG است. لوکزامبورگ و ليبکنخت نيز يهودي بودند.] در همين زمان بود که فعاليت سياسي هيتلر آغاز شد و وي به عنوان مأمور مخفي سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخي رهبران افراطي نظامي چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسيس کرد؛ همان گروهي که سپس به حزب ناسيونال سوسياليست کارگري آلمان (نازي) بدل شد. در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر کودتاي نافرجامي را ترتيب دادند که به کودتاي مونيخ معروف است. امروزه مورخين ميدانند که يکي از گردانندگان طرحهاي متعدد کودتايي ژنرال لودندروف و هيتلر همان آقاي تربيش لينکلن بود. تربيش لينکلن بعدها در بندر شانگهاي مستقر شد، نام چيني چائو کونگ را بر خود نهاد، سر خود را تراشيد و 12 ستاره کوچک بر پوست جمجمهاش داغ زد، بهعنوان راهب بودائي صومعهاي به راه انداخت و گروهي مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد. با آغاز جنگ دوّم جهاني، چاپو کونگ، يا همان آقاي تربيش لينکلن، با سرکنسول آلمان در شانگهاي تماس گرفت و خواستار ملاقات با هيتلر شد تا «قدرت ماوراءطبيعي» خود را در خدمت او قرار دهد. از سرنوشت اين پيشنهاد اطلاعي نداريم.» [21]
ايگناس تربيش لينکلن
يهودي مجار و مأمور نامدار اطلاعاتي بريتانيا
در اين تصوير با نام چيني «چائو کونگ» رهبر يک فرقه بودايي است و به جاي يکي 12 داغ بر پيشاني دارد!
10- در چارچوب تحليل فوق، ميتوان معناي «جنجال هولوکاست» احمدينژاد را فهميد و محمدعلي رامين، نظريهپرداز اين هياهو، را شناخت. در چارچوب اين تحليل، عجيب نيست که رامين، فردي فاقد هر گونه سابقه علمي در زمينه صهيونيسمپژوهي و يهودشناسي، فردي فاقد شهرت يا مقام و منصب سياسي، به دليل درج مصاحبهاش در روزنامه «والاستريت ژورنال»، ارگان بانکداران نيويورک، بهناگاه شهرت جهاني مييابد، کنفرانس هولوکاست بهپا ميکند و به «تئوريسين دولت احمدينژاد» در اين حوزه بدل ميشود. اين فرد در زمان اقامت در آلمان منادي افراطي «سنيستيزي» در ميان ايرانيان و ساير شيعيان مقيم آلمان بود. اين رويه، يعني ايجاد خصومت ميان مسلمانان آلمان که اکثريتشان اهل سنتاند، قطعاً به سود اسلام و مسلمين نبود. پس، عجيب نيست اگر در کوران حوادث اخير رامين را از حاميان سرسخت انتصاب مشايي به عنوان معاون اوّل رئيسجمهور بيابيم. (محمدعلي رامين دبيرکل بنياد جهاني بررسي هولوکاست، «فضاسازي عليه مشايي منطقي نيست»، خبرانلاين، 1 مرداد 1388) [22]
11- عليرضا زاکاني از «رفتوآمدهاي مشکوک» مشايي به خارج از کشور و ارتباط او با جک استراو، وزير خارجه پيشين بريتانيا، سخن گفته. اين رابطه بايد مورد بررسي دقيق قرار گيرد و بهويژه به دو نمايشگاه در لندن توجه شود که با انتقال گنجينه منحصربهفرد بخش مهمي از آثار موجود در موزههاي ايران، متعلق به ادوار هخامنشي و صفوي، برگزار شد. حضور جک استراو در نمايشگاه اوّل، دوره هخامنشي، موجه است زيرا در آن زمان وزير امور خارجه بريتانيا بود. ولي چرا او در مراسم گشايش نمايشگاه آثار دوره صفوي نيز حضور يافت در حاليکه اينک وزير دادگستري بود؟ آيا اين حضور نامتعارف بيانگر رابطهاي فراتر از رابطه رسمي دولتي نيست؟ پس، اين سخن را بايد به جدّ گرفت:
«از ديدگاه من، و قطعاً بسيار کسان که با اين حوزه آشنايي دارند، بخشي از آنچه به ايران بازگشته، ارزشمندترين بخش آن، «بدل» است نه اصل. با توجه به توضيحات فوق، ضرور است شخصيتها و نهادهاي فرهنگي علاقمند به ميراث تاريخي ايران کميتهاي بيطرف و غيردولتي تشکيل دهند و توسط کارشناسان صالح و خوشنام داخلي و خارجي اين اشياء را مورد بررسي قرار دهند تا شبهه سرقت و تعويض آنها مرتفع شود.» (عبدالله شهبازي، «ميراث فرهنگي ايران و کارنامه اسفنديار رحيم مشايي») [23]
12- اينک وجدانم آرام است زيرا تا حدودي از يادداشتهاي پيشين خود «رمزگشايي» کردم. پيشتر به تلويح مينوشتم و اينک به صراحت. اکنون بخشي از خوانندگان کتابهايم علت مخالفت سرسختانهام را با تداوم رياستجمهوري احمدينژاد درمييابند؛ همانان که اندکي پيش به سختي از من گلهمند بودند و اکنون خود واقعيت را، با تجربه خويش، دريافتهاند. در کوران انتخابات، و در اوج هيجاني که بخشي از نسل جوان اصولگرا را، با تعصبي غيرقابل وصف بهسود احمدينژاد، فراگرفته بود، نوشتم:
«به خداوندي خدا، ميرحسين موسوي رئيسجمهوري بهتر براي اين نظام است؛ پاسداري امينتر براي ميراث امام راحل و قانون اساسي است. احمدينژاد قابل اعتماد نيست. او معلوم نيست فردا با قانون اساسي و ايران اسلامي چه ميکند. اگر امروز آيتالله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي را از ميدان به در کند، فردا معلوم نيست با ديگران چه خواهد کرد. من تاريخ خواندهام و شما نيز خواندهايد. به تاريخ آلمان دهه 1930 رجوع کنيد و ببينيد گام به گام چه رخ داد.. » (عبدالله شهبازي، نامه به برادرم آقاي حدادعادل، 28 خرداد 1388) [24]
Wednesday, September 16, 2009 : تاريخ آخرين ويرايش
کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.
آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com
استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.
REF:www.shahbazi.org/blog
«موشها» از کشتي احمدينژاد خارج ميشوند!
«در ميان عوام مشهور است که موشها از خانهاي که ميخواهد خراب شود و کشتي که ميخواهد غرق شود خود به خود بيرون ميروند. اين روزها اين مرحله به طور غريب امتحان شده است کشتي در لنگرگاه بار مي انداخته يک روز مانده که به دريا برود اهل کشتي ديدهاند که موشها از کشتي بيرون ميروند، بعد از آن که کشتي بيعيب از لنگرگاه رفته سه روز ديگر خبر غرق شدنش را آوردهاند.» (روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 158، 11 جماديالاوّل 1270 ق.)
در خبرها خواندم که علاوه بر محسني اژهاي، دو معاون وزارت اطلاعات به دليل مخالفت آنان با برخي اقدامات احمدينژاد برکنار شدهاند و پنج معاون وزارتخانه فوق با ارسال نامهاي به رهبري «هشدار دادهاند که با رويههاي اخير وزارت اطلاعات در شرف از هم پاشيدگي است.» («کودتا در وزارت اطلاعات»، وبگاه موج آزادي، 5 مرداد 1388) [1]
نام دو تن از اين معاونان ذکر شده. يکي «حاج حبيبالله» است؛ دانشجوي دانشگاه پهلوي شيراز در سالهاي پيش از انقلاب که مدتها معاون حفاظت وزارتخانه فوق بود و سپس معاون فرهنگي. در اين سمت بود که، به ابتکار او، موج فشار شديد و ناموجه بر دراويش گنابادي آغاز و حسينيههايشان تخريب شد؛ رامين جهانبگلو و هاله اسفندياري و رکسانا صابري و ديگران دستگير و سپس، پس از اعتراف به «انقلاب مخملي»، آزاد شدند و موارد ديگر که جز ايجاد بدنامي و جنجال عليه ايران حاصل ديگر نداشت. اينک، طرّاح اعترافات آنچناني درباره «توطئه انقلاب مخملي در ايران»، که از تلويزيون پخش شد، خود منکر «وقوع انقلاب مخملي» است و چنان رفتار ميکند که برکنارش کنند!
در فروردين 1387 در کتاب «زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز» درباره اين «حاج حبيبالله»، بدون ذکر نام مستعار او، نوشتم:
«در حاليکه فرقههاي مشکوک دراويش و حتي شيطانپرست در ايران مثل قارچ رشد ميکنند، گير دادن به گناباديها، که در دوران جنگ تحميلي در لرستان و کردستان نفوذ داشتند و در مقابل حزب دمکرات و کومله حامي جمهوري اسلامي ايران بودند، برايم سئوالبرانگيز بود...
آقاي معاون فرهنگي... رامين جهانبگلو را دستگير ميکند تا نوآم چامسکي و بسياري از روشنفکران سرشناس آمريکايي و اروپايي مخالف نومحافظهکاران و دولت بوش عليه ايران اطلاعيه بدهند. ميگويند پيش از انقلاب دانشجوي دانشگاه پهلوي (شيراز) بود... در دولت احمدينژاد شد معاون فرهنگي و جهانبگلو را دستگير کرد. شما بوديد مشکوک نميشديد؟» [2]
حوادث فوق در وزارت اطلاعات نشان ميدهد که قطعاً احمدينژاد رفتني است. احمدينژاد ميرود ولي آقايان بايد بمانند تا کانوني به شدت بسته و منسجم، که از دوران علي فلاحيان تا به امروز وزارت اطلاعات را در دست گرفته، اقتدار خويش را همچنان حفظ کند. اقدامات اخير محسني اژهاي و کانون فوق روش شناخته شده ايشان است. اين روش در زمان صعود خاتمي و سپس احمدينژاد کارآمد بود. اينک چه؟
من هيچ گاه حوادث فوق و از جمله انفجار مشکوک حسينيه شيراز و مصاحبههاي مکرر و ادعاهاي عجيب و غريب محسني اژهاي و مصطفي پورمحمدي در اين رابطه را فراموش نخواهم کرد؛ حتي اگر محسني اژهاي و همحجرهايها و وابستگانشان وزير اطلاعات دولت ميرحسين موسوي شوند يا فراتر از آن رئيس قوه قضائيه! يادداشت 4 خرداد 1387 مرا با عنوان «انفجار حسينيه شيراز و پيامدهاي آن: بازي خطرناکي که با ابهام آغاز شد» [3] بخوانيد و سپس خبر جنجالي دستگيري برادر انجوي نژاد در شيراز را به اتهام جاسوسي. [4] اکنون خود داوري کنيد.
پينوشت مهم/ جمعه، 9 مرداد 1388، ساعت دو صبح:
ميگويند: شاهد از غيب ميرسد. حوالي ساعت يک بامداد امروز وبگاه «جهان نيوز»، که زير نظر عليرضا زاکاني اداره ميشود، بخشي از سخنان محمود احمدينژاد با دبيران تشکلهاي دانشجويي را منتشر کرد. احمدينژاد درباره علت عزل محسني اژهاي گفته است: «موضوع عزل جناب آقاي اژهاي يك فرآيند دو ساله داشته و ربطي به مسئله جاري ندارد... به ايشان در اين دو سال، با شواهد مشخص، توصيه کردم دو نفر از معاونان خود را [حبيبالله معاون فرهنگي و خزائي معاون ضد جاسوسي] تغيير دهد اما به اين كار مبادرت نورزيده است... ضمن اين كه در موضوع هاله اسفندياري هم خوب عمل نكرد و من به او گفتم كه چرا رفتاري مي کنيد که مورد تمسخر واقع شويد؟ يك پيرزن 70 ساله را گرفتهايد ميگوييد ميخواهد انقلاب مخملي راه بيندازد...» [1]
چهارشنبه، 7 مرداد 1388/ 29 ژوئيه 2009، ساعت 8:35 بعد از ظهر
رمزگشايي از يادداشتهاي پيشين
«استادان غيبي» و «علم خُشنوم»
مطلب مرتبط:
رازهاي پنهان صعود نازيسم
از مدتها پيش درباره تأثيرات ژرف و غيرعادي اسفنديار رحيم مشايي بر محمود احمدينژاد مطالبي ميشنيدم. مثلاً، برخي خويشان احمدينژاد از تأثيرات «ماوراءطبيعي» مشايي بر احمدينژاد ابراز نگراني کرده و از احتمال کاربرد «طلسم» و «سحر» و غيره سخن گفته بودند. اينگونه مطالب را ديگران نيز، جسته و گريخته، شنيده بودند تا بدانجا که در برخي محافل روحانيون قم شايع شده بود: مشايي ساحر است!
در روزهاي آغازين مرداد ماه 1388 اطلاعاتي نشر مييابد که شنيدههاي قبليام را تأييد ميکند. اين مطالب را نقل ميکنم و سپس توضيحات و اطلاعات خود را مينويسم:
ديگران چه ميگويند؟
1- علي مطهري رابطه محمود احمدينژاد با اسفنديار رحيم مشايي را چنين توصيف کرده است:
«آقاي احمدينژاد ارادت خاصي به آقاي مشايي دارد و از نظر معنوي او را مراد خود و خودش را مريد او ميبيند. گويا رابطه معنوياي ميان آنها حاکم است که بنده از جزئيات آن خبر دقيقي ندارم. شايد ايشان کراماتي از آقاي مشايي ديدهاند که مريدشان شدهاند.» (تابناک، 27 تير 1388) [1]
2- پس از ابرام عجيب احمدينژاد بر تداوم حضور مشايي در دولت، وبگاه «خبرانلاين» اين عنوان را در تبيين رابطه ميان احمدينژاد و مشايي برگزيد: «مشايي و احمدينژاد؛ شمس و مولاناي دولت» [2] تيتر فوق دستمايه طنزي پرخواننده از ابراهيم نبوي شد. [3]
3- در 4 مرداد 1388، «جهان نيوز»، بدون ذکر نام مشايي، از ارتباطات پنهان او با يک «مرتاض هندي» خبر داد:
«خبرنگار جهان به گوشه هايي از ارتباط يک مقام ارشد کشور با يک مرتاض هندي که ادعا مي شود عمري 400 ساله دارد پي برد. به گزارش جهان، اين مقام ارشد کشور در چند سال اخير سفرهاي متعددي به هند داشته است که فاصله زماني برخي از اين سفرها کمتر از 50 روز بوده است. وي در اين سفر به ديدار مرتاضي ميرود که ادعا ميشود بيش از 400 سال سن دارد و از جايگاه بسيار بالايي در ميان طرفداران خود برخوردار است و نکته جالب اين است که اين مرتاض از ميان مراجعهکنندگان خارجي خود تنها به اين مقام ارشد ايراني اجازه ديدارهاي منظم با خود را داده است. در اين ديدارها فرد مذکور در جريان پيش بيني و آينده نگريهاي مرتاض در خصوص تحولات جهان و بعضاً ايران قرار ميگيرد و تاکنون بسياري از اين ايدهها و پيشبينيها به داخل کشور هم منتقل شده و تلاشهاي مختلفي هم صورت گرفته است تا به نوعي از اين افکار و نقطه نظرات در برنامهها و سياستگذاريها استفاده شود که با برخي مخالفت و مقاومتهاي گسترده مواجه شد. البته اين مقام در داخل کشور هم ديدارهاي بسيار منظمي با برخي از چهرهها و افراد عجيب و غريب در مناطق کويري و مرزي ايران انجام داده که گرايشات مشابهي با مرتاض هندي دارند، و انتقادات بسياري هم از اين جهت به وي وارد شده که تاکنون در جهت رفع شبهات و انتقادات در اين خصوص اقدام خاصي را صورت نداده است.» (جهان نيوز، 4 مرداد 1388) [4]
مطالب بعدي روشن ميکند که اين «مرتاض هندي» يکي از سران پارسي (زرتشتي) طريقت رازآميز تئوسوفي است.
4- همان روز، «جهان نيوز» مقالهاي منتشر کرد از وحيد جليلي، برادر سعيد جليلي (دبير شورايعالي امنيت ملّي)، با عنوان «حاشيهاي بر بابيگري جديد». وحيد جليلي نوشت:
«فتنه بابيت در يکي دو دهه اخير به مدد صورت موجه و معنوى خود ابعاد تازه اى پيدا كرده است. تو گويى جمهورى اسلامى ذاتاً نسبتى با موعود و مهدويت ندارد و گروهى كه عمدتاً هم ريشههاى انجمنى [انجمن حجتيه] دارند آمدهاند تا انديشه مهدويت را احيا كنند! روش احياى مهدويت هم آن است كه با علم كردن بحث هاى معنوى و به هم بافتن شايعات و شنيدهها، كراماتى براى بعضى اهل معنا كه مستقيماً از در پشتى به خانه خورشيد راه پيدا كردهاند نقل كنيم و اقشار به اصطلاح مذهبى را «فرد فرد» به سوى شخص مهدى(عج) و نه آرمان و رسالت او روانه كنيم. نظريه «بابيت» يا «در پشتى» با سوءاستفاده از احساسات محبان اهل بيت به بهانه نشان دادن راههاى سريعتر و مطمئنتر، نوعى ديندارى و ولايتمدارى اختصاصى را باب ميكند كه كم كم به استغنا از مسير امامت مىانجامد. امامت، كه قرار بوده محور تجميع و تراز تجربههاى فردى براى تسريع در سلوك و حركت جمعى و اجتماعى و جهانى مؤمنين به سوى جامعه و جهان ايدهآل باشد، در اين رويكرد انحرافى به بهانهاى براى انفراد و انشعاب تبديل مىشود. امام خمينى، با بستن درهاى انحرافى، دروازه بزرگ انتظار را در عصر جديد گشود و شاهراه ظهور را با فهم دقيق و فقيهانه خود از مكتب اهل بيت عليهمالسلام و معنويت عميق عدالتخواهانهاى كه از اجداد طاهرينش به ارث برده بود نشان داد. تاريخ معاصر تشيع نشان داده است كه صادقترين و برجستهترين محبان و پيروان حضرت صاحبالامر تربيتيافتگان «مكتب ولايت فقيه» خمينىاند و جدّيترين دشمنان نايب امام زمان (عج) مدعيان بابيت در هر دو روايت بهايىگرى و انجمن حجتيهاى آن. اگر كرامت در نگاه آنان در خواب ديدن است و شفا دادن و پيشگويى كردن و جفت شدن كفش پيش پا و... كرامت بزرگ امام خمينى بستن باب «بابىگرى» و گستراندن جبههاى در اندازه آرمانهاى مهدوى و در افتادن با شيطان بزرگ و به راه انداختن جنگ جهانى فقر و غنا و مستضعفين و مستكبرين است. ولايت فقيه نخواهد گذاشت دستاوردهاى تاريخى تشيع در انقلاب اسلامى دستخوش فتنههاى جريان ارتجاعى و استعمارى بابىگرى شود.» (جهان نيوز، 4 مرداد 1388) [5]
5- روز بعد، «ملّت نيوز» [خطاب به احمدي نژاد] نوشت:
«به دنبال انتشار اخباري در مورد سفرهاي مکرر يک مقام دولتي به هند پرسشهايي در مورد آقاي مشايي به وجودآمده است. به نوشته خبرآنلاين، پاسخ رئيس دفتر آقاي احمدينژاد به پرسشهاي زير ميتواند ابهامات را برطرف کند: آيا درست است که با مرتاضي ايراني الاصل و زرتشتي مسلک در هند ارتباط داريد؟ آيا واقعيت دارد که اطلاعات دولتي را به اين فرد منتقل ميکنيد و از او رهنمود ميگيريد؟ آيا صحت دارد که اين فرد زرتشتي به شما گفته که دوران گرايش به اسلام به سر آمده است؟ آيا درست است که در مرز پاکستان با افراد رمال و جنگير و دعانويس ارتباط مستمر داريد؟ آيا اين سخن منتسب به يکي از معاونينتان را که گفتهايد حکم مسئوليتش را بعد از تأييد حضرت حجت(عج) صادر ميکنيد تکذيب ميکنيد؟ اين سخن همراهانتان که در برخي سفرها ناگهان دستور توقف خودرو را صادر و براي دقايقي لابلاي درختان کنار جاده گم ميشويد و پس از آن ادعا ميکنيد با رابط امام زمان حرف زدهايد دروغ است؟» (ملّت نيوز، 5 مرداد 1388) [6]
6- در جلسه 31 تير 1388 هيئت دولت، برخورد شديدي ميان رئيس کابينه (محمود احمدينژاد) و محمدحسين صفار هرندي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، رخ داد. برخي مطلعين ماجراي جلسه فوق را چنين روايت ميکنند:
«در اين جلسه صفار هرندي در اعتراض به احمدينژاد گفت: حتي اگر مشايي هزار حسن داشته باشد، شما بايد از امر آقا اطاعت بکنيد. احمدينژاد با عصبانيت جواب داد: همه کارها و برنامههاي من در اطاعت از آقا است اگر شما از نايب آقا اطاعت ميکنيد!»
به اين ترتيب، براي بسياري روشن شد احمدينژاد واقعاً مدعي است با امام زمان (عج) رابطه مستقيم دارد.
7- در 4 مرداد 1388 صفار هرندي، رئيس شوراي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت، در جلسه اين شورا گفت:
«هر کس ادعا کند مستقيم با خود آقا امام زمان (عج) ارتباط دارد، در ذهن ما حجتي براي پذيرش اين ادعا وجود ندارد و ما ارتباطمان با آن حضرت از طريق نايب امام زمان (عج) است.» [7]
اين گفته، مؤيد خبر پيشين است و نشان ميدهد صفار هرندي چنين ادعايي را از احمدينژاد شنيده است.
8- در 2 مرداد 1388، عليرضا زاکاني درباره مشايي گفت:
«رفت و آمدهاي مشکوک به خارج از کشور به دنبال مددگيري از برخي خرافات هم از مسائلي است که صلاحيت ايشان براي تصدي يک پست مياني را زير سئوال مي برد چه رسد به اين که شخص دوّم کابينه شود.
زاکاني از حضور مشايي در برخي مراسم نامتعارف، ديدار و ارتباط با عناصر مسئلهدار و داراي تفکرات انحرافي و التقاطي، به کارگيري افراد مسئلهدار و با پيشينههاي ناشايست در زيرمجموعه مديريتي و فردي خود، عدم تبعيت از دستور مراجع و بزرگان دين خصوصاً در مسئله دوستي با اسرائيل يا برخي امور ديگر انتقاد کرد و افزود: خلط سلسله مراتب حکومتي و ايجاد شق جديدي از اطاعتپذيري در ميان مسئولان کشور، بدعت جديدي است به طوري که اخيراً آقاي مشايي به صراحت بيان داشتهاند که: "استماع دستور رييسجمهور بر من واجب است!"
وي [زاکاني] با اشاره به برخي نکات مشکوک امنيتي پيرامون مشايي گفت: مسائل امنيتي آقاي مشايي هم از مشکلات غيرقابلاغماض ايشان است... ملاقاتش با جک استراو، وزيرخارجه سابق انگليس، هم از نقاط منفي کارنامه امنيتي ايشان است. هر چند ابهامات امنيتي فراواني درباره آقاي مشايي و برخي نزديکانش وجود دارد که بايد در مجالي ديگر به آنها پرداخت.» (جهان نيوز، 2 مرداد 1388) [8]
9- در همين روزها، سخنان قاليباف، شهردار تهران، درباره احمدينژاد و برخي اعضاي دولت او در اينترنت پخش شد. در بخشي از اين سخنان، قاليباف گفته است:
«احمدينژاد را آدم سالم و صادقي در کار نميدونم، انقلابي هم نميشناسمش، راستگو هم در کارش نميشناس، سرباز ولايت هم نميدونمش... مشايي منافق بود و همسرش هم جزء منافقين بوده و بعدها که بازجوي او در زندان ميشود با همسرش ازدواج ميکند... آقا با نصب مشايي مخالف بوده و آقاي احمدينژاد با انتصاب ايشان آقا را در مقابل عمل انجام شده قرار دادهاند. آقاي احمدينژاد حتي سابقه يک ساعت و يک روز جبهه را ندارند. احمدينژاد حتي يک روز سابقه قبل از انقلاب ندارد. حتي يک سيلي در راه انقلاب نخورده است. اگر بوده بيايد بگويد. احمدي نژاد اگر يک روز در جبهه بوده تا حالا هزار بار گفته بود. احمدينژاد در دوران تسخير لانه جاسوسي خطاب به دانشجويان مي گويد که: "چرا رفتيد سفارت آمريکا را تسخير کرديد" و حتي او پس از تأييد امام (ره) در مورد قضاياي تسخير لانه جاسوسي ميگويد: "اين چه کاري بود که امام آمد کرد و اين کار غلط را تاييد کرد؟"... اگر روزي قرار باشد اين مسائل را بگويم، همه اين مسائل را با صراحت کامل ميگويم.» [9]
من چه ميدانم؟
اطلاعات زاکاني و قاليباف درباره پيشينه مشايي با اطلاعات من منطبق است با برخي تفاوت در جزئيات:
1- آنگونه که من شنيدهام، همسر آقاي مشايي عضو گروه مارکسيستي افراطي «پيکار» بود نه، چنانکه قاليباف گفته، «منافقين». مشايي، در مقام بازجوي وي، مقدمات آزادي او را فراهم آورد و سپس با وي ازدواج کرد. در يک دستگاه اطلاعاتي و امنيتي، در هر کشوري، چه آمريکا باشد چه ايران يا روسيه يا اسرائيل و بريتانيا، اين امر به عنوان «پيشينه منفي» در کارنامه مأمور اطلاعاتي ثبت ميشود. در برخي سرويسهاي اطلاعاتي، چنين اقدامي با مواخذه شديد و حتي اخراج مواجه ميگردد. معهذا، مشايي اخراج نشد و تا سالها اداره نشريه «سروه» را در کردستان و اداره يکي از مؤسسات تحقيقاتي وزارت اطلاعات را در تهران به دست داشت. اين مؤسسه در زمينه امور قومي فعاليت ميکرد. آن را کم و بيش ميشناختم. کم بازده بود و سطحي.
2- اين گفته عليرضا زاکاني را تأييد ميکنم که مشايي در در دوران چهار ساله دولت احمدينژاد، در مقام معاون رئيسجمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، در «زيرمجموعه مديريتي» خود «افراد مسئلهدار با پيشينههاي ناشايست» را به کار گرفت. براي تأييد سخن زاکاني، نمونههاي متعدد، و مستند، ميشناسم و تأکيد ميکنم مشايي در اين زمينه تعمدي عجيب داشت. از ذکر برخي نمونهها ميگذرم و تنها به يک مورد بسنده ميکنم:
حميد بقايي قائممقام مشايي در سازمان ميراث فرهنگي بود. او اکنون معاون رئيسجمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، پس از مشايي، است. اخيراً مراسم معارفه وي، همزمان با توديع مشايي، انجام شد و احمدينژاد در ستايش از هر دو سنگ تمام گذاشت. حميد بقايي، [10] چون مشايي، کارشناس وزارت اطلاعات بود ولي به اتهام همجنسگرايي از اين وزارتخانه طرد شد. شهرت بقايي در اين زمينه تا بدانجا بود که برخي اساتيد در کلاسهاي درس خود در دانشکده وزارت اطلاعات، «کيس حميد بقايي» را، بدون ذکر نام وي، به عنوان «نمونهاي مثالزدني» عنوان ميکردند.
3- مشايي اهل روستاي «مشا» رامسر است. «مشاء» واژه عبري است به معني «اجتماع» و «طايفه» و «کلني» و «جمع». با «مشاع» فارسي همريشه است. در شمال دماوند نيز روستا و دشت مشاء وجود دارد. منطقه دماوند، تا سده هيجدهم ميلادي، منطقهاي با جمعيت متراکم يهودي بوده. پيشتر درباره فعاليت فرقه دونمه در دماوند نوشتم:
«دونمهها در ظاهر خود را مسلمان ميخواندند و به شدت مقيد به انجام ظواهر اسلامي بودند. نخستين گروه دونمهها در حوالي سال 1690 به زيارت مکه رفتند. معهذا، آنان "يهوديان مخفي" بودند و به شکل پنهان مناسک خود را، که آميزهاي از مناسک سنتي يهودي و آداب جديد است، انجام ميدادند. در زمان جنگ اوّل جهاني، تعداد آنها 10 الي 15 هزار نفر تخمين زده ميشد. دونمهها نوشتههاي خود را بر روي کاغذهاي بسيار کوچک مينگاشتند که به راحتي قابل مخفي کردن بود. دونمهها چنان ماهرانه موفق به پنهان کردن مسائل دروني خود بودند که تنها منبع شناخت ايشان شايعاتي بود که در بيرون از آنان در پيرامونشان وجود داشت... «يهوديان مخفي» در بسياري از نقاط ايران فعاليت داشته و ريشه دوانيدهاند ولي در تنها مکاني که اين پديده با نام رسمي فرقه دونمه شعبه يا شاخه پديد آورده دماوند است. گورستان و خرابههاي کنيسهاي در دماوند گواه بر [قدمت] استقرار يهوديان در اين شهر است. در سده هفدهم، بابايي بن لطف، مورخ يهودي- ايراني، از يهوديان دماوند بهعنوان يکي از هيجده جامعه يهودي ياد کرده که در جستجوي نسخ کاباليستي بودند و قرباني موج گروش اجباري [به اسلام] شدند. تبليغات فرقه شابتاي [دونمه] در ايران با نام شموئيل بن هارون دماوندي در پيوند است.» [11]
محفلي منسجم از «دماونديها»، و وابستگان آنها، در ساختار حکومتي ايران، بهويژه در نهادهاي حساس، بسيار قدرتمندند و از اينرو سالهاست توجه مرا جلب کردهاند. آنان در تمامي جناحهاي سياسي حضور دارند؛ هر چند همه کساني که مورد نظر مناند «دماوندي» نيستند و اين تلقي من تمامي «دماونديها» را شامل نميشود. ديگران نيز فراوان هستند با پيشينه و عملکرد مشکوک. درباره پراکندگي جغرافيايي کانونهاي مشکوک در سراسر ايران پژوهشي طولاني کردهام؛ از همدان و کاشان و اصفهان و مشهد و يزد و کرمان و شيراز و آباده و نيريز و سروستان فارس تا خطه شرقي مازندران و گرگان و آذربايجان و غيره.
احتمالاً، در نيمه دوّم سده هفدهم ميلادي، در زمان حکومت (1642- 1666 م.) شاه عباس دوّم صفوي، که گروه کثيري از يهوديان اصفهان و دماوند و ساير نقاط ايران بهطور جمعي «مسلمان» شدند ولي، طبق نوشته منابع متعدد تاريخي از جمله منابع يهودي، در باطن «يهودي» ماندند، بخشي از مهاجرين دماوندي کلني فوق را، با همان نام «مشا»، در حوالي رامسر پديد آوردند.
اين زمان، مقارن با اقتدار «تجار» پرتغالي و کمپانيهاي هند شرقي اروپاي غربي، بهويژه کمپانيهاي هند شرقي هلند و بريتانيا، و نفوذ «کمپرادور»هاي (واسطهها و دلالان) هندي آنها در ايران است. براي مثال، در زمان شاه سليمان، که پس از شاه عباس دوّم به قدرت رسيد (1666- 1694 م.)، نيمي از درآمد بندر مهم تجاري کنگ به يکي از اعضاي پرتغالي خاندان يهودي (مارانو) داکوستا، بهنام ژنرال دن رودريگو داکوستا، پرداخت ميشد. خاندان داکوستا، که از قدرتمندترين زرسالاران يهودي جهان در آن عصر بود، در همين دوران بخش عمده فعاليت خود را از پرتغال به لندن منتقل ميکرد. آلوارو (ياکوب) داکوستا در زمان تبعيد چارلز دوّم، پادشاه بريتانيا، اداره امور مالي او را به دست داشت. آنان «يهودي مخفي» بودند؛ يعني در ظاهر مسيحي و در باطن يهودي. منابع تاريخي از سه خاندان زرسالار و قدرتمند کارواخال و مندس و داکوستا به عنوان رهبران «جامعه يهوديان مخفي» بريتانياي سده هفدهم نام ميبرند. آنتونيو فرناندز (آبراهام اسرائيل) کارواخال، که در حوالي 1630 از اسپانيا به لندن مهاجرت کرد و در رأس «جامعه يهوديان مخفي» بريتانيا قرار گرفت، تجارتي گسترده را با شرق و غرب (قاره آمريکا) سامان ميداد. او، که يکي از پنج تاجر بزرگ لندن بود، علاوه بر تأمين تدارکات ارتش، به عنوان «پيمانکار اطلاعاتي»، سازمان اطلاعات خارجي کارامدي براي دولت بريتانيا ايجاد کرد.
بخش مهمي از يهوديان ساکن ايران، مهاجران دوران حکومت (1629- 1642) شاه صفي بودند که به دليل گسترش بيسابقه تجارت ايران با غرب در ايران مستقر شدند. به گزارش تاورنيه، در دوران پس از شاه عباس اوّل، صرافان مهاجر سواحل غربي هند با بيرحمي تمام بسياري را خانه خراب کرده و به تباهي کشيدند. او نمونههايي از فجايعي را که اين مهاجرين نورسيده آفريدهاند در سفرنامه خود بيان کرده است. در ايران آن عصر، به مهاجران کثير هندي، که کمپرادورهاي کمپانيهاي يهودي- اروپايي بودند، «خطير» ميگفتند. امروزه، در فرهنگ عامه جنوب ايران «خطيرها» هنوز بدناماند؛ به کساني که بياصل و نسباند و «بيجنبه»، يعني با دستيابي به قدرت يا ثروت به شدت متکبر و متفرعن و لجامگسيخته ميشوند، ميگويند: «تخم خطير». عبدالحي بن عبدالرزاق الرضوي الکاشاني، از علماي شيعه آن عصر، در رساله «حديقة الشيعه» پيوند حکومت صفوي پس از شاه عباس اوّل را با «کفرهاي» که از «نواحي الهند» به ايران مهاجرت کردهاند به شدت نقد کرده است.
4- يکي از طراحان و بانيان اصلي «فتنه بزرگ» اخير در ايران، حسين شريعتمداري، دماوندي است. از روزي که وي در سخنراني اصفهان زمزمه «جنگهاي صدر اسلام» را آغاز کرد، و ميرحسين موسوي و کروبي و ديگران را به «طلحه و زبير و يزيد» تشبيه نمود، در زماني که هيچ کس از وقايع تلخ پسين خبر نداشت، برنامه اين کانون را براي برافروختن «جنگ داخلي» در ايران فاش کردم و سپس ابعاد اين سناريو را ترسيم نمودم. سير حوادث صحت تمامي پيشبينيهاي مرا ثابت کرد. [12، 13، 14، 15]
اکنون، شريعتمداري در روزنامه کيهان به شدت عليه مشايي مينويسد. من او را در اين کردار صادق نميدانم. سالهاست به اين تحليل رسيدهام که اينگونه رفتارها نوعي «تقسيم کار» است و به عبارت عوام «جنگ زرگري». هماره، به شدت به شريعتمداري بدبين بودم، ولي جز در محافل دوستان نزديک، که بعضاً با شريعتمداري نيز دوست نزديکاند، هيچگاه اين بدبيني را بروز نميدادم. بهگفته استاد شهيد مطهري، الامور مرهونة باوقاتها.
در تير 1378 نيز، که همين کانون «فتنهاي» مشابه را عليه خاتمي پديد آورد، و معرکهگيران حسين شريعتمداري در کيهان و سردار محمدباقر ذوالقدر در سپاه و گروهي شناخته شده در سازمان صدا و سيما بودند، در تحليلي خصوصي که به مقامات عالي نظام تقديم کردم، به صراحت برکناري شريعتمداري از رياست مؤسسه کيهان را پيشنهاد نمودم. پس از گذشت يازده سال، در کوران حوادث اخير، اين تحليل را در وبگاهم منتشر کردم. [16] شريعتمداري، به دليل ارتباطات خاص خود، به يقين همان زمان از گزارش من مطلع بود.
اگر من مورخ، پس از وقف عاشقانه دو دهه از زندگيام به کار تخصصي در حوزه معين، نتوانم کارواخالها و مندسها و داکوستاهاي ايران معاصر را، در دورانهاي قاجاريه و پهلوي و جمهوري اسلامي، بشناسم بايد به توانمندي فکري خود شک کنم!
اگر من مورخ، پس از وقف عاشقانه دو دهه از زندگيام به کار تخصصي در حوزه معين، پيدايش گروههايي در ايران را، با کپيبرداري مطابق اصل از «گوش امونيم» (جيش المؤمنين) اسرائيل، نبينم، بايد به توانمندي فکري خود شک کنم!
5- در 3 تير 1384، زماني که، بر اساس تحليل معين جامعهشناختي از فرايند تکوين و تصلب ساختار اليگارشيک در ايران، که هنوز نيز به درستي آن باور دارم، آن اطلاعيه معروف را در حمايت از نامزدي احمدينژاد براي رياستجمهوري صادر کردم، که پژواک وسيع داشت، [17] دوستي انديشمند، که خاستگاه احمدينژاد را خوب ميشناخت، معترضانه برايم نوشت:
«پندار من، هر چند خام، اين است كه مافياي قدرت در ايران يكي نيست؛ بلكه متكثر و چندگونه است. تحقيقاتتان شما را دست كم با دو گونه از اين چند گونه عميقا آشنا كرده است. به اوّلي ميگويم مافياي قدرت و ثروت و به دوّمي ميگويم مافياي قدرت و امنيت. ماجراي شاخص اوّلي قراردادهاي نفتي است و ماجراي شاخص دوّمي روزنامههايي است كه هر بار و هر جا يكي از مقامهاي سابق امنيتي علمشان ميكند. خواه اين مقام سعيد حجاريان باشد، خواه محمد عطريانفر، خواه فريدون وردينژاد، خواه حسين شريعتمداري و خواه علي ربيعي. اينها گفتمان اطلاعرساني را در ايران به ابزاري براي حفظ و گسترش قدرت خود و ادبيات اطلاعرساني را به ادبيات امنيتي بدل كردند. در واقع من دارم از يك نظام متكثر مافيايي حرف ميزنم، چيزي شبيه آن كه امبرتو اكو در مقالهاش در شماره چهار فصلنامهي «ارغنون» خيلي واضح توصيفش كرده است. اگر آن مطلب را نخواندهايد حتما بخوانيد. مطمئنم شما نكتههاي بسياري در رد و نيز در تأييد آن مطلب در ذهنتان داريد.
اما اينها كه ما ميشناسيمشان تنها عناصر بافت قدرت نيستند. در بافت متكثر قدرت نيز، درست مانند جامعه، گروههايي هستند كه به حاشيه راندهاندشان و حالا سر بلند كردهاند و سهم خود را ميطلبند. بيدليل نيست كه اين گروهها با رهبري احمدينژاد صداي مردمي شدهاند كه در حاشيهاند. هر دو در اين در حاشيه بودن شريك اند. آن حكايت مثنوي را كه يادتان هست؟ «آن حكيمي گفت ديدم در تكي/ ميدويدي زاغ با يك لكلكي/ اين عجب ديدم بجستم حالشان/ تا ز وجه مشترك يابم نشان/ ....حيران و دنگ/ چون بديدم هر دوان بودند لنگ».
اين گروههاي به حاشيه قدرت رانده شده چندان ناشناس هم نيستند. سابقهحجتيهاي مهدي چمران و حسن بيادي و مشايي و شيخ عطار و حضور پررنگ اين انجمن در دانشگاه علم و صنعت و تاثير رگهكمونيسمستيزشان بر افرادي چون احمدينژاد گم نيست. همين رگه در زمان تسخير سفارت آمريكا در احمدينژاد بود كه او را معتقد كرده بود خطر اصلي الحاد كمونيسم شوروي است نه امپرياليسم آمريكاي اهل كتاب و تا آخرين لحظه هم برش پاي ميفشرد. همين روحيه باعث شد تا تندروهاي آن روز «تحكيم» نتوانند تندروهاي «انجمن»زده را تحمل كنند و عملاً احمدينژاد و سيدزاده را طرد كنند. [بنگريد به مقاله «دفتر تحکيم وحدت» در ويکي پدياي فارسي- شهبازي]
همين روحيه است كه در تهران چند عضو شوراي شهر را به مجلس «عمركشان» ميكشاند و همين روحيه است كه سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران را واميدارد كه روز شهادت امام حسن عسكري را جشن آغاز ولايت امام زمان اعلام كند و تمام تهران را با تبليغهاي سه متر در چهار متر بپوشاند و به روي خودش هم نياورد كه انگيزه اصلياش بيش از به امامت رسيدن امام زمان، تقارن اين روز با روز مرگ عمر است. همين روحيه است كه سهرابي نامي را واميدارد كه نقشه مسير حركت امام زمان را ترسيم كند و از شهرداري خواهان چاپش در تيراژ وسيع جهت كمك به مؤمنين باشد...
اما انجمن حجتيه يكي از گروههاي به حاشيه رانده است. در كنار اينها سرداري هم هست كه در حيات امام خميني آن قدر خطا و فساد كرد كه او دستور داد به جايي تبعيدش كنند كه قلب خطر باشد شايد شهيد شود و حسنات قبلياش از كفاش نرود. و دعاي خير امام هم كارساز نشد و اگر بدانيد الان در كدام مدرج و مرتبه هست يقين دست خود را به دندان خواهيد گرفت. اين سردار و اطرافيانش نيز ديگر دوست ندارند در حاشيه باشند. [منظور سردار محمدباقر ذوالقدر است. شهبازي]
در حوزههاي ما كسي با دارودستهاش جا خوش كرده است كه در زمان امام جبهه رفتن شاگردانش را ممنوع كرده بود، در ابتداي رهبري آقاي خامنهاي در جمع دوستانش كتابي در حد مقدمات در دستش ميگرفت و ميگفت خامنهاي اگر توانست دو صفحه از اين متن را درست بخواند آن وقت بيايد و ادعاي فقاهت كند. همين آدم و اطرافيانش هستند كه حوزه قم را به شكل يك معبد مقدس براي تكريم و عبادت شخص و نفس استاد درآوردهاند و گوش هر كه را كه جم بخورد چنان ميپيچانند كه آهش دودآلوده به فلك برسد. مگر يادتان رفته آن بدبخت را كه يك مصاحبه با «شرق» كرد و به چنان شكر خوردني واداشتندش كه گفت مطالب آن مصاحبه را شيطان به من القا كرده و من از روي استاد خجالتزدهام. و رفت و مثل سگ تيپا خورده بر در سراي استاد نشست تا بالاخره پذيرفتندش. و صد البته با دو صد شرط و بند.
من تعجب ميكنم و گمان ميكنم اين روزها خستهايد، وگرنه شما با آن هوش درخشان و حسادت برانگيزتان با نگاهي كوتاه به آن فهرست اسامي حاميان روحاني احمدينژاد ميتوانستيد بفهميد كه اينها كهاند و اهل كدام مشرباند. و ببينيد آن پرورندهها چه موجوداتي هستند و چقدر خطرناكاند كه در يك قلم از كارهاشان اين همه اسمهاي ژنريك فراهم كردهاند كه در روزهاي لازم در برابر يا با ياد اسمهاي اصلي علم كنند...
و پرتوانترين و داناترين محصولات اين كارخانه عليلپرور كساني مثل عليرضا پناهياناند كه در تهران با آن لحن لاتيشان عربدههاي «اي امام زمان ما رو از اين كفر و موسيقي خلاص كن» ميكشند و تا پايشان به تورنتو ميرسد چنان مرعوب ميشوند كه از هر روشنفكري روشنفكرتر ميشوند و گفتههاشان خندهدار ميشود و مجبور ميشوند برادري خيالي براي خودشان بسازند و بگويند آنها كه از قول من شنيدهايد حرفهاي برادر من است. تا جايي كه يكي آن ميان بلند شود و بگويد من خودم اينها را در مهديه تهران از دهان خودت شنيدهام و خلاصه كار به جايي برسد كه لقب «حاج عليرضا مارمولك» بهش بدهند...
آن نسل كه در خودش موسي صدر و حكيم و محمدباقر صدر و حسن زاده آملي و جوادي آملي و بهشتي و مطهري و قدوسي و اشراقي داشت، كارش به اينجا كشيده است كه امروز شاهديم. نميدانم چه طور ميتوانيم دل به اين فضلاي قلابي كه دست بالا مثل مقتدا صدرند، خوش كنيم. دست كم من ترجيح ميدهم به اين ضريح كه كور ميكند و شفا نميدهد دخيل نبندم.
حركت مافيايي تخريب احمدينژاد را خوب ديديد، اما به حركت مافيايي تعزيز احمدينژاد هم نگاه كنيد. ديدهايد بر ديوارها چه مينويسند؟ «تا دولت كريمه يك يا حسين ديگر» و «مرگ بر اغنيا، درود بر احمدينژاد.» اين فرمول تحريك احساسات طبقاتي و مذهبي مردم براي يك هدف فاسد سياسي نبايد براي من و شما ناآشنا باشد. «شاس» هميشه با همين دوز و كلكها رأي ميآورد و خودش را سكان قايق طوفانزده اسرائيل ميكند. رونوشتها شديدا برابر اصل است.
فكر ميكنم شما هم در باره تحليلم از «القاعده» با من موافق باشيد. ايران انقلاب كرد. خطر اسلام، به عنوان چيزي ناشناس و جدا از كمونيسم، اردوگاه استكبار را ترساند. مسلمانهاي عالم چشم به ايران دوختند. اين سلفيها و وهابيها را نيز آزرد. از اتحاد استكبار با اينان «القاعده» شكل گرفت و توانست با ژستهاي راديكال و ايجاد قطبي مقابل ايران پتانسيل جوان و جهادگر عالم اسلام را دور خود جمع كند و با چند حركت احمقانه مانند يازده سپتامبر به صفر برساند. اينها نيز خودشان خوب ميدانند كه در سطح نخبگان پتانسيلشان صفر است، و براي يغماي پتانسيل مذهبي و عدالتجويانه مردم آمدهاند. اين باعث ميشود كه چهار يا هشت سال ديگر «يك يا حسين ديگر» و «جنگ فقر و غنا»، كه از اصليترين پتانسيلهاي حركت امام خميني بود، به واژههايي مشكوك با خاطرهاي دوستنداشتني بدل شوند. يادتان نرود كه برنامهريز اقتصادي اين حضرت دكتر خوشچهره است كه فرق اقتصاد خرد و كلان را نميداند و ميكوشد براي اداره ايران برنامهاي بريزد كه دست بالا به درد اداره يك بقالي ميخورد. تقصيري هم ندارد. دكترايش برنامهريزي شهري است و نه اقتصاد.
عليرغم فساد آشكار و گسترده صنعت نفت اين حقيقت است كه وزارت نفت در ايران تنها سازمان اداري است كه توانسته تجربه بوروكراتيك چند دههخود را نگه دارد و دچار گسست نشود. روا نميبينم براي شما از ارزش اين تجربهي مدون بگويم كه اولين بار شما بوديد كه ضررهاي گسست در تجربه بوروكراتيك را نشان من داديد. و واقعيت اين است كه اينها نميتوانند از نيازهاي ماليشان در راه رسيدن به قدرت و از سفره گستردهپرنعمت نفت صرفنظر كنند و در عين حال قول دادهاند كه دست بر نفت بگذارند و كارها را بر مداري ديگر درآورند. تقدير كار از همين الان پيدا است. قراردادها همچون پيش و گاه ظالمانهتر خواهد بود. نام پورسانتگيرها عوض خواهد شد. عدهاي هم به شخم زدن سيستم بازمانده از پيش ميافتند تا هم نشان بدهند كه دارند در نفت كارهايي كلان ميكنند و هم رد قراردادها را پاك كنند.
با شما موافقم كه جامعه ايران در شرايطي نيست كه بتوان درش را بست و دخترانش را از ريمل و شلوار پاچه كوتاه و روسري شل محروم كرد. اما اتفاقاً درست در همين شرايط است كه ميتوان جمود و خشكانديشي را با ظاهري دلفريب حاكم كرد. بنا نهادن جامعهاي بيمار مانند مالزي يا اسرائيل در اين شرايط چندان سخت نيست و اتفاقاً با شرايط داخلي و خارجي و اقتصادي و گرايشهاي عقيدتي حضرات بستگي تام و تمام دارد. يقين دارم كه حق با شما است كه «دولت آينده مجبور است سلايق و علايق آحاد ملت و توده مردم را به حساب آورد.» و فكر ميكنم دقيقاً به همين دليل است كه از هم اكنون دارد زيركانه اين سلايق و علايق را به سوي حداقلهاي مبتذل و چندشآور سوق ميدهد. اين حرفها حسابشده است كه «احمدينژاد با مو و آستين كاري ندارد.» و نتيجهاش راضي كردن مردم است به اين كه از آزاديها آزاديهاي تني و جنسي و از آزاديهاي تني و جنسي تنها مشروعات را بخواهند و احمدينژاد هم همينها را بهشان مرحمت كند. آنچه در اين ميان البته ناپديد خواهد شد آزادي بودن و انديشيدن و پيگرفتن و پژوهيدن و دانستن است. همان حق مغصوب شما و، اگر بيادبي نباشد كه خود را كنار شما ببينم، همه ما كه با حروف و كلمهها سر و كار داريم.
پيروزي احمدينژاد همان صفر كردن پتانسيلها و حاكم كردن بيلياقتها و آغاز شكست جنبش محرومان و جنگ فقر و غنا خواهد بود. شما شرايط بر سر كار آمدن هيتلر در آلمان را خوب ميشناسيد. منظورم شرايط داخلي آلمان در آن زمان است. خوب ميدانيم كه سرخوردگي فرودستان و توطئه توطئهگراني كه هميشه توطئه ميكنند به رايش سوّم انجاميد. در آغاز رايش سوّم، مارتين هيدگر، متفكري كه من سخت دوستش دارم، و شجاعت، درايت و نگاه تيزش را هميشه ميستايم با نگاهي به اين حركت محرومان نويد عصري نو در سايهي موعودي كه دارد ميآيد را داد. چندان نگذشت كه او هم آنچه بايد ميديد را ديد و آنچه ميتوانست كند را كرد، و كار نازيها با او به جايي كشيد كه كلاسهايش را بستند، كتابهايش را از كتابفروشيها جمع كردند و سوزاندند، و به اردوگاه كار اجباري تبعيدش كردند. اما هنوز هم پس از گذشت اين همه سال، آدمهاي هرزه و بيمايهاي مثل كارل پاپر و دارودستهاش او را حامي نازيسم مينامند و به او طعنههاي زهرآگين ميزنند. اين چيزي است كه من را نگران ميكند. اين كه خود ببينيد اين كوتولهها آنها نبودند كه ما چشم انتظارشان بوديم و موعود نبودند و نشدند و ميل مردم به موعود را خبيثانه غارت كردند و مردم را از هر موعودي رويگردان...
و عجيبترين چيز در نوشته شما. شما واقعاً از اين كه با ويران شدن ايران پيشبينيتان درست درآمده شاديد؟ گمان كنم سهو قلم است. اگر نه در شما هرگز چنين روحيهاي نديدهام و بارها خلافش را ديدهام. يقين دارم كه شاد نيستيد. تنها اميدواريد. اميدوار به همين موعودهاي كوتاهقد پرمدعا.»
6- در مواردي، ريشه شناسي نامها ميتواند منشاء قومي و نژادي افراد را روشن کند. به اين دليل، تغيير «نام» در شناسنامه، به منظور از ميان بردن پيشينه فوق، در سالهاي پس از انقلاب رواج فراوان يافت. براي مثال، ميتوان «بنيامين» (بن + يامين= نام يکي از قبايل بنياسرائيل) را به «يامينپور» تغيير داد. (مانند نام وحيد يامينپور از بنيانگذاران وبگاه افراطي «رجانيوز» و مجري مصاحبههاي مهم سياسي شبکه اوّل سيما در دوره انتخابات.) اسامي چون «بنيامين» و «اسرائيل» و «يهودا» کاملاً يهودي است و متفاوت است با اسامي قرآني، مانند ابراهيم و اسحاق و يعقوب، که در ميان مسلمانان رواج دارد. اسامي اماکن نيز ميتواند در مواردي روشنگر باشد. براي نمونه، توجه کنيم به اسامي «مشا» و «گلعاد» در دماوند. ريشه نام «گلعاد» دماوند ربطي به «گيل» و «گيلان» ندارد؛ همان گلعاد (عبري) يا جلعاد (عربي) در فلسطين است.
7- به دليل آشنايي با اينگونه پيوندهاي عجيب، در يادداشت 28 بهمن 1387 از «فرقه خُشنوم» و اعتقاد ايشان به ظهور مهدي (عج) از کوه دماوند سخن گفتم. آنچه نوشتم، با عملکرد مشايي و ارتباطات ويژه او با «استاد غيبي 400 ساله»اش منطبق است. اين استاد غيبي «پارسي» است. در هند، به زرتشتيان ساکن اين سرزمين «پارسي» ميگويند. اليگارشي زرسالار پارسي (زرتشتي) هند همان است که «فرقه خُشنوم» را، که مکان مقدس ايشان دماوند است، پديد آورد. نوشتم:
«برخلاف باور اساطيري ايرانيان، که دماوند را محبس و در نهايت محل خروج ضحاک («دجال» اسلامي يا «لوسيفر» غربي= نيروي شر و تاريکي) در آخرالزمان ميدانند، از ديدگاه تئوسوفيستها و نحلههاي رازآميز ماسوني دماوند مأمن و مخفيگاه «استادان نور» و محل خروج «موعود» و «منجي» ايشان است. از اينرو، دماوند در باورهاي ماسوني- يهودي جايگاهي مقدس و برجسته دارد.
بهرامشاه نائوروجي شروف (بهرامشاه نوروزجي صراف)، تئوسوفيست نامدار پارسي (زرتشتي) هند، مدعي است که از هيجده سالگي (1876) سير و سياحت خود را آغاز کرد و در مرز هند و افغانستان تصادفاً با گروهي از «زرتشتيان مخفي» آشنا شد که با نام فرقه صوفي «صاحبدلان» فعاليت ميکردند. رهبر فرقه از بهرامشاه دعوت کرد که با آنان به مخفيگاهشان، غاري در کوه دماوند، رود. بهرامشاه با ايشان به ايران و به دماوند رفت، سه سال با آنان در غارشان زندگي کرد، «علم خُشنوم» را از ايشان فرا گرفت، «اسرار» را آموخت، صاحب «کرامت» شد و حتي قدرت حافظهاش به طرزي شگفت افزايش يافت. او به بمبئي باز گشت و در اوايل سده بيستم «دعوت» خود را علني کرد. خورشيدجي کاما و جيوانجي مودي، سرشناسترين ماسونهاي هند که هر دو پارسي بودند، از او حمايت ميکردند. بر مبناي آموزههاي بهرامشاه در سال 1910 در بمبئي «انستيتوي علم خُشنوم» تأسيس شد. در اين انستيتو چهرههاي نامداري آموزش ديدند که در تحولات هند و ايران مؤثر بودند: فيروز و دينشاه شاپورجي ماساني، فرامرز و جهانگير سهرابجي چينيوالا، کاماجي کاما، جمشيدجي شروف، فيروزشاه شروف، م. ايراني و ديگران.
طبق آموزههاي «خُشنوم»، بهرغم اينکه بهرامشاه از «استادان» خود، فرقه «صاحبدلان» دماوند، جدا شد ولي اين «استادان غيبي» هماره به شکلي مرموز بر او ظاهر ميشدند و راهنمايياش ميکردند. «فرقه صاحبدلان» مرکب از 72 تن پيروان «دين بهي» است که پس از حمله اعراب و سقوط دولت ساساني در غاري در دماوند پنهان شدند. آنان تا به امروز زندهاند. اين غاري ويژه است که در گذشته دور با همين هدف ساخته شد و بيگانگان را به آن راهي نيست. طبق اين باورها، بهرامشاه ورجاوند، که هر از چند در قالب انسان به زمين بازميگردد، در يکي از «بازگشت»هايش در وجود يک نظامي بلندپايه ايراني زاده ميشود و رئيس فرقه مخفي دماوند را از مرگ ميرهاند.
اينگونه باورهاي رازگونه به ظاهر مهمل، ولي معنادار، را مأموران اطلاعاتي بريتانيا نيز رواج ميدادند. کلنل سِر رابرت يانگهزبند، که در سال 1877 ژنرال شد، در خاطراتش مدعي است: روزي در کوه دماوند شکار ميکرد، بهناگاه دري مخفي يافت، به درون غاري رفت، از سوي «صاحبدلان» مورد پذيرايي قرار گرفت، عصر به خانه باز گشت، فردا و روزهاي بعد به جستجو پرداخت ولي هيچ نشاني از آن غار نيافت.» (عبدالله شهبازي، «دماوند و فرقههاي رازآميز، 28 بهمن 1387) [18]
8- طريقت رازآميز تئوسوفي را کلنل هنري الکات آمريکايي، نماينده ويژه هايس رئيسجمهور وقت آمريکا در هند، و هلنا بلاواتسکي، زني روستبار، در 1875 پديد آوردند. اعقاب کلنل الکات از بنيانگذاران کمپاني هند شرقي هلند بودند و ميدانيم اين کمپاني را زرسالاران يهودي ساکن بندر آمستردام در سال 1602 ميلادي تأسيس کردند. طريقت تئوسوفي در هند گسترش فراوان يافت و در انقلاب مشروطه ايران، از طريق سازمان ماسوني «بيداري ايران»، تأثيرات ژرف بر جاي نهاد. پس از الکات و بلاواتسکي، آني بزانت رهبري طريقت تئوسوفي را به دست گرفت. اين زن به خاندان وود تعلق دارد که از مهمترين خاندانهاي اليگارشي مستعمراتي بريتانياست. بزانت نام خانوادگي شوهر اوست. سِر جان پيج وود عموي اني بزانت است و فيلد مارشال سِر هنري وود، از فرماندهان ارتش هند بريتانيا و از سرکوبگران انقلاب بزرگ هندوستان (1857- 1858) پسرعموي او. بلاواتسکي و بزانت از معدود زناني هستند که دو لژ ماسوني بهنام ايشان ايجاد شده. در بمبئي و غرب هند، زرسالاران پارسي (زرتشتي) طريقت تئوسوفي را توسعه دادند. خورشيدجي کاما و جيوانجي مودي، دو پارسي نامدار که از سرشناسترين ماسونهاي هند و جهان بهشمار ميروند، از دوستان کلنل هنري الکات و مادام بلاواتسکي، بنيانگذاران فرقه تئوسوفي، بودند. در نيمه اوّل سده بيستم ميلادي، حسين کاظمزاده ايرانشهر، که به فرقه بهائي تعلق داشت، مروج سرشناس تئوسوفيسم بود. او در سال 1919 به همراه ابراهيم پورداوود، که به زرتشتيگري گرايش داشت، مجله ايرانشهر را در برلين بنيان نهاد.
تئوسوفيسم «مادر» فرقههاي رازآميز، از جمله «فرقه خُشنوم»، است. «صاحبان کرامت» و «اوليايي» مانند مهربابا، که او نيز زرتشتي بود و در ايران پيرواني يافت، در اين بستر زاده شدند. يکي از اين مهديان دروغين کريشنا مورتي است. او کودکي هندي بود که خانم بزانت پرورشاش داد و سپس مدعي شد روح مسيح در جسم او رجعت کرده است. ويوکاناندا، مدعي ديگر، نيز از همين بستر سر برآورد.
آرم انجمن تئوسوفي که در آن نمادهاي بعدي نازيسم و صهيونيسم آميخته است.
(مجله «تئوسوفيست»، شماره 11 ژانويه 1911)
9- نازيسم نيز در طريقت رازآميز تئوسوفيسم ريشه دارد. سالها پيش، در مقاله «سعيد امامي و دوستان نئونازي او»، در اين باره سخن گفته ام. [19، 20] اخيراً فردي بهنام بيژن نيابتي، با بهرهگيري از منابع متعدد آلماني، اطلاعاتي درباره ريشههاي رازآميز نازيسم و پيوند آن با طريقت تئوسوفي و انجمن تول گرد آورده که با نام «جنگ جهاني چهارم» در اينترنت منتشر شده. بيژن نيابتي را اقتباسگر، نه محقق، ميدانم و استنتاجهاي سياسي او مورد تأييدم نيست؛ معهذا اطلاعات غني موجود در کتابش، به دليل فقر منابع فارسي در اين زمينه، بسيار مفيد است.
در بهمن 1378 درباره ريشههاي مشترک «يهوديستيزي» (آنتيسميتيسم) و «نازيسم» چنين نوشتم:
«موجي که بر بنياد عوامل اجتماعي و سياسي و فرهنگي عديده در آلمان گسترش يافت، پديدهاي بهنام آنتيسميتيسم را آفريد و سرانجام به تأسيس حزب نازي و صعود آدولف هيتلر انجاميد، بهشکلي عجيب با زرسالاران يهودي و سازمان اطلاعاتي بريتانيا پيوند دارد. اين پيوند تا بدان حد مستند و عميق است که ميتوان موج فوق را يک حرکت سازمانيافته تبليغاتي- فرهنگي براي ايجاد توّهم در فرهنگ سياسي جهان و پنهان کردن واقعيتهاي عيني و ملموس و قابل شناخت و سنجش و سوق دادن افکار عمومي به سوي اشباح و موهومات دستنيافتني و ناشناختني دانست. اين موج را حکمرانان و کانونهاي زرسالار آلمان برانگيختند، کادتها (دانشجويان مدارس نظامي آلمان) استخوانبندي آن را تشکيل ميدادند و بستر اجتماعي رشد و بالش آن عقبماندهترين و عوامترين بخشهاي توده مردم آلمان بود. اين موجي بود در ماهيت خود عليه جنبش انقلابي آلمان و رشد ناسيوناليسم مهاجم در عرصه فرهنگ و سياست و نظاميگري در عرصه اقتصاد را بهدنبال داشت. يکي از نخستين کانونهاي اشاعه آنتيسميتيسم در آلمان حزب سوسيال مسيحي کارگري آلمان بود که در سال 1878 بهوسيله آدولف استوکر با هدف مبارزه با جنبش انقلابي آلمان و جلوگيري از گسترش آن در ميان کارگران و با حمايت کانونهاي زرسالار دنياي غرب، از جمله شبکه معيني از زرسالاران يهودي، تأسيس شد. اين حزب از تبليغات ضديهودي به عنوان تاکتيک براي نفوذ در ميان تودههاي کارگري آلمان بهره ميجست. بدينسان، در دهههاي 1880 و 1890 انجمنهاي ضديهودي در آلمان مانند قارچ روئيدند و با برخورداري از پشتوانههاي مالي کلان و مرموز و ناشناخته در انتخابات سال 1893 مجلس آلمان (رايشتاک) 250 هزار رأي و 16 نماينده به دست آوردند.
ويلهلم دوم، امپراتور آلمان، از سردمداران و مروجان اين موج آنتي سميتيسم بود. عجيب اينجاست که ويلهلم دوست صميمي سِر ارنست کاسل، زرسالار نامدار يهودي انگليس، بود و کاسل در عين حال نزديکترين دوست ادوارد هفتم، پادشاه انگليس، و ساير اعضاي خاندان سلطنتي انگليس نيز بهشمار ميرفت تا بدانجا که بعدها نوه و وارث او، بهنام ادوينا اشلي، با لرد مونتباتن برمه، نوه ملکه ويکتوريا و دايي ملکه اليزابت دوم، ازدواج کرد. کاسل و لرد ناتانيل روچيلد بنيانگذاران و مالکان اصلي مجتمع نظامي ويکرز- آرمسترانگ بودند که در دوران جنگ اوّل جهاني بهعنوان مُعظَمترين و پيشرفتهترين مجتمع تسليحاتي جهان شناخته ميشد و فعاليت آن تا به امروز، بهعنوان قلب صنايع نظامي انگليس، تداوم دارد...
اين موج آرياييگرايانه و آنتيسميتيستي را برخي از اعضاي خاندان چمبرلين انگلستان دامن زدند که از ديرباز، از سده شانزدهم ميلادي و دوران همکاري با کمپاني ماجراجويان تجاري لندن و کمپاني مسکوي، نزديکترين روابط را با اليگارشي يهودي اروپا داشتند... هوستن چمبرلين، برادرزاده فيلدمارشال نويل چمبرلين، ... در سال 1898 کتابي با عنوان «بنياد سده نوزدهم» منتشر کرد که در آن تاريخ معاصر اروپا را بهعنوان عرصه تعارض دو نژاد «آريايي» و «سامي» ترسيم ميکرد...
با پشتوانه سرمايههاي مشکوک و ناشناخته، صدها هزار نسخه از کتاب چمبرلين در سراسر اروپا توزيع شد و بر فرهنگ آلماني تأثيرات عميق بر جاي نهاد و پايههاي فکري ناسيوناليسم مهاجم آلمان را استوار ساخت. قيصر ويلهلم شخصاً اين کتاب را براي فرزندانش ميخواند و همو بود که دستور داد اين کتاب در دانشگاه افسري آلمان تدريس شود. اين سرآغاز موجي است که بشريت را به سوي اوّلين و عظيمترين جنگ جهاني سوق داد و در عين حال پايههاي جرياني را بنا نهاد که دوّمين جنگ جهاني را، در مقياسي بس مدهشتر از اولي، آفريد...
رابطه هيتلر جوان با والتر اشتين نيز از مواردي است که مورد توجه محققين قرار گرفته است. والتر اشتين، مقارن با دوران جواني هيتلر و اقامت او در وين، يک فراماسون فعال مدعي ارتباط با موجودات فراطبيعي در وين بود و سازمان ماسوني پنهاني را بنيان نهاد که به ترويج عقايد رازورانه، آرياييگرايانه و تئوسوفيستي اشتغال داشت. هيتلر جوان به سازمان ماسوني اشتين پيوست و از نظر فکري بهشدت از آن تأثير گرفت. والتر اشتين بعدها، با نام دکتر اشتين، کتابهاي متعددي درباره «رازوري آريايي» نوشت و نوعي آئين شيطانپرستانه را تبليغ ميکرد. در سالهاي جنگ دوّم جهاني، دکتر اشتين در انگلستان اقامت داشت و در اين زمان مشاور شخصي سِر وينستون چرچيل و عضو سرويس اطلاعاتي بريتانيا بود.
در اواخر سده نوزدهم سازمان پنهاني و مرموزي بهنام طريقت طلوع طلايي در انگلستان پديد شد که داراي پنج لژ در فرانسه و آلمان نيز بود. يکي از رهبران اين طريقت بهنام ساموئل ليدل ماترز در سال 1892، با اقتباس از نظريات کلنل اُلکات و ساير رهبران تئوسوفيسم، وجود استادان غيبي را اعلام کرد که در لژ برادري سفيد مأوا دارند و امور جهان را هدايت و اداره ميکنند. ماترز از هواداران سفت و سخت هيتلر و حزب نازي در انگلستان بود.
فرقه مشکوک ديگري که در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و بهطور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود، انجمن تول است که در سال 1912 تأسيس شد و مرکز آن در مونيخ قرار داشت. بنيانگذار اين سازمان فردي است که با عنوان اشرافي کنت هنريش فن سباتندروف شهرت داشت و نام اصلياش رودلف گلوئر بود. او در اوايل سده نوزدهم در استانبول (عثماني) اقامت داشت و تاجري ثروتمند بهشمار ميرفت. وي پس از بازگشت به آلمان، انديشه تول، سرزمين مرموز و افسانهاي آرياييهاي باستان، را از کتاب آموزه سرّي مادام بلاواتسکي، از بنيانگذاران تئوسوفيسم، به وام گرفت، سازمان خود به نام انجمن تول را برپا کرد و هدف خويش را سروري نژاد برتر اعلام داشت. وي به جذب اعضاي خاندانهاي اشرافي و ثروتمندان و کارخانهداران آلماني به اين انجمن پرداخت و با اوجگيري جنبش انقلابي در آلمان، و بهويژه قيام خونين کارگران باواريا، يک شبکه تروريستي به رياست فردي بهنام ديتريش اکارت ايجاد کرد که يکي از اقدامات آن قتل وحشيانه کورت ايزنر، رئيسجمهور باواريا، بود. طي سالهاي 1919- 1923 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستي دست زد. در ميان اعضاي انجمن تول نام بلندپايگاني چون فرانتس گورتنر (وزير دادگستري باواريا)، پوهنر (رئيس پليس مونيخ)، و ويلهلم فريک (معاون يوهنر) ديده ميشود. بعدها، در دولت هيتلر، فريک وزير کشور و گورتنر وزير دادگستري آلمان شدند. مورخين انجمن تول را قدرتمندترين سازمان پنهاني آلمان در دوران صعود فاشيسم ميدانند. يکي از اعضاي اين انجمن، رودلف هس بود. فردي بهنام پروفسور هوسهوفر بهعنوان نظريهپرداز انجمن تول شناخته ميشد. هوسهوفر از طريق هس با هيتلر آشنا شد و تعاليم او دستمايه اصلي هيتلر در نگارش کتاب زندگي من قرار گرفت.
صعود هيتلر در هرم سياسي آلمان بر بنيادهاي رازورانه تئوسوفيست نيز استوار بود. براي نمونه، بيوه فيلدمارشال فن مولتکه، فرمانده نظامي آلمان در دوران قيصر و از دوستان هوستن چمبرلين (فيلد مارشال فن مولتکه يک ماسون بلندپايه نيز بود)، اعلام کرد که با <روح همسر فقيدش> تماس گرفته و وي اعلام کرده که رهبر آينده آلمان هيتلر خواهد بود. اين پيشگويي بر تودههاي عوام و جاهل آلمان تأثير فراوان داشت.
زماني که هيتلر از سوي ضداطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به حزب کارگري آلمان بپيوندد، چهل نفر از اعضاي انجمن تول، با هدايت ديتريش اکارت، براي حمايت از او به عضويت اين حزب درآمدند. اکارت در زمان مرگ، در سال 1923، به اعضاي انجمن تول وصيت کرد که از هيتلر تبعيت کنند زيرا وي با استادان غيبي در ارتباط است...
نقش سازمان اطلاعاتي بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبکه پنهان زرسالاران يهودي در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينکلن نيز ميتوان پيگيري کرد. تربيش لينکلن، که به يک خانواده ثروتمند يهودي ساکن مجارستان تعلق داشت، بهعنوان يکي از مأموران اطلاعاتي و توطئهگران بزرگ و افسانهاي نيمه اوّل سده بيستم ميلادي شهرت فراوان دارد... [او] از اوايل سال 1919 بهطور کامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابکارانه و توطئههاي گروههاي افراطي فاشيستي نقش فعالي بهدست گرفت. در اين دوران، او يکي از عوامل اصلي پس پرده در سازماندهي و تحرکات گروههاي اوباش موسوم به لشکر آزاد بود که از درون آن حزب نازي زائيده شد. يکي از اقدامات اين گروه قتل فجيع رزا لوکزامبورگ و کارل ليبکنخت است... در 24 ژوئن 1922 نيز والتر راتنو، وزير خارجه آلمان که سياستهاي وي مطلوب مافياي صهيونيستي انگليس نبود، بهدست يکي از اعضاي لشکر آزاد به قتل رسيد... [والتر راتنو يهودي بود و پدر وي (اميل راتنو) بنيانگذار کمپاني معروف AEG است. لوکزامبورگ و ليبکنخت نيز يهودي بودند.] در همين زمان بود که فعاليت سياسي هيتلر آغاز شد و وي به عنوان مأمور مخفي سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخي رهبران افراطي نظامي چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسيس کرد؛ همان گروهي که سپس به حزب ناسيونال سوسياليست کارگري آلمان (نازي) بدل شد. در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر کودتاي نافرجامي را ترتيب دادند که به کودتاي مونيخ معروف است. امروزه مورخين ميدانند که يکي از گردانندگان طرحهاي متعدد کودتايي ژنرال لودندروف و هيتلر همان آقاي تربيش لينکلن بود. تربيش لينکلن بعدها در بندر شانگهاي مستقر شد، نام چيني چائو کونگ را بر خود نهاد، سر خود را تراشيد و 12 ستاره کوچک بر پوست جمجمهاش داغ زد، بهعنوان راهب بودائي صومعهاي به راه انداخت و گروهي مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد. با آغاز جنگ دوّم جهاني، چاپو کونگ، يا همان آقاي تربيش لينکلن، با سرکنسول آلمان در شانگهاي تماس گرفت و خواستار ملاقات با هيتلر شد تا «قدرت ماوراءطبيعي» خود را در خدمت او قرار دهد. از سرنوشت اين پيشنهاد اطلاعي نداريم.» [21]
ايگناس تربيش لينکلن
يهودي مجار و مأمور نامدار اطلاعاتي بريتانيا
در اين تصوير با نام چيني «چائو کونگ» رهبر يک فرقه بودايي است و به جاي يکي 12 داغ بر پيشاني دارد!
10- در چارچوب تحليل فوق، ميتوان معناي «جنجال هولوکاست» احمدينژاد را فهميد و محمدعلي رامين، نظريهپرداز اين هياهو، را شناخت. در چارچوب اين تحليل، عجيب نيست که رامين، فردي فاقد هر گونه سابقه علمي در زمينه صهيونيسمپژوهي و يهودشناسي، فردي فاقد شهرت يا مقام و منصب سياسي، به دليل درج مصاحبهاش در روزنامه «والاستريت ژورنال»، ارگان بانکداران نيويورک، بهناگاه شهرت جهاني مييابد، کنفرانس هولوکاست بهپا ميکند و به «تئوريسين دولت احمدينژاد» در اين حوزه بدل ميشود. اين فرد در زمان اقامت در آلمان منادي افراطي «سنيستيزي» در ميان ايرانيان و ساير شيعيان مقيم آلمان بود. اين رويه، يعني ايجاد خصومت ميان مسلمانان آلمان که اکثريتشان اهل سنتاند، قطعاً به سود اسلام و مسلمين نبود. پس، عجيب نيست اگر در کوران حوادث اخير رامين را از حاميان سرسخت انتصاب مشايي به عنوان معاون اوّل رئيسجمهور بيابيم. (محمدعلي رامين دبيرکل بنياد جهاني بررسي هولوکاست، «فضاسازي عليه مشايي منطقي نيست»، خبرانلاين، 1 مرداد 1388) [22]
11- عليرضا زاکاني از «رفتوآمدهاي مشکوک» مشايي به خارج از کشور و ارتباط او با جک استراو، وزير خارجه پيشين بريتانيا، سخن گفته. اين رابطه بايد مورد بررسي دقيق قرار گيرد و بهويژه به دو نمايشگاه در لندن توجه شود که با انتقال گنجينه منحصربهفرد بخش مهمي از آثار موجود در موزههاي ايران، متعلق به ادوار هخامنشي و صفوي، برگزار شد. حضور جک استراو در نمايشگاه اوّل، دوره هخامنشي، موجه است زيرا در آن زمان وزير امور خارجه بريتانيا بود. ولي چرا او در مراسم گشايش نمايشگاه آثار دوره صفوي نيز حضور يافت در حاليکه اينک وزير دادگستري بود؟ آيا اين حضور نامتعارف بيانگر رابطهاي فراتر از رابطه رسمي دولتي نيست؟ پس، اين سخن را بايد به جدّ گرفت:
«از ديدگاه من، و قطعاً بسيار کسان که با اين حوزه آشنايي دارند، بخشي از آنچه به ايران بازگشته، ارزشمندترين بخش آن، «بدل» است نه اصل. با توجه به توضيحات فوق، ضرور است شخصيتها و نهادهاي فرهنگي علاقمند به ميراث تاريخي ايران کميتهاي بيطرف و غيردولتي تشکيل دهند و توسط کارشناسان صالح و خوشنام داخلي و خارجي اين اشياء را مورد بررسي قرار دهند تا شبهه سرقت و تعويض آنها مرتفع شود.» (عبدالله شهبازي، «ميراث فرهنگي ايران و کارنامه اسفنديار رحيم مشايي») [23]
12- اينک وجدانم آرام است زيرا تا حدودي از يادداشتهاي پيشين خود «رمزگشايي» کردم. پيشتر به تلويح مينوشتم و اينک به صراحت. اکنون بخشي از خوانندگان کتابهايم علت مخالفت سرسختانهام را با تداوم رياستجمهوري احمدينژاد درمييابند؛ همانان که اندکي پيش به سختي از من گلهمند بودند و اکنون خود واقعيت را، با تجربه خويش، دريافتهاند. در کوران انتخابات، و در اوج هيجاني که بخشي از نسل جوان اصولگرا را، با تعصبي غيرقابل وصف بهسود احمدينژاد، فراگرفته بود، نوشتم:
«به خداوندي خدا، ميرحسين موسوي رئيسجمهوري بهتر براي اين نظام است؛ پاسداري امينتر براي ميراث امام راحل و قانون اساسي است. احمدينژاد قابل اعتماد نيست. او معلوم نيست فردا با قانون اساسي و ايران اسلامي چه ميکند. اگر امروز آيتالله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي را از ميدان به در کند، فردا معلوم نيست با ديگران چه خواهد کرد. من تاريخ خواندهام و شما نيز خواندهايد. به تاريخ آلمان دهه 1930 رجوع کنيد و ببينيد گام به گام چه رخ داد.. » (عبدالله شهبازي، نامه به برادرم آقاي حدادعادل، 28 خرداد 1388) [24]
Wednesday, September 16, 2009 : تاريخ آخرين ويرايش
کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.
آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com
استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.
REF:www.shahbazi.org/blog
دوشنبه ۷ دى ۱۳۸۸ گزارش لوموند از حوادث عاشورا و آینده جنبش سبز آیا ایران به خشونت می گراید؟
نظامی که "سررشته امور از دستش به در رفته " و انتفاضه ای جدیدی در آن آغاز شده تصویر جمهوری اسلامی است. در پی وقوع تظاهرات روز عاشورا در تهران که تعدادی کشته به جا گذاشت مطبوعات جهان با توجه به ابعاد اعتراضات مردمی در برابر نظام حاکم، از وقوع چرخش واقعی در این اعتراضات سخن می گویند.
علی انصاری، استاد دانشگاه در مقاله ای که در روزنامه انگلیسی ایندیپندنت به چاپ رسیده اوضاع را "سرنوشت ساز" ارزیابی کرده و می نویسد: "شورش مردم ریشه هائی عمیق تر از اعتراض به تقلب در انتخابات دارد"، اعتراضات از این خواست فراتر رفته و "حقوق و عزت" مردم را نشانه گرفته است. به گفته او با وجود "نود درصد با سواد، 25 میلیون کاربر اینترنت و 50 میلیون مشترک تلفن همراه" مردم ایران برای مقابله با حکومت "کاملاً همبسته و مجهزند".
روز نامه اقتصادی وال استریت ژورنال نیز ضمن تأئید این مسئله خاطرنشان می سازد که معترضان برای نخستین بار رهبرعالی نظام، آیت الله خامنه ای را هدف قرار داده اند و سطح بسیج مردمی را یادآور حوادث سال 1979 که منجر به سقوط شاه شد می داند به ویژه که به گفته شاهدان حضوری "نیروهای انتظامی از اجرای فرمان شلیک به سوی جمعیت سرباز زده اند".
روزنامه انگلیسی گاردین می نویسد که اعتراضات مردمی به حکومت به سطح بالاتری ارتقاء یافته است و مهم ترین دلیل آن را انتخاب گزینه تیراندازی به سوی مردم در جریان مراسم عزاداری محرم می داند: "نظام با این کار به اعتبار خود به مثابه حافظ سنن مذهبی ایران خدشه وارد آورده است". به نوشته گاردین تظاهر کنندگان نه تنها اکنون با قاطعیت بیشتری به ضرب و شتم نیروهای انتظامی و بسیج پاسخ می دهند که دیگر مثل سابق در تظاهرات چهره خود را نمی پوشانند.
به نوشته سایت اینترنتی خبری تهران بورو، ایران در آستانه روی آوردن به "انتفاضه به سبک ایرانی" است که انتفاضه فلسطینیان در رویاروئی با اسرائیل در سال 1987 را به یاد می آورد. ایران بورو در ادامه می نویسد که خامنه ای با اتخاذ روش سرکوب تظاهرات در جریان مراسم عزاداری عاشورا به حیثیت نظام ضربه زده است.
استو کلمون در هافینگتن پست ضمن اشاره به این مسئله که اکنون احمدی نژاد تنها هدف حملات نیست خامنه ای را "شاه جدیدی" می خواند که حمایت نخبگان را از دست داده است و به "ایالات متحده" هشدار می دهد که "در برخورد با شخص او بسیار محتاطانه عمل کند" زیرا هرگونه مداخله در امور ایران باعث بی اعتباری جنبش معترضین خواهد شد.
روزنامه کانادائی گلوب اند میل پیش گوئی درباره سقوط نظام ایران را در پرتو حوادث اخیر دشوار ارزیابی می کند و می نویسد هرچند ایرانیان مشابهت هائی میان اوضاع کنونی و شرایط سال 1979 می بینند "این به آن معنا نیست که تاریخ تکرار خواهد شد به خصوص که امکان برآورد ابعاد حمایت مردمی از معتزضین وجود ندارد". گلوب اند میل در ادامه خشونت های روزهای اخیر را نشانه آغاز یک دوره آشوب در ایران می داند که قطعاً با" تلاش برای خاموش کردن صدای اعتراض" همراه خواهد بود.
منبع: لوموند 28 دسامبر
علی انصاری، استاد دانشگاه در مقاله ای که در روزنامه انگلیسی ایندیپندنت به چاپ رسیده اوضاع را "سرنوشت ساز" ارزیابی کرده و می نویسد: "شورش مردم ریشه هائی عمیق تر از اعتراض به تقلب در انتخابات دارد"، اعتراضات از این خواست فراتر رفته و "حقوق و عزت" مردم را نشانه گرفته است. به گفته او با وجود "نود درصد با سواد، 25 میلیون کاربر اینترنت و 50 میلیون مشترک تلفن همراه" مردم ایران برای مقابله با حکومت "کاملاً همبسته و مجهزند".
روز نامه اقتصادی وال استریت ژورنال نیز ضمن تأئید این مسئله خاطرنشان می سازد که معترضان برای نخستین بار رهبرعالی نظام، آیت الله خامنه ای را هدف قرار داده اند و سطح بسیج مردمی را یادآور حوادث سال 1979 که منجر به سقوط شاه شد می داند به ویژه که به گفته شاهدان حضوری "نیروهای انتظامی از اجرای فرمان شلیک به سوی جمعیت سرباز زده اند".
روزنامه انگلیسی گاردین می نویسد که اعتراضات مردمی به حکومت به سطح بالاتری ارتقاء یافته است و مهم ترین دلیل آن را انتخاب گزینه تیراندازی به سوی مردم در جریان مراسم عزاداری محرم می داند: "نظام با این کار به اعتبار خود به مثابه حافظ سنن مذهبی ایران خدشه وارد آورده است". به نوشته گاردین تظاهر کنندگان نه تنها اکنون با قاطعیت بیشتری به ضرب و شتم نیروهای انتظامی و بسیج پاسخ می دهند که دیگر مثل سابق در تظاهرات چهره خود را نمی پوشانند.
به نوشته سایت اینترنتی خبری تهران بورو، ایران در آستانه روی آوردن به "انتفاضه به سبک ایرانی" است که انتفاضه فلسطینیان در رویاروئی با اسرائیل در سال 1987 را به یاد می آورد. ایران بورو در ادامه می نویسد که خامنه ای با اتخاذ روش سرکوب تظاهرات در جریان مراسم عزاداری عاشورا به حیثیت نظام ضربه زده است.
استو کلمون در هافینگتن پست ضمن اشاره به این مسئله که اکنون احمدی نژاد تنها هدف حملات نیست خامنه ای را "شاه جدیدی" می خواند که حمایت نخبگان را از دست داده است و به "ایالات متحده" هشدار می دهد که "در برخورد با شخص او بسیار محتاطانه عمل کند" زیرا هرگونه مداخله در امور ایران باعث بی اعتباری جنبش معترضین خواهد شد.
روزنامه کانادائی گلوب اند میل پیش گوئی درباره سقوط نظام ایران را در پرتو حوادث اخیر دشوار ارزیابی می کند و می نویسد هرچند ایرانیان مشابهت هائی میان اوضاع کنونی و شرایط سال 1979 می بینند "این به آن معنا نیست که تاریخ تکرار خواهد شد به خصوص که امکان برآورد ابعاد حمایت مردمی از معتزضین وجود ندارد". گلوب اند میل در ادامه خشونت های روزهای اخیر را نشانه آغاز یک دوره آشوب در ایران می داند که قطعاً با" تلاش برای خاموش کردن صدای اعتراض" همراه خواهد بود.
منبع: لوموند 28 دسامبر
مقاله تايمز آنلاين درباره بحران ايران آيا فروپاشی ديوار در پیش است؟ رابين رايت
زمان آن فرار رسيده که ببينيم آيا تنش های موجود در ايران، به يکی از لحظات به ياد ماندنی نظير فروپاشی ديوار برلين تبديل میشود يا خير.
اين يک حرکت ضد-انقلاب نيست. "جنبش سبز" جديد ائتلافی از احزاب نامتجانس، از رئيس جمهور سابق گرفته تا مردمی که حتی رأی نداده اند، است. آنها به مسائل از ديدگاه های مختلفی نگاه می کنند. با اين حال، الگوی خيزش عمومی از زمان انتخابات بحث انگيز شش ماه پيش به اين سو، درحال زمينه سازی وقوع رويدادهای تاريخی است.
مخالفان ثابت کرده اند که عزم و اراده لازم برای تن دادن به پيامدهای اين چالش را عليرغم استفاده بيرحمانه رژيم از زور، بازداشت های فله ای، دادگاه های نمايشی و گزارش های مربوط به شکنجه و تجاوز در زندان، با خود دارند. مخالفان در بحبوحۀ تنش های سياسی، دست بالا را در اختيار دارند.
نکته ای که به همان اندازه اهميت دارد، اين است که يک قدرت مردمی جديد در گروهی از کشورهای تحت حاکميت رژيم های خودکامه در حال شکل گرفتن است. انقلاب سی سال پيش ايران، با پايان دادن به حکومت سلطنتی و معرفی اسلام به عنوان نگرش سياسی مدرن، عالم سياست را در قلمروی خاورميانه تغيير داد. پر شدن خيابان های ايران اين بار با درخواست پايان دادن به خودکامگی ها و نيز مطالبه حقوق پايه نظير آزادی بيان، آزادی مطبوعات و احترام به آرای مردم، دوباره همان مسير را در پيش گرفته است.
جنبش سبز چيزی فراتر از يک ناآرامی ساده و و محدود است. اين جنبش، پوياترين و نمادين ترين شکل از نافرمانی مدنی در سراسر دنياست.
برای شروع می توان از جنبش اسکناس حرف زد. هزاران اسکناس ايرانی با علامت سبز پيروزی (حرف وی انگليسی) مهر شده است. شعارهای دست نوشته که بازتابی از محکوميت رژيم هستند نيز بر روی پول ها نقش بسته است. بر روی برخی از آنها عکس هائی چاپ شده است: يکی از این عکس ها کارتونی از محمود احمدی نژاد است که زير آن نوشته شده "دشمن مردم". ديگری عکس گرفته شده توسط تلفن همراه از ندا آقا سلطان است که پس از اصابت گلوله کشته شد. زير اين عکس نوشته شده "مرگ بر ديکتاتور"، شعار رايجی که بر عليه آيت الله خامنه ای سر داده می شود.
در تبلیغات اسکناسی، حتی سياست خارجی رژيم نيز محکوم شده است. در يکی از شعارهای نوشته شده به رنگ سبز بر روی اسکناسی 000/20 ريالی آمده است: "خامنه ای کافر، نوکر پوتين است." بر روی اسکناس ديگری نوشته شده: "آنها پول مردم را می دزدند و به چاوز می دهند." برخی نيز حاوی شعارهائی هستند که از ديگران می خواهد به جنبش شعار نويسی روی اسکناس ها ملحق شوند. گزارش می شود دولت در صدد خارج کردن پول های نوشته دار از چرخه برآمده است، اما تعداد اسکناس هائی که بايد با اين حساب از چرخه خارج شوند، بسيار زياد است.
جنبش ديگر، تحريم کالاهائی است که تبليغات آنها در تلويزيون دولتی انجام می شود. مردم در سوپرمارکت از يکديگر می خواهند برخی محصولات خاص را که به صدا وسيمای انحصاری دولت کمک می کنند، خريداری نکنند. ضمناً مخالفان خواستار تحريم خريد گوشی تلفن همراه از شرکت هائی شده اند که تکنولوژی های خاصی را در اختيار دولت قرار داده است. ارزيابی نتايج اين جنبش امکان پذير نيست اما بعد انتقادی اقتصادی را به روياروئی سياسی افزوده است.
گاهی نافرمانی مدنی آشکار و عريان است. ترسیم تصاوير با بهره گيری از اسپری های رنگ سبز بر روی ديوارها رو به افزايش است. اين وجه ديگری از تظاهرات عليه مقامات است. پوسترهای بزرگ از افراد بازداشت شده و مخالفان که تنها خواهان آزادی بوده اند، اغلب همزمان با رويدادها يا سخنرانی های طرفداران رژيم در محوطه دانشگاه ها به نمايش گذاشته می شوند.
کليپ های ويدئويی نشان می دهند در مسابقات فوتبال و در متروها، مخالفان به طور برنامه ريزی نشده ناگهان شروع به سر دادن شعار می کنند: "مرگ بر ديکتاتور" و "الله و اکبر". شعار الله و اکبر يادآور شعارهای انقلابی گذشته برعليه خودکامگی بوده که اکنون به تندروهای انقلاب سرايت کرده است. مفهوم آن هم اين است که خدا جانب جنبش سبز را گرفته و از آن در برابر رژيم پشتيبانی می کند.
مشارکت در نافرمانی مدنی بسيار گسترده تر از حضور در تظاهرات است. دامنه نافرمانی مدنی به افراد و اقدامات هماهنگ نشده، نظير به چالش کشيده شدن رهبر عالی توسط محمود وحیدی نيا دانشجوی رياضی دانگشاه شريف، گسترش يافته است. آيت الله خامنه ای در ديداری با نخبگان علمی هشدار داده بود "بزرگترين گناه" شبهه افکنی درباره نتايج انتخابات 22 خرداد است. آنجا بود که آقای وحیدی نيا پشت ميکروفون رفت و ضمن محکوم کردن سرکوب های دولت، درباره آزار و اذيت های صورت گرفته در زندان و اينکه چرا هيچکس مجاز نيست از رهبر انتقاد کند، سؤالاتی پرسيد. ضمناً او به خامنه ای گفت که در يک حباب زندگی می کند.
جنبش سبز تا کنون بر استفاده از روش های غير خشونت آميز اصرار داشته است. شايد اين خنده دارترين چيز موجود درباره جمهوری اسلامی است که امروز رژيم سرکوبگری که به دليل کار بر روی تسليحات هسته ای مورد سؤ ظن قرار گرفته، با بزرگترين چالش خود در برابر نافرمانی صلح آميز مدنی مواجه شده است. حتی رژيم تا بن دندان مسلح ايران نيز نتوانسته اين نافرمانی را متوقف کند.
منبع: تايمز آنلاين- 28 دسامبر
اين يک حرکت ضد-انقلاب نيست. "جنبش سبز" جديد ائتلافی از احزاب نامتجانس، از رئيس جمهور سابق گرفته تا مردمی که حتی رأی نداده اند، است. آنها به مسائل از ديدگاه های مختلفی نگاه می کنند. با اين حال، الگوی خيزش عمومی از زمان انتخابات بحث انگيز شش ماه پيش به اين سو، درحال زمينه سازی وقوع رويدادهای تاريخی است.
مخالفان ثابت کرده اند که عزم و اراده لازم برای تن دادن به پيامدهای اين چالش را عليرغم استفاده بيرحمانه رژيم از زور، بازداشت های فله ای، دادگاه های نمايشی و گزارش های مربوط به شکنجه و تجاوز در زندان، با خود دارند. مخالفان در بحبوحۀ تنش های سياسی، دست بالا را در اختيار دارند.
نکته ای که به همان اندازه اهميت دارد، اين است که يک قدرت مردمی جديد در گروهی از کشورهای تحت حاکميت رژيم های خودکامه در حال شکل گرفتن است. انقلاب سی سال پيش ايران، با پايان دادن به حکومت سلطنتی و معرفی اسلام به عنوان نگرش سياسی مدرن، عالم سياست را در قلمروی خاورميانه تغيير داد. پر شدن خيابان های ايران اين بار با درخواست پايان دادن به خودکامگی ها و نيز مطالبه حقوق پايه نظير آزادی بيان، آزادی مطبوعات و احترام به آرای مردم، دوباره همان مسير را در پيش گرفته است.
جنبش سبز چيزی فراتر از يک ناآرامی ساده و و محدود است. اين جنبش، پوياترين و نمادين ترين شکل از نافرمانی مدنی در سراسر دنياست.
برای شروع می توان از جنبش اسکناس حرف زد. هزاران اسکناس ايرانی با علامت سبز پيروزی (حرف وی انگليسی) مهر شده است. شعارهای دست نوشته که بازتابی از محکوميت رژيم هستند نيز بر روی پول ها نقش بسته است. بر روی برخی از آنها عکس هائی چاپ شده است: يکی از این عکس ها کارتونی از محمود احمدی نژاد است که زير آن نوشته شده "دشمن مردم". ديگری عکس گرفته شده توسط تلفن همراه از ندا آقا سلطان است که پس از اصابت گلوله کشته شد. زير اين عکس نوشته شده "مرگ بر ديکتاتور"، شعار رايجی که بر عليه آيت الله خامنه ای سر داده می شود.
در تبلیغات اسکناسی، حتی سياست خارجی رژيم نيز محکوم شده است. در يکی از شعارهای نوشته شده به رنگ سبز بر روی اسکناسی 000/20 ريالی آمده است: "خامنه ای کافر، نوکر پوتين است." بر روی اسکناس ديگری نوشته شده: "آنها پول مردم را می دزدند و به چاوز می دهند." برخی نيز حاوی شعارهائی هستند که از ديگران می خواهد به جنبش شعار نويسی روی اسکناس ها ملحق شوند. گزارش می شود دولت در صدد خارج کردن پول های نوشته دار از چرخه برآمده است، اما تعداد اسکناس هائی که بايد با اين حساب از چرخه خارج شوند، بسيار زياد است.
جنبش ديگر، تحريم کالاهائی است که تبليغات آنها در تلويزيون دولتی انجام می شود. مردم در سوپرمارکت از يکديگر می خواهند برخی محصولات خاص را که به صدا وسيمای انحصاری دولت کمک می کنند، خريداری نکنند. ضمناً مخالفان خواستار تحريم خريد گوشی تلفن همراه از شرکت هائی شده اند که تکنولوژی های خاصی را در اختيار دولت قرار داده است. ارزيابی نتايج اين جنبش امکان پذير نيست اما بعد انتقادی اقتصادی را به روياروئی سياسی افزوده است.
گاهی نافرمانی مدنی آشکار و عريان است. ترسیم تصاوير با بهره گيری از اسپری های رنگ سبز بر روی ديوارها رو به افزايش است. اين وجه ديگری از تظاهرات عليه مقامات است. پوسترهای بزرگ از افراد بازداشت شده و مخالفان که تنها خواهان آزادی بوده اند، اغلب همزمان با رويدادها يا سخنرانی های طرفداران رژيم در محوطه دانشگاه ها به نمايش گذاشته می شوند.
کليپ های ويدئويی نشان می دهند در مسابقات فوتبال و در متروها، مخالفان به طور برنامه ريزی نشده ناگهان شروع به سر دادن شعار می کنند: "مرگ بر ديکتاتور" و "الله و اکبر". شعار الله و اکبر يادآور شعارهای انقلابی گذشته برعليه خودکامگی بوده که اکنون به تندروهای انقلاب سرايت کرده است. مفهوم آن هم اين است که خدا جانب جنبش سبز را گرفته و از آن در برابر رژيم پشتيبانی می کند.
مشارکت در نافرمانی مدنی بسيار گسترده تر از حضور در تظاهرات است. دامنه نافرمانی مدنی به افراد و اقدامات هماهنگ نشده، نظير به چالش کشيده شدن رهبر عالی توسط محمود وحیدی نيا دانشجوی رياضی دانگشاه شريف، گسترش يافته است. آيت الله خامنه ای در ديداری با نخبگان علمی هشدار داده بود "بزرگترين گناه" شبهه افکنی درباره نتايج انتخابات 22 خرداد است. آنجا بود که آقای وحیدی نيا پشت ميکروفون رفت و ضمن محکوم کردن سرکوب های دولت، درباره آزار و اذيت های صورت گرفته در زندان و اينکه چرا هيچکس مجاز نيست از رهبر انتقاد کند، سؤالاتی پرسيد. ضمناً او به خامنه ای گفت که در يک حباب زندگی می کند.
جنبش سبز تا کنون بر استفاده از روش های غير خشونت آميز اصرار داشته است. شايد اين خنده دارترين چيز موجود درباره جمهوری اسلامی است که امروز رژيم سرکوبگری که به دليل کار بر روی تسليحات هسته ای مورد سؤ ظن قرار گرفته، با بزرگترين چالش خود در برابر نافرمانی صلح آميز مدنی مواجه شده است. حتی رژيم تا بن دندان مسلح ايران نيز نتوانسته اين نافرمانی را متوقف کند.
منبع: تايمز آنلاين- 28 دسامبر
گفتگو با عبدالله شهبازی در مورد آینده بحران سیاسی ایران
خب کانون های قدرت طلب این را نمی خواهند و به خاطر همین است که قصد دارند عنصر تعادل بخشی که در سیاست ایران وجود داشت، یعنی آقای رفسنجانی را هم حذف کنند و حکومت را به سمت یکپارچه شدن بیشتر ببرند. من این را علت تهاجم به آقای هاشمی می دانم، ولی معنای حرفم این نیست که عملا پشت سر این مسئله، اراده اجرایی قوی وجود داشته باشد و بتوانند موفق شوند. موجی است که می آید و احتمالا رد می شود.
http://www.iranian.com/main/news/2009/12/17-6
http://www.iranian.com/main/news/2009/12/17-6
مدونا کاباليست شد و نام خود را به «استر» تغيير داد
اسطورهها جان ميگيرند
مدونا کاباليست شد و نام خود را به «استر» تغيير داد
قسمت اوّل
موجي جديد آغاز شده است: چهرههاي نامدار سينما، موسيقي و هنر جديد غرب به فرقه کابالا ميپيوندند. سرشناسترين اين افراد مدونا است که اين روزها خبر عضويت او در فرقه کابالا در صدر اخبار فرهنگي جهان جاي گرفته است. درواقع، پيوستن مدونا به کابالا خبر کماهميتي نيست زيرا مدونا نه يک خواننده بلکه يک نماد فرهنگي است. مدوناي 45 ساله «گيسسفيد» و نماد موسيقي پاپ است؛ الگويي است نه تنها براي بسياري از خوانندگان جوان بلکه براي ميليونها جوان در غرب و ساير نقاط جهان.
مدونا کاباليست شده است. نه تنها او بلکه بسياري ديگر از مشاهير سينما و موسيقي جديد غرب، از پير و جوان، به عضويت فرقه کابالا درميآيند: از اليزابت تايلور[1] 72 ساله و باربارا استريسند 62 ساله[2] تا ديان کيتون،[3] دمي مور،[4] استلا مککارتني،[5] بريتني اسپيرز،[6] اشتون کاشر،[7] ويونا ريدر،[8] روزين بار،[9] ميک ياگر،[10] پاريس هيلتون[11] (وارث خانواده هيلتون، بنيانگذاران هتلهاي زنجيرهاي هيلتون)[12] و ديگران. اين موج ورزشکاران را نيز فرا گرفته است: ديويد بکهام[13] (فوتباليست انگليسي) و همسرش، ويکتوريا، آخرين مشاهيري هستند که در ماه مه 2004، يعني همين چندي پيش، به عضويت فرقه کابالا درآمدند.
به اين ترتيب، نسل جوان غرب، و به يُمن رسانههاي جهانشمولي چون ماهواره و اينترنت نسل جوان سراسر جهان، براي اوّلين بار با نام رازآميز «کابالا» آشنا ميشود و بسياري از آنها از الگوهاي محبوب خود پيروي ميکنند. به عبارت ديگر، به زودي اين موج جهانگير خواهد شد: بايد در آيندهاي نه چندان دور ظهور گروههاي کاباليست را در ميان جوانان تهران و ساير شهرهاي ايران نيز شاهد باشيم همانگونه که در سالهاي قبل ظهور گروههاي «شيطانپرست» (ساتانيست) را شاهد بوديم.
کابالا چيست؟
«کابالا»[14] نامي است که بر تصوف يهودي اطلاق ميشود و تلفظ اروپايي «کبّاله» عبري است به معني «قديمي» و «کهن». اين واژه به شکل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين کابالا، يا کاباليستها،[15] اين مکتب را «دانش سرّي و پنهان» حاخامهاي يهودي ميخوانند و براي آن پيشينهاي کهن قائلاند. براي نمونه، مادام بلاواتسکي، رهبر فرقه تئوسوفي، مدعي است که کابالا (قباله) در اصل کتابي است رمزگونه که از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي، نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بنياسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسکي، نه تنها پيامبران بلکه تمامي شخصيتهاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ، چون افلاطون و ارسطو و اسکندر و غيره، دانش خود را از اين کتاب گرفتهاند. مادام بلاواتسکي برخي از متفکرين غربي، چون اسپينوزا و بيکن و نيوتون، را از پيروان آئين کابالا ميداند.[16]
اين ادعا نه تنها نپذيرفتني است بلکه براي تصوف يهودي، به عنوان يک مکتب مستقل فکري، پيشينه جدّي نميتوان يافت. مشارکت يهوديان در نحلههاي فکري رازآميز و عرفاني به فيلو اسکندراني در اوايل سده اوّل ميلادي ميرسد. ولي فيلو واضع مکتب جديد فکري نبود و کار او را بايد به ارائه انديشههاي ديني يهود در قالب فلسفه يوناني و فرهنگ هلني محدود دانست. به عبارت ديگر، فيلو بيشتر يک متفکر هلني است تا يهودي. در دوران اسلامي نيز چنين است. نحلههاي فکري گسترده عرفاني- رازآميز که در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تأثير گذارد و برخي متفکرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند که مهمترين آنان ابويوسف يعقوب بن اسحاق القرقساني (سده چهارم هجري/ دهم ميلادي) است. قرقساني، ساکن بغداد، از متفکرين و نويسندگان برجسته قرائي[17] است و به يهوديت تلمودي تعلق ندارد. دو کتاب اصلي او، کتاب الانوار و المراقبو کتاب الرياض و الحدايق، نيز به زبان عربي است.[18]
اوج توليد فکري يهوديان در عرصه انديشه عرفاني در دوران پيش از کابالا، دو رساله سِفر يصيرا (آفرينشنامه)[19] و سِفر بهيرا(روشنايي نامه)[20] است. اين دو رساله را بايد تلاشي دانست براي ارائه عقايد ديني- سياسي يهود در قالب مفاهيم عرفاني رايج در دنياي اسلام. بدينسان، مفاهيمي چون «نور»، «سلوک»، «تجلي»، «جدايي»، «وصل» و غيره به يهوديت راه يافت؛ نخستين تجلي نور در کوه طور بر موسي (ع) است و سپس داوود، نماد نور الهي، به حامل آن در دنياي زميني و «شخينا»،[21] تجلي روحاني داوود، به حامل آن در دنياي ماوراء زميني بدل ميشود. اين همان اسطوره سياسي «خاندان داوود» است که اينک جامه رازآميز پوشيده است. اين ميراث نه چندان غني، که «قباله» (کابالا) خوانده ميشد، در سده سيزدهم ميلادي به پيدايش تصوف يهودي انجاميد. تا زمان فوق، قباله (کابالا) واژهاي عام بود و مصداقي مشخص نداشت. نه کتابي به اين نام در کار بود نه مکتبي جدّي از عرفان يهودي. از زمان تدوين کتاب ظهر، در اواخر سده سيزدهم ميلادي، واژه «قباله» (کابالا) بهطور عمده به اين کتاب اطلاق شد و پيروان اين مکتب جديد «کاباليست» نام گرفتند.
کابالا، تصوف يهودي، نيز به شدت متأثر از فرهنگ اسلامي است و حتي بسياري از مفاهيم آن شکل عبري مفاهيم رايج در فلسفه و عرفان اسلامي است. درواقع، انديشهپردازان مکتب کابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تأويلهاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند. اين کاري است که يهوديان در شاخههاي متنوع علم و دانش انجام دادند. براي نمونه، بايد به مفاهيم «هوخمه»[22] (حکمت)، «کدِش»[23] (قدس)، «نِفِش»[24] (نفس)، «نِفِش مدبرت»[25] (نفس مدبره)، «نِفِش سيخلت»[26] (نفس عاقله)، «نِفِش حي»[27] (نفس حياتبخش)، «روح»[28] و غيره در کابالا اشاره کرد. مکتب کابالا نيز به دو بخش «حکمت نظري»[29] و «حکمت عملي»[30] تقسيم ميشود. در تصوف کابالا بحثهاي مفصلي درباره خداوند و خلقت وجود دارد که مشابه عرفان اسلامي است به ويژه در تأکيد فراوان آن بر مفهوم «نور» و مراحل تجلي آن. آنچه از زاويه تحليل سياسي حائز اهميت است، «شيطانشناسي»[31] و «پيام مسيحايي»[32] اين مکتب است و دقيقاً اين مفاهيم است که کابالا را به عنوان يک ايدئولوژي سياسي معنادار ميکند.
پيدايش کابالا
سرآغاز طريقت کابالا به اوايل سده سيزدهم ميلادي و به اسحاق کور (1160-1235) ميرسد. او در بندر ناربون (جنوب فرانسه) ميزيست و برخي نظرات عرفاني بيان ميداشت. تعاليم اسحاق کور چون ساير آموزشهاي عرفاني است که براي کمال معنوي مراتب مختلف قائلاند و سيري استعلايي را براي رسيدن به کمال مطلق پيشنهاد ميکنند. مفهوم «عين صوف»[33] ساخته اوست. اين مفهوم را، که به معني «لايتناهي» است، اسحاق به معني خداوند به کار برد ولي بعدها به معني نظام هستي بهطور عام به کار گرفته شد.[34]
دوران شهرت اسحاق کور در بندر ناربون مصادف است با سلطنت جيمز اوّل، شاه آراگون (1213-1276). جيمز اوّل از سال 627 ق./ 1229 م. به دولتهاي اسلامي اندلس هجوم برد و موجي از جنگهاي صليبي را عليه اسپانياي اسلامي برانگيخت که «باز پسگيري»[35] خوانده ميشد. در حوالي نيمه سده سيزدهم ميلادي جيمز اوّل آراگون، که اينک به «جيمز فاتح» شهرت داشت، از قدرتهاي سياسي و نظامي درجه اوّل اروپا و از سرکردگان جنگهاي صليبي به شمار ميرفت.
«جيمز فاتح» با اليگارشي يهودي رابطه نزديک داشت؛ وزير ماليهاش يهودا لاوي (جودا دلا کاوالريا) بود و در دربارش يهوديان ثروتمند ديگر نيز حضور داشتند. در تهاجم جيمز به سرزمينهاي اسلامي، اين يهوديان نقش مهمي ايفا کردند و حکومت شهرهايي که به اشغال در ميآمد عموماً به ايشان واگذار ميشد. در اين زمان يک حاخام يهودي به نام موسي بن نهمان، معروف به نهمانيدس (1194-1270)، در دربار جيمز حضور داشت که با نام اسپانيايي «بناستروگ داپورتا» نيز شناخته ميشود. نهمانيدس «بزرگترين مقام ديني [يهوديان] عصر خود در اسپانيا» به شمار ميرفت و در اسپانيا زماني که از «ربي»، به معناي مطلق کلمه، سخن ميرفت منظور نهمانيدس بود. نهمانيدس با مهير بن تودروس ابولافي، يهودي قدرتمند آن زمان و رئيس يهوديان اسپانيا، دوستي نزديک داشت و مورد علاقه فراوان و مشاور جيمز اوّل بود.[36]
نهمانيدس، با الهام از نظرات اسحاق کور، در شهر گرونا يک مرکز فعال تصوف يهودي ايجاد کرد. مرکز فوق در پيدايش فرقه کابالا، اشاعه آن در سراسر شبه جزيره ايبري و توليد انبوهي از رسالههاي کابالي نقش اصلي را ايفا نمود. مورخين يهودي جايگاه نهمانيدس را در پيدايش و اشاعه کابالا مهم و تعيينکننده ميدانند. تأليفات نهمانيدس حدود 50 کتاب و رساله در سه زمينه تفسير تورات، فقه تلمودي و کابالاست. رسالههاي نهمانيدس تا سال 1325 ميلادي منبع اصلي تغذيه فکري کاباليستها بود.
تصوف کابالا مدعي شناخت خداوند، آفرينش و رازهاي نظام هستي بود؛ تکاپويي ذهني که براي هر انسان جاذبه شگرف دارد. انديشهپردازان و گردانندگان فرقه کابالا مدعي بودند که اين طريقت مکمل تورات است؛ اسراري است که خداوند بهطور شفاهي و خصوصي به موسي ابلاغ کرد تا تنها در اختيار محرمان «قوم برگزيده» قرار گيرد. دين يهود پوستهاي است آشکار و همهفهم از مفاهيم رازآميز هستي که قلب ناشناخته آن کابالاست. اين اسرار از زمان موسي، نسل به نسل، در خواصي از يهوديان به ميراث ماند تا به امروز رسيد. عنوان کابالا (قباله) ناظر به دعوي کهنسالي ميراث فوق است. اين ادعا در فضاي آن روز قاره اروپا، که ساحري و کيمياگري بازار گرم داشت، جاذبهاي شگرف يافت و تأثيري چنان عميق برجاي نهاد که تا به امروز پابرجاست.
مکتب کابالا کارکرد احياء و ترويج آرمانهاي مسيحايي را به دست گرفت و اين آرمانها در بنياد تحريکات جنگافروزانه صليبي سده سيزدهم و تکاپوهاي شِبهصليبي و نوصليبي سدههاي پسين جاي داشت. در سده چهاردهم ميلادي، هستههاي فرقه کابالا در جوامع يهودي سراسر جهان، به ويژه در بنادر ايتاليا، گسترده شد. از طريق ايتاليا، که قلب جهان مسيحيت به شمار ميرفت، پيشگوييهاي اسرارآميز درباره ظهور قريبالوقوع مسيح و استقرار سلطنت جهاني او، به مرکزيت بيتالمقدس، رواج يافت و دربار پاپ در رم و ساير کانونهاي فکري و سياسي دنياي مسيحي را به شدت متأثر ساخت. در تمامي اين دوران منجمين بانفوذ يهودي، يکي پس از ديگري، درباره ظهور قريبالوقوع «ماشييَح» (مسيح) پيشگويي ميکردند. يک نمونه گرسونيدس، نوه نهمانيدس، است که ظهور مسيح بن داوود را در سال 1358م. پيشبيني ميکرد.
کتاب زُهَر
در اواخر سده سيزدهم ميلادي، با تدوين کتاب زهر،[37] تصوف رازآميز کابالا به صورت يک نظام فکري و عملي سامانيافته و منسجم درآمد و شکل نهايي خود را يافت. اين کتاب را موسي بن شم تاو لئوني (1240-1305) در سالهاي 1280-1286 نوشت. «زُهر»، به معني «درخشش» و «جلال»، با واژههاي مشابه در زبان عربي خويشاوند است. کتاب زهر نوشتههايي است در تفسير و تأويل تورات و ساير کتب مندرج در عهد عتيق به زبان آرامي. اين کتاب به شيوه متون عرفاني رايج در دنياي اسلام تدوين شده که از زبان نماد و تمثيل و داستانهاي رازآميز براي بيان عقايد خود بهره ميبردند.
موسي لئوني براي معتبر کردن کتاب خود، آن را به گذشتههاي دور، به حاخامي به نام شمعون بن يوحاي منتسب کرد که گويا در سده دوّم ميلادي ميزيست: شمعون بن يوحاي از چنگ روميها ميگريزد، به مدت 13 سال در غاري پناه ميگيرد، در اين مدت به عبادت و تفکر ميپردازد و سرانجام رازهاي هستي بر او آشکار ميشود. موسي بهکلي منکر تدوين اين کتاب بود و ادعا مي کرد يک زن يهودي و دخترش برخي دستنوشتههاي قديمي را در اختيار او نهادند و وي در ميان آنها کتاب زهر را يافت.
اصالت اين کتاب از همان ابتدا مورد ترديد قرار گرفت و از جمله زن و دختر فوق منکر داستان موسي لئوني شدند. مضمون کتاب و اشارات تاريخي آن نيز قدمت منتسب به آن را مردود ميسازد. براي نمونه، بسياري از شخصيتهايي که در کتاب زهر از آنان ياد شده معاصر شمعون بن يوحاي فوقالذکر نبودند. امروزه محققين، اعم از يهودي و غيريهودي، ترديدي ندارند که کتاب زهر در فاصله سالهاي 1270 تا 1300 ميلادي تدوين شده و مصنف آن موسي لئوني است.[38]
انتشار کتاب زهر يکباره صورت نگرفت. ابتدا برخي يهوديان نامدار، به ويژه تودورس ابولافي، در آثارشان به بخشهاي کوتاهي از زهر، به عنوان يک اثر کهن و معتبر و ناياب که گويا تنها در دسترس برخي خواص است، استناد کردند و همگان را تشنه آن نمودند. بهتدريج و در يک دوره نسبتاً طولاني فصلهايي از کتاب زهر در محافل کابالي آشکار شد. در سده شانزدهم نسخ دستنويس زهر در کانونهاي فرهنگي اروپا پخش شد و سرانجام در سالهاي 1558-1560 به چاپ رسيد.
اين کتاب در سده شانزدهم به زبانهاي لاتين و عبري ترجمه و منتشر شد. در سالهاي 1945-1958 متن کامل زهر به همراه ترجمه عبري، حواشي و توضيحات و اضافات در 22 جلد در اورشليم به چاپ رسيد. در سالهاي 1933-1934 ترجمه انگليسي متن کامل زهر در پنج جلد در لندن منتشر شد. اين ترجمه در سال 1978 تجديد چاپ شد.[39] در سال 2003 دانشگاه استانفورد ترجمه منقحي از کتاب زهر در دو جلد منتشر کرد.[40]
کتاب زهر مشتمل بر 24 فصل است. بخش عمده اين اثر شرح گفتگوهاي شمعون بن يوحاي با حلقه مريدان و شاگردانش است که در آن مکاشفات خود و رازهاي هستي را فاش ميکند. اين فصلها نامهايي چون «ايدرا ربا»[41] (مجمع بزرگ)، «ايدرا زوتا»[42] (مجمع کوچک)، «راز درازين»[43] (راز رازها)، «ستري توره»[44] (اسرار تورات) و غيره را بر خود دارد. اين مجموعه شامل حدود دو هزار صفحه چاپي است ولي پيروان فرقه کابالا مدعياند که اين تنها بخش کوچکي از کتاب اصلي است که در گذشتههاي دور چهل شتر آن را حمل ميکرد. کاباليستها کتاب زهر را به سان کشتي نوح ميدانند که حاملين خود را از توفان نجات ميدهد؛ خداوند نخستين بار از طريق شعله آتش خود را بر موسي زهر کرد، ولي بر موساهاي پسين از طريق «نور توره» ظهور ميکند و آن انکشاف رازهاي «قباله» (کابالا) است.
مفاهيم رازآميز اين کتاب سرشار از پيشگويي درباره سرنوشت و «رسالت الهي» و آينده قوم يهود است. پيشگوييهاي کتاب، از آنجا که به شمعون بن يوحاي در سده دوّم ميلادي نسبت داده ميشود، طبعاً حيرتانگيز است و اعتماد خواننده را به پيشگوييهاي آيندهاي که رخ نداده جلب ميکند. در کتاب زهر وضع کنوني يهوديان «دوران گذار» توصيف شده که سرآغاز دوران ظهور مسيح است. ابتدا موسي ظهور خواهد کرد و راه را براي ظهور دو مسيح خواهد گشود: مسيح بن يوسف و مسيح بن داوود. نام مسيح بن يوسف، که با عيسي بن مريم (ع) انطباق دارد، طبعاً اعتماد مسيحيان را به اين پيشگويي جلب ميکرد. مسيح بن داوود نيز همان «مسيح موعود» (ماشييَح) يهوديان است. بدينسان، تصوف کابالا از همان آغاز اين توانايي بالقوه را داشت که به طريقتي مشترک در ميان مسيحيان و يهوديان بدل شود.
کابالا و مسيحگرايي اروپايي
از نيمه دوّم سده پانزدهم ميلادي کاباليستهاي يهودي به تدوين برخي رسالههاي کابالي منطبق با زبان و فرهنگ مسيحيان دست زدند. اين رسالهها در ايتاليا و به ويژه در کانون فرهنگي خاندان مديچي در فلورانس بسيار مؤثر بود. به نوشته دائرةالمعارف يهود، محافل فرهنگي رنسانس عميقاً باور کردند که در رسالههاي کابالي به منابع اصيل و دست اوّل رازهاي کهن هستي دست يافتهاند؛ رسالههاي گمشدهاي که اينک پديدار شده و به کمک آن نه تنها ميتوان به اسرار نوشتههاي افلاطون و ساير متفکرين يونان باستان پي برد، بلکه رازهاي مسيحيت را نيز ميتوان شناخت.[45] در سدههاي شانزدهم و هفدهم ميلادي فرقه کابالا در تمامي مراکز مهم قاره اروپا گسترده شد. مورخين دانشگاه عبري اورشليم اين گسترش را به «قدرت خلاقه»، «نيروي معنوي» و «توانمندي رواني» مارانوها (يهوديان مخفي) نسبت ميدهند.[46]
بدينسان، مکتب کابالا به نيروي متنفذ سياسي در ميان مسيحيان بدل شد که بر آرمانهاي مسيحايي و صليبي جديد دامن ميزد و طلوع قريبالوقوع دولت جهاني اروپاييان را نويد ميداد. به تأثير از اين موج، بسياري از متفکران اروپايي به اين نتيجه رسيدند که بايد آرمان ظهور مسيح را با مفاهيم رازآميز شناخت و تنها منبع معتبر براي اين شناخت رسالههاي کابالي است. در نتيجه، رويکردي گسترده به فراگيري زبان عبري، به ويژه در ايتاليا، آغاز شد.
پيکو ميراندولا از نامدارترين و مؤثرترين چهرههاي فکري رنسانس، به عنوان «پدر کاباليسم مسيحي» شناخته ميشود. او در عين حال از بنيانگذاران دانش شرقشناسي اروپا نيز به شمار ميرود. اين به دليل پيوند پيکو با گروهي از يهوديان است که در پيرامون او حضور داشتند. برخي از استادان و دوستان يهودي پيکو عبارتند از يوحنان المانو، فلاويوس ميتريداتس و اليا دلمديگو. به دليل اين پيوندها، پيکو دلا ميراندولا به نخستين چهره فرهنگي اروپا بدل شد که به «دانش رازآميز يهود» و رسالههاي کابالي شيفتگي داشت. دلمديگو برخي متون عبري را براي پيکو ترجمه کرد. ميتريداتس به وي زبانهاي عربي و آرامي آموخت و براي او تعداد زيادي از رسالههاي کابالي را به لاتين ترجمه کرد. مهمترين اقدام پيکو ارائه 900 تز به علماي ديني مسيحي در شهر رم در سال 1486 بود. يکي از اين تزها چنين است: «هيچ علمي چون جادو و کابالا حقانيت مسيح را بر ما ثابت نميکند.» هر چند اين تز پيکو از سوي کليسا مردود شناخته شد، معهذا ادعاها و تبليغات او در جلب توجه مسيحيان به مکتب کابالا بسيار مؤثر بود و رسالههايي که دوستان يهودي او، به ويژه ميتريداتس، به لاتين ترجمه کردند به منبع تغذيه فکري کاباليسم مسيحي بدل شد.[47]
پس از پيکو، يوهانس روشلين، عبريشناس نامدار دربار فردريک سوّم، در ترويج کابالا در محافل فکري مسيحيان نقشي برجسته داشت. روشلين در سال 1490 در ايتاليا با پيکو ديدار کرد و تحت تأثير او به کابالا علاقمند شد. روشلين کتابهاي درباره نامهاي سحرآميز (1494) و درباره علم کابالا (1517) را نوشت. در اين زمان، پل ريچيوس، يهودي مسيحي شده و پزشک دربار امپراتور ماکزيميليان نيز به نگارش کتابهايي در زمينه کابالا اشتغال داشت.[48] نوشتههاي پيکو و روشلين، که دو شخصيت درجه اوّل فرهنگي اروپاي آن روز به شمار ميرفتند، تأثير عميقي بر جاي نهاد و توجه محافل اشرافي و فرهنگي اروپا را به اين طريقت جادويي نوظهور جلب کرد.[49]
در نيمه دوّم سده شانزدهم، عقايد رازآميز کابالي چنان در محافل مسيحي جاذبه داشت که حتي برخي شخصيتهاي مهم ديني چون کاردينال اگيديو ويتربو و فرانسيسکو گئورگيوي ونيزي در آثار خود به تکرار مضامين و مفاهيم کابالي پرداختند. در اين زمان، کتاب زهر به اثري نامدار بدل شد و ارجاع به آن رواج فراوان يافت. سرانجام، کار بدانجا کشيد که گيوم پاستل فرانسوي، يکي از شخصيتهاي متنفذ رنسانس، به ترجمه و انتشار کتاب زهر به لاتين دست زد و به همراه آن شرح مفصل خود را نيز انتشار داد. اين در حالي است که ترجمه عبري زهر هنوز منتشر نشده بود.[50]
کاباليسم لوريايي
ربي اسحاق لوريا (1534-1572)، انديشهپرداز جديد کاباليسم، در اين زمان پديد شد و کانون اصلي اين مکتب در ايتاليا و در پيرامون لوريا و شاگردانش تمرکز يافت.
اسحاق بن سليمان لوريا به يک خاندان سرشناس يهودي تعلق داشت که شاخههاي آن در بسياري از کشورهاي اروپايي و اسلامي گسترده بود. برادر او، مردخاي، پيمانکار مالياتي ثروتمند در فرانسه بود. اسحاق در نوجواني به مصر رفت و مدتي در جزيرهاي در نزديکي قاهره که به عمو و پدرزنش تعلق داشت زيست. در اين دوران بود که لوريا به انديشهپرداز کابالي و يکي از رهبران اصلي اين فرقه بدل شد.
انديشههاي لوريا، در کنار کتاب زهر، يکي از دو منبع اصلي فکري کابالا به شمار ميرود. هستيشناسي جديد کابالي و ترسيم جهان به صورت «عين صوف» کار اسحاق لوريا است. انديشه اسارت «زمزم» (اخگر الهي) به دست «سيترا اهرا» (نيروهاي شيطاني) که بر سرزمين «کليپت»[51] (خلافت/ اسلام) حکم ميرانند در اين مفهوم تبلور يافت. فرآيند ديالکتيکي رهايي «زمزم»، که «تيکون»[52] (نوزايي) ناميده ميشود، نيز متعلق به لورياست.[53] مفهوم کابالي تيکون، که احتمالاً از «کون» (شدن) در عرفان اسلامي اخذ شده، سراسر تاريخ قوم يهود را به صورت فرايند مسيحايي در راه تحقق مأموريت الهي ترسيم ميکند.
در انديشه لوريا، زن جايگاهي خاص مييابد. مفهوم «شخينا» در انديشه کابالي پيشتر به معني «تجلي روحاني داوود» بود. در کاباليسم لوريايي، اين مفهوم به نمادي مؤنث بدل شد. در ماجراي هبوط «انسان قديم» (آدم کدمن)، که با هبوط قوم يهود انطباق مييابد، نيروهاي شيطاني «ملخ» (ملک، پادشاه) را از «شخينا» يا «صفيرا ملخوت»[54] (ملکه) جدا ميکنند. تمامي تکاپوي پسين براي رسيدن به «شخينا» و وصل شدن به اوست. تبديل شخينا به نماد مؤنث و تأويل فرايند عرفاني جدايي و وصل با مفاهيم مشخص جنسي، بعدها در بنياد تصوف جنسي يعقوب فرانک و فرقههاي مشابه در سده بيستم ميلادي قرار گرفت. در مکتب لوريايي کابالا، هبوط آدم تنها به دليل گناه نيست؛ بلکه براي انجام مأموريت الهي معيني است و آن گردآوري اخگرهايي است که در سرزمين «خلافت» فروافتاده و اسير آن شده اند.[55]
پيروان لوريا او را مسيح بن يوسف ميدانستند که راه را براي ظهور مسيح اصلي، مسيح بن داوود (سلطان موعود قوم يهود)، هموار کرد.[56] بدينسان، کاباليستهاي يهودي و محافل مسيحي متأثر از آنان، که کم نبودند، با انتظار ظهور قريبالوقوع مسيح بن داوود به سده هفدهم گام نهادند. در نيمه اوّل سده هفدهم، کانون اصلي اين مسيحگرايي در بندر آمستردام متمرکز بود و با اليگارشي ماوراء بحار هلند پيوند تنگاتنگ داشت. در اين زمان، بخش مهمي از تکاپوي چاپخانههاي آمستردام بر اشاعه آرمان ظهور مسيح و افسانه «ده سبط گمشده بنياسرائيل» متمرکز بود.
در دوران استقرار مرکز فرقه کابالا در آمستردام، فرايند تيکون، يعني جنگ با نيروهاي شيطاني (سيترا اهرا) مستقر در سرزمين «کليپت» (خلافت)، به شدت برجسته شد و جايگاه اصلي را در مکتب کابالا يافت.[57] در اين زمان، کاباليسم به شکلي آشکار به ايدئولوژي جنگ با جهان اسلام بدل شد، «شيطانشناسي» به يکي از اشتغالات فکري دائم رهبران فرقه کابالا بدل گرديد و رسالههاي متعدد در اين زمينه انتشار يافت.
کاباليسم در خاورميانه و شمال آفريقا
در سده هفدهم، از طريق افرادي چون حييم بن عطار مراکشي و شالوم (سليم) بن يوسف شبّازي، شاعر نامدار يهودي ساکن يمن، فرقه کابالا در شمال آفريقا و يمن گسترش يافت. در اين دوران در تونس و الجزاير نيز برخي چهرههاي سرشناس يهودي رهبري حلقههاي کابالا را به دست داشتند. مردخاي بن موسي ساسون بغدادي در بغداد حلقه متنفذي از فرقه کابالا پديد ساخت که تا سده بيستم در منطقه حضور داشت. اسحاق بن موسي نيز در روستاي حرير (اربيل کردستان) مستقر شد و خاندان حريري را بنيان نهاد. يکي از پسران اسحاق، به نام پيناس، در ماجراي شابتاي زوي شرکت فعال داشت. دو پسر ديگر او، به نامهاي حييم و اسحاق، حاخامهاي شهر رواندوز اربيل بودند. اعضاي خاندان حريري در تمامي سدههاي هيجدهم و نوزدهم در کردستان فعال بودند و از رهبران فرقه کابالا در بينالنهرين به شمار ميرفتند.[58]
در نيمه دوّم سده هيجدهم، حاخام شلوم شرابي (1720-1777)، که به يک خانواده يهودي مستقر در يمن تعلق داشت، در بيتالمقدس مستقر شد و به رهبر معنوي فرقه کابالا در شمال آفريقا و به تعبير دائرةالمعارف يهود «در سراسر مشرقزمين» بدل شد. طريقت شرابي به مشرب صوفيان مسلمان شباهت آشکار داشت. در پيرامون او گروهي از شاگردان زبده حضور داشتند که سران فرقه او به شمار ميرفتند. بدينسان، بيتالمقدس به يکي از کانونهاي مهم توليد صوفيان يهودي و تکاپوي آنان در شمال آفريقا و سراسر مشرق زمين بدل شد. با توجه به پيشينه تاريخي و فضاي فکري و سياسي مکتب کابالا، روشن است که اين کانون ميتوانست تأثيرات جدي بر فرقههاي اهل تصوف داشته باشد و به منبع الهام انواع مدعيان مهدويت در ميان مسلمانان بدل گردد. دائرةالمعارف يهود مينويسد: «اقتدار تفوقآميز اين حلقه به سرعت در تمامي کشورهاي اسلامي تثبيت شد و مواضعي بسيار نيرومند کسب کرد.» طريقت شرابي تا سده بيستم در بيتالمقدس مستقر بود.[59]
شابتاي زوي و فرقه دونمه
فضاي پرهياهوي مسيحايي که در حوالي نيمه سده هفدهم آفريده شد و به انقلاب پوريتاني انگليس و موج گسترده انتقال نيروي انساني به قاره آمريکا پيوند خورد، طبعاً بايد «مسيح» خود را ميآفريد. چنين بود که در سال 1665 شابتاي زوي ظهور کرد.
شابتاي زوي (1626-1676) در بنادر غربي عثماني «ظهور» کرد؛ نخست ادعا کرد که مسيح است ولي مدتي بعد، در زندان عثماني، ادعاي خدايي نمود. کمي بعد به اسلام گرويد. پيروان شابتاي يهودياني بودند که به بازار او رونق ميدادند. با گروش شابتاي به اسلام، پيروان يهودي او نيز «مسلمان» شدند و چون مارانوهاي مسيحي فرقهاي از يهوديان مخفي را در جهان اسلام بنيان نهادند که «دونمه» ناميده ميشوند. سير تکوين ماجراي شابتاي زوي و دعاوي او و ترکيب پيروانش پيش نمونه ظهور سه «پيامبر» دروغين و نامدار ديگر در دو سده پسين است: ياکوب فرانک در شرق اروپا، نمود در هند و عليمحمد باب در ايران.
شابتاي زوي از حمايت يک پيامبر دروغين به نام ناتانغزهاي برخوردار بود و درواقع تکاپوي اين دو سناريوي واحدي را رقم زد. نام اصلي ناتان غزهاي (1643-1680) آبراهام ناتان لوي است. پدرش حاخامي سرشناس با گرايشهاي کابالي بود و رئيس يهوديان اشکنازي مقيم بيتالمقدس به شمار ميرفت. ناتان در سال 1663 با دختر يک تاجر ثروتمند يهودي مقيم غزه ازدواج کرد و در اين بندر اقامت گزيد. او از اين زمان به مطالعه رسالههاي کابالا پرداخت، از مريدان طريقت اسحاق لوريا شد و به مناسک و اعمال رازآميز روي آورد. مدتي بعد مدعي شد که در حال مکاشفه صداي خداوند را شنيده که اعلام کرده شابتاي زوي مسيح بن داوود است و ناتان پيامبر اوست.
کاباليستها و مروجين مسيحي آرمانهاي مسيحايي آتش اين دسيسه را شعلهور ميساختند. آنان «ظهور» شابتاي را تأييدي بر پيشگوييهاي قبلي دال بر ظهور مسيح در سال 1666 ميلادي يافتند. به دليل تبليغات کانون مقتدر زرسالاري يهودي مستقر در آمستردام، از تابستان 1665 داستان خروج شابتاي زوي، آميخته با افسانههاي تحريککننده مسيحايي، از طريق آمستردام در انگلستان و سراسر اروپا پخش شد. گفته ميشد «اسباط دهگانه بنياسرائيل» خروج کردهاند، مکّه را تصرف نموده و اکنون با سپاهيان خود در صحراي عربستان عازم اشغال ايراناند.[60] از اين زمان نويسندگان يهودي- مارانو و چاپخانههاي هلند و ايتاليا تکاپويي شديد را آغاز کردند؛ در طول سال 1666 ميلادي تبليغات گسترده و حيرتانگيز انتشاراتي، در مقياس تواناييهاي صنعت چاپ و نشر آن زمان، به سود شابتاي صورت گرفت و رسالههاي متعدد به زبانهاي هلندي، انگليسي، آلماني و ايتاليايي درباره خروج شابتاي زوي و کرامات و تعاليم او در سراسر اروپا منتشر شد. تصوير روي جلد برخي از اين رسالهها در دائرةالمعارف يهود مندرج است. براي نمونه، در آلمان تصاويري پخش شد که شابتاي زوي، پادشاه «ده سبط گمشده بنياسرائيل»، را سوار بر اسب و ايستاده بر روي تپهاي نشان ميداد در حالي که در زير پاي او ارتش صليبي در حال هجوم است و ارتش مسلمانان در حال گريز. کمي بعد در آمستردام رسالهاي منتشر شد که ظهور مسيح را اعلام ميکرد. در اين رساله نقاشي از شابتاي زوي مندرج است در حاليکه بر تخت سلطنت تکيه زده، تاجي بزرگ بر فراز سر اوست و درباريان در پيرامونش ايستادهاند. بر روي جلد رساله ديگر (چاپ آمستردام)، که بر آن تصوير تاج شابتاي مندرج است، اين عبارت را ميخوانيم: «شابتاي زوي، پادشاه اسرائيل و مسيحِ خداوند يعقوب.» تاريخ چاپ اين رساله «سال اول احياي پيامبري و سلطنت» است.[61]
چنين بود که ماجراي شابتاي زوي موجي بزرگ را در اروپا پديد ساخت و تعداد کثيري از مردم فقير مسيحي، حتي از طريق فروش خانه و وسايل زندگي خود، گروه گروه راهي زيارت بيتالمقدس شدند.[62] تحريک فوقالعاده آرمانهاي مسيحايي در قاره اروپا يکي از دستاوردهاي ماجراي شابتاي زوي است.
پس از مدتي، ماجراي شابتاي توجه مقامات دولتي عثماني را جلب کرد و واکنش آنان را برانگيخت. احمد کوپرولو، صدراعظم مقتدر و مصلح عثماني، دستور دستگيري شابتاي را صادر کرد. شابتاي را به استانبول و نزد صدراعظم بردند. احمد کوپرولو ماجراي شابتاي را جدّي نگرفت. او ماهيت سياسي ماجراي شابتاي زوي را درنيافت و آن را يک داعيه ديني متعارف و احتمالاً ناشي از عدم تعادل رواني شابتاي دانست. ادعاي مسيحايي شابتاي در چارچوب فرهنگ و عقايد ديني يهود بود و به مسلمانان ارتباط نداشت. دعوي سلطنت او بر «بنياسرائيل» حقير و احمقانه جلوه ميکرد. قطعاً شابتاي در ديدار با کوپرولو سلوکي عاجزانه داشت زيرا بر او سخت نگرفتند و تنها وي را حبس کردند. اندکي بعد، شابتاي، داوطلبانه، به اسلام گرويد و در 15 سپتامبر 1666 در حضور سلطان محمد چهارم و اعضاي دربار او اعلام مسلماني کرد. سلطان، که «فردي عميقاً مذهبي بود»، تحت تأثير گروش شابتاي قرار گرفت، سادهدلانه نام «عزيز محمد افندي» را بر او نهاد و به وي لقب «کپچي باشي» و مقرري روزانهاي به مبلغ 150 پياستر اعطا کرد.[63]
شابتاي زوي پس از اعلام مسلماني در آدريانوپول و سپس در استانبول ساکن شد و زندگي دوگانهاي در پيش گرفت. او در زهر مناسک اسلامي را انجام ميداد ولي در خفا يهودي بود. شابتاي اينک در رأس فرقهاي از يهوديان مخفي جاي داشت که به تأسي از او به اسلام گرويده بودند. دائرةالمعارف يهود مينويسد: «همگي آنان يهوديان پنهاني بودند که بهمثابه يک گروه جنگجويان مخفي عليه خليفه عمل ميکردند.»[64] شابتاي زوي در مراسم پنهاني فرقه، که داراي صبغه کاملا يهودي بود، حضور مييافت و نمايندگان و سخنگويان اصلي او، و در رأس آنها ناتان غزهاي، رسماً يهودي بودند.[65] شابتاي زوي، که اينک مورد علاقه و لطف سلطان بود، با فرقههاي دراويش مسلمان عثماني نيز رابطه برقرار کرد؛ با تلاش او و اعضاي فرقهاش آداب و عقايد جديدي در ميان برخي از فرقههاي دراويش شکل گرفت که آميختهاي از تصوف سنتي اسلامي و عقايد و مناسک يهودي بود.
مناسک فرقه شابتاي آميخته با هرزگي جنسي بود. بعدها، اين گرايش در فرقه ياکوب فرانک بارزتر شد. پس از مدتي راز تکاپوي فرقه شابتاي آشکار شد و در اوت 1672 شابتاي زوي و برخي از پيروانش به دليل ترويج هرزگي جنسي در ميان مسلمانان دستگير شدند. در ژانويه 1673، احمد کوپرولو شابتاي و سران فرقهاش را به منطقه دولسينو در آلباني تبعيد کرد. در دوران تبعيد شابتاي نيز پيروان او در کسوت مسلمانان به زيارتش ميرفتند. در 17 سپتامبر 1676، شابتاي زوي در پنجاه سالگي در آلباني درگذشت.[66]
اعلام مسلماني شابتاي زوي نه تنها ناتان را در غزه ساکت نکرد، بلکه او با همان حدت و شدت پيشين به اعلام «مکاشفات» و انجام رسالت «پيامبري» خود ادامه داد. ناتان غزهاي با اتکاء به پشتوانهاي غني از متون عبري و نمونههاي فراوان از تاريخ قوم يهود، انديشهپرداز اين موج جديد شد و راه آينده را به روشني به پيروان شابتاي نشان داد. به نوشته دائرةالمعارف يهود، شابتاي زوي انديشهپرداز نبود و تفکر منسجم نداشت؛ اين ناتان بود که به جعل يک مکتب از عقايد منتسب به شابتاي دست زد؛ مکتبي که تداوم کاباليسم پيشين به شمار ميرود.[67] در زمان مرگ شابتاي، ناتان در صوفيه بود. او به سيروسياحت در اروپا پرداخت و چنين تبليغ کرد که شابتاي نمرده، بلکه از نظرها پنهان شده و به هجرتي رازآميز در «انوار آسماني» رفته و زماني که «خداي اسرائيل» مشيت کند بار ديگر ظهور خواهد کرد. ناتان غزهاي در 11 ژانويه 1680، سه سال پس از شابتاي، در مقدونيه درگذشت.[68]
نظريات ناتان غزهاي جامه ايدئولوژيکي است بر سياست نفوذ به درون ساختار سياسي و اقتصادي و فرهنگي سرزمينهاي مسلمان و تسخير آن از درون. پس از اعلام مسلماني شابتاي، ناتان غزهاي توجيه نظري اين دگرگوني را آغاز کرد. او اعلام کرد که گروش شابتاي به اسلام انجام يک «مأموريت» (رسالت) جديد است و هدف از آن «برافروختن اخگر مقدس در ميان کفار [مسلمانان] است.» دائرةالمعارف يهود هسته اصلي نظريهپردازي ناتان را چنين بيان ميدارد:
رسالت اصلي ملت يهود افروختن اخگرهاي مقدسي است که در روح آنان وجود دارد. ولي اخگرهايي وجود دارد که افروختن آن تنها کار مسيح است. لذا، مسيح (شابتاي زوي) براي انجام اين رسالت به «قلمرو خليفه» وارد شده؛ «زهراً در برابر او تسليم شده ولي درواقع در حال انجام واپسين و دشوارترين بخش مأموريت خود است و آن تسخير خليفه از درون است. او براي انجام اين مأموريت مانند يک جاسوس عمل ميکند که به درون سپاه دشمن اعزام شده»؛ اين «مبارزهاي در درون سرزمين شيطان است.»بنابراين، مسلمان شدن شابتاي به معني ارتداد از دين يهود نيست بلکه بغرنجترين چهره مأموريت مسيحايي اوست. به نوشته دائرةالمعارف يهود، بدينسان ناتان غزهاي «الهيات شابتايي» را توسعه بخشيد و «بنيادهاي ايدئولوژي» پيروان شابتاي را «براي يکصد سال آينده» پي ريخت.[69] به اين دليل است که منابع يهودي مکتب جديدالاسلامي شابتاي را «ارتداد رازگونه»[70] ميخوانند؛ يعني آنگونه ارتداد از دين يهود که راز و رمزي در آن نهفته است.
تعداد يهودياني که در سال 1666به پيروي از شابتاي زوي اعلام مسلماني کردند دويست خانوار ذکر شده است که بهطور عمده در ادرنه (آدريانوپول)، در پيرامون شابتاي، مستقر شدند.[71] در سال 1683 موج بزرگ ديگري از اعلام اسلام در ميان يهوديان مقيم عثماني رخ داد و تعداد آنها تنها در بندر سالونيک به 300 خانوار رسيد.[72] اين جديدالاسلامها از حمايت برخي حاخامهاي برجسته برخوردار بودند. رهبري اين گروه با يوسف فيلسوف، حاخام سالونيک و پدرزن شابتاي زوي، و سليمان فلورنتين بود.[73]
يهوديان فوق «دونمه» نام گرفتند که به معناي «برگشته» يا «جديدالاسلام» است. از سده هيجدهم، پيروان شابتاي زوي در يمن، ايران، عثماني و شمال آفريقا پراکنده شدند.[74] بزرگترين مراکز زندگي دونمهها شهرهاي سالونيک، ازمير و استانبول بود. بهنوشته دائرةالمعارف يهود، از اوايل سده هيجدهم، دونمهها متهم به هرزگي جنسي بودند. معهذا، «ترديدي نيست که طي چند نسل آميختگي [هرج و مرج] جنسي[75] در ميان آنان رواج داشته است. در اشعار يهودا لوي تووا (درويش افندي)، که در سال 1960 منتشر شد، دفاعيات جسورانهاي به سود الغاء محدوديتهاي جنسي مندرج است.» دونمهها جشن ويژهاي موسوم به «جشن بره»[76] دارند که طي آن به اجراي برخي «مناسک جنسي» ميپردازند.[77]
فرقه فرانک و پرستش جنسي
در حوالي نيمه سده هيجدهم از درون فرقه رازآميز کابالا و بر بنياد ميراث شابتاي زوي و ناتان غزهاي فردي بهنام ياکوب فرانک ظهور کرد و فرقهاي را بنياد نهاد که به «فرانکيست» شهرت يافته است.
يعقوب بن يهودا ليب، که با نام ياکوب فرانک (1726-1791) شهرت دارد، به يک خانواده ثروتمند تاجر و پيمانکار يهودي ساکن اوکرائين تعلق داشت و همسرش نيز از يک خانواده ثروتمند تاجر بود. فرانک در جواني به طريقت کابالا جذب شد، کتاب زهر را خواند و به عضويت فرقه شابتاي زوي درآمد. در دسامبر 1755، فرانک از سوي سران فرقه دونمه براي تصدي رياست اين فرقه در لهستان به همراه دو حاخام راهي زادگاه خود شد. فرانک در رأس فرقه شابتاي در پودوليا قرار گرفت ولي کمي بعد، در ژانويه 1756، کارش به رسوايي کشيد. زماني که فرانک و پيروانش در يک خانه دربسته مشغول اجراي مناسک جنسي مرسوم در فرقه شابتاي بودند، به علت باز شدن تصادفي پنجرهها، مردم مطلع شدند و تمامي آنان را دستگير کردند. مقامات شهر ياکوب فرانک را آزاد کردند زيرا گ��ان بردند وي تبعه دولت عثماني است. فرانک به عثماني بازگشت و مدتي به زهر مسلمان شد. کمي بعد، بار ديگر به پودوليا رفت و رهبري فرقه شابتاي را در گاليسيا، اوکرائين و مجارستان به دست گرفت. مدتي بعد، ياکوب فرانک و صدها تن از پيروان يهودي او گروه گروه به مسيحيت (مذهب کاتوليک) گرويدند. مقامات اسقفي منطقه نيز با خشنودي آنان را به سلک مسيحيت پذيرفتند.[78] دائرةالمعارف يهود مينويسد:
در سالهاي 1756-1760 بخش بزرگي از پيروان ياکوب فرانک به مذهب کاتوليک گرويدند و فرقهاي مشابه دونمه را در لهستان تشکيل دادند. آنان تنها در زهر کاتوليک بودند.[79]
دائرةالمعارف يهود به صراحت فرقه فرانکيست را «يک فرقه مخفي يهودي» ميخواند.[80]
مسيحي شدن فرانک سبب جلب برخي مسيحيان لهستان و شرق اروپا به اين فرقه شد. گردانندگان فرقه فرانک در لهستان و روسيه يهوديان ثروتمند و تحصيلکرده، گروهي از حاخامهاي جوامع کوچک يهودي و برخي از آنان پسران سران جوامع يهودي شرق اروپا بودند. بخش مهمي از اعضاي فرقه ميهمانخانهدارها و ميخانهدارهاي يهودي بودند. در موراويا و بوهم، تعدادي از اعضاي خاندانهاي اشرافي و ثروتمند مسيحي به اين فرقه گرويدند.[81] بايد افزود که پيروان ياکوب فرانک در آن زمان به عنوان فرقه شابتاي زوي شناخته ميشدند و خود آنان نيز خويش را «مؤمنين»، يعني پيروان شابتاي زوي، ميخواندند. نام «فرانکيست» از سده نوزدهم به ايشان اطلاق شد.[82]
به رغم گروش زهري فرانک و پيروانش به مسيحيت، تکاپوي فرقه فوق نارضايي مردم را برانگيخت و در پي فاش شدن برخي عمليات جنسي آنان، در فوريه 1760 مقامات دولتي فرانک را در شهر ورشو دستگير کردند. ياکوب فرانک به مدت 13 سال محترمانه به يک قلعه در چکسلواکي تبعيد شد. از سال 1762 همسرش نيز به او پيوست. در اين دوران، پيروان کثير او به ديدارش ميرفتند و مراسم خود را، که آميخته با عمليات جنسي بود، در داخل قلعه و بيرون از آن انجام ميدادند.[83]
فرانک پس از آزادي به شهر برنو (منطقه موراويا) رفت و در نزد دخترعموي خود، که همسر يک تاجر ثروتمند يهودي بود، اقامت گزيد. شهر برنو از سده هفدهم يک کانون مهم يهودينشين بود. در اين زمان، ياکوب فرانک از ميان پيروان خود در شهر برنو يک سازمان مسلح ايجاد کرد که اعضاي آن اونيفورمهاي نظامي ميپوشيدند و تعليمات نظامي ميديدند. اينک ياکوب فرانک فرد مهمي به شمار ميرفت، تا بدان حد که در مارس 1775 به وين سفر کرد و از سوي امپراتور و وليعهد هابسبورگ مورد پذيرايي قرار گرفت. به نوشته دائرةالمعارف يهود، علت اين رابطه قولي بود که فرانک به امپراتور داده بود که از طريق اعضاي سازمان سرّي خود بخشهايي از سرزمين عثماني را تجزيه کند. از آن پس اعضاي به زهر مسيحي فرقه فرانک بهطور ناشناس به عثماني ميرفتند و به ويژه در سالونيک با دونمههاي به زهر مسلمان رابطه استوار داشتند.[84]
منبع مالي ياکوب فرانک، که درباري باشکوه و ارتشي مسلح و مجهز بر پا کرده بود، ناشناخته است. اين در حالي است که او در برنو صدها مريد مسلح داشت که به هيچ کار و حرفهاي اشتغال نداشتند و تمام وقت در خدمتش بودند.[85] روشن است که ياکوب فرانک از يک منبع غني مالي، بجز پيروانش، تغذيه ميشد زيرا در سال 1784 براي مدت کوتاهي دريافت پول از اين منبع قطع شد و او در وضع مالي دشواري قرار گرفت.[86]
آئين فرانک بر پرستش سه خدا استوار است: «خداي خوب»، «برادر بزرگ» و «زن باکره». «خداي خوب» ياکوب فرانک همان «اتيکه کديشه» (علت نخستين) در مسلک شابتاي زوي، است. «برادر بزرگ» همان «خداي اسرائيل» است که شابتاي زوي و ياکوب فرانک پيامبران اويند. «خداي اسرائيل» سرانجام ياکوب فرانک را فرستاد و وي با مجسم ساختن پرستش زن، ضلع گمشده اين تثليث، رسالت خود را به پايان برد.[87] «پرستش زن» بيان عريان همان نمادهايي است که پيشتر، در مکتب کابالاي اسحاق لوريا، از طريق تبديل «شخينا» به نماد مؤنث پديد آمده بود.
برگزاري مناسک جنسي از سوي اعضاي فرقه فرانک امري مسلم و قطعي است. مورخين دانشگاه عبري اورشليم مينويسند اعضاي اين فرقه «در جشنهاي خود به عياشيهاي جنسي ميپرداختند.»[88] يکي از مراسم آنان «پرستش بانو» نام داشت. در اين مراسم همسر فرانک، و پس از مرگ او دخترش، اِوا، در برابر پيروان مجذوب زهر ميشدند و مورد پرستش قرار ميگرفتند. فرانک در اواخر عمر شايع کرد که اين دختر فرزند نامشروع کاترين کبير، ملکه مقتدر روسيه، است که بهطور ناشناس تحت سرپرستي او قرار گرفته. اين شايعه چنان رواج يافت که حتي برخي مقامات عاليرتبه امپراتوري روسيه نيز آن را باور کردند و گمان بردند که به راستي دختر فرانک از خاندان تزار است.[89]
پس از مرگ ياکوب فرانک، يکي از برادرزادههاي او به نام جونيوس فري رهبري فرقه را به دست داشت. او کمي بعد رهبري فرقه را به اوا فرانک واگذارد و خود به فرانسه رفت. اين مقارن با انقلاب فرانسه است. جونيوس فري در کسوت انقلابيون در آمد و به يکي از سران کلوپ ژاکوبنها بدل شد.[90] اوا فرانک تا زمان مرگ (1816) رهبر فرقه فرانک بود.
در سدههاي نوزدهم و بيستم ميلادي، فرقه فرانک به صورت يک سازمان سرّي به حيات خود ادامه داد؛ اعضاي آن «به زهر» بهطور دقيق آداب کاتوليکي را اجرا ميکردند و در محل زندگي خود به عنوان مسيحيان مؤمن شناخته ميشدند. (دائرةالمعارف يهود تعبير «به زهر» را به کار برده که نشانگر تداوم يهوديت در فرانکيست هاست.)[91] اعضاي فرقه، چون دونمه هاي عثماني، تنها در ميان خود ازدواج ميکردند. بدينسان، به نوشته دائرةالمعارف يهود، «يک شبکه گسترده خانوادگي» از فرانکيستها پديد شد؛ آنان فرزندانشان را طبق روش خود پرورش ميدادند و با تاريخ و سنن فرقه آشنا ميکردند. اعضاي اين فرقه، به سان ماسونها، يکديگر را «برادر» ميخوانند.[92] فرانکيستهاي لهستان، مانند دونمههاي عثماني، در دوران بيثباتي سياسي اين کشور از موقعيت بهره جستند و برخي از آنان عناوين اشرافي براي خود به دست آوردند.[93] برخي از خانوادههاي فرانکيست مقيم امپراتوري اتريش نيز به صفوف اشرافيت اتريش راه يافتند.[94] در سده نوزدهم بسياري از آنان به مقامات عالي سياسي لهستان رسيدند. سازمان سرّي فرانکيست لهستان با دونمههاي عثماني رابطه نزديک داشت.[95] کانون ديگر فرقه فرانک در شهر ورشو (چکسلواکي) بود. فرانکيستها در اين شهر به احداث کارخانههاي متعدد دست زدند و در سازمانهاي ماسوني آن تکاپويي گسترده داشتند.[96]
در سالهاي 1848-1849 تعداد زيادي از خانوادههاي فرانکيست به ايالات متحده آمريکا مهاجرت کردند. به نوشته دائرةالمعارف يهود، حتي تا به امروز نيز برخي از اعضاي فرقه فرانک تصوير مينياتور اوا فرانک، دختر ياکوب، را به گردن خود ميآويزند.[97]
فيليپ برگ و احياي فرقه کابالا
چندي پيش، پل اسکات در روزنامه ديلي ميل[98] گزارشي از پيوستن مدونا به فرقه کابالا ارائه داد و از اين طريق بود که من با داستان عجيب احياي فرقه کابالا و آغاز موج گسترش سريع آن آشنا شدم.
بنيانگذار و رهبر اين فرقه، که امروزه عملاً بر هاليوود حکومت ميکند، يک يهودي 75 ساله بهنام فيوال گروبرگر[99] است. او 35 سال پيش نام خود را به فيليپ برگ[100] تغيير داد و به کمک معشوقه سابق و همسر امروزش، کارن، سازماني بهنام «مرکز آموزش کابالا»[101] تأسيس کرد و خود را رهبر طريقت کابالا خواند. برگ از کارن داراي دو پسر است: يهودا (32 ساله) و مايکل (30 ساله). کارن کتابهايي در زمينه کابالا مينويسد و خزانهدار و مسئول امور مالي فرقه است. يهودا و مايکل نيز در اداره سازمان کابالا به پدر کمک ميکنن
فيليپ برگ کمتر در محافل زهر ميشود و عکسهاي اندکي از او وجود دارد. پيشينه او نيز در هالهاي از ابهام است. پل اسکات مينويسد: من کشف کردم که فيليپ برگ قبل از ازدواج با کارن زن داشت و حداقل هشت فرزند. همسر اوّل برگ زني به شدت مذهبي بود بهنام ريزکا که شش ماه پيش درگذشت. ولي در زندگينامه رسمي فيليپ برگ درباره ازدواج اوّل او مطلبي ديده نميشود. برگ ادعا ميکند که از موطنش، نيويورک، براي آموختن کابالا از ربي يهودا براندوين به اسرائيل رفت. براندوين، که دايي همسر اوّل برگ بود، به عنوان يکي از برجستهترين استادان کابالا شناخته ميشد. ولي پسر براندوين ارتباط استادي و شاگردي برگ با پدرش را تکذيب ميکند. پل اسکات ميافزايد: برخلاف اين ادعا، برگ نه با انگيزههاي معنوي بلکه با مقاصد مالي به اورشليم رفت. آوراهام گروبرگر، يکي از پسران فيليپ برگ از همسر اوّل، ميگويد: «پدرم فروشنده بيمه بود و براي اين کار به اورشليم سفر کرد.»
فيليپ برگ براي اوّلين بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشليم (بيتالمقدس) گشود و سپس کار خود را در لسآنجلس ادامه داد. دفتر مرکزي فرقه در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلي هيلز[102] (در حومه لسآنجلس و در نزديکي هاليوود)، واقع است. اين رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعاليت خود را بر هاليوود متمرکز کرد، در دو سه ساله اخير از طريق جلب هنرپيشگان و ستارههاي هاليوود و مشاهير هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست يافت، خانههاي اعياني در لسآنجلس و مانهاتان خريد و شيوه زندگي پرخرجي را در پيش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکيو تا لندن و بوئنوسآيرس گسترده است و اين سازمان داراي چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارايي فرقه برگ حدود 23 ميليون دلار تخمين زده ميشد ولي در سال گذشته تنها در لسآنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا ميکند که داراي سه ميليون عضو است.
سازمان برگ خود را «فرا ديني» ميخواند و مدعي است که کابالا «فراتر از دين، نژاد، جغرافيا، و زبان است»[103] و با اين تعبير درهاي خود را به روي همگان گشوده است. اعضاي فرقه، فيليپ برگ را «راو» ميخوانند. «راو» همان «رب» يا «رباي» يا «ربي» است که به حاخامهاي بزرگ يهودي اطلاق ميشود. فرقه کابالا، علاوه بر دريافت کمکهاي کلان از اعضاي ثروتمندش، از روشهاي خاصي براي کسب درآمد از ساير اعضا بهره ميجويد: آب معدني معمولي را، که در کانادا براي فرقه فوق و با نام «آب کابالا» تهيه ميشود، به قيمت هر بطري 8 دلار ميفروشد. کاباليستهاي مدرن معتقدند که اين آب داراي «انرژي مثبت» است و بيماري سرطان را مداوا ميکند. فرقه برگ نمادي بهنام «چشم شيطان» تهيه کرده که هر عدد 26 دلار فروخته ميشود. پيروان برگ معتقدند که اين نماد چشم شيطان را کور ميکند. کتابهاي کابالي نيز به قيمت گزاف عرضه ميشود. براي مثال، هر دوره کتاب زهر، که در بسياري از کتابفروشيها به قيمت زير يکصد دلار موجود است، در فرقه برگ 430 دلار است.
فعاليت فرقه کابالاي برگ در دو ماهه اخير بهناگاه اوج گرفته و با اعلام پيوستن مدونا به اين فرقه در رسانهها بازتاب جنجالي داشته است. اين جنجال واکنش برخي حاخامهاي سنتگراي يهودي را برانگيخته است. ربي ياکوب ايمانوئل شاخت،[104] حاخام يهودي و متخصص کابالا، ميگويد: مدونا جذب خرافات شده است نه کابالا. «چشم شيطان»، که نماد آن را فرقه برگ توزيع ميکنند، در شرک کهن رومي (پاگانيسم) ريشه دارد و «آب کابالا» هيچ ارزشي ندارد. ربي باري مارکوز،[105] از کنيسه مرکزي لندن،[106] نيز عليه فرقه برگ سخن گفته و او را شيادي ناميده که در پي سودجويي است. و مهمتر از همه، ربي اسحاق کدوري، حاخام سرشناس بيتالمقدس، فرقه برگ و رهبر آن را محکوم کرده و او را شيادي خوانده که پيروانش را شستشوي مغزي ميدهد.
ولي واقعيات نشان ميدهد که برگ تنها نيست. کانونها و رسانههاي مقتدري در پي ترويج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه دربارهاش مينويسند. «کابالا هاليوود را فرا گرفته است» عنواني است که اين روزها به چشم ميخورد. در ميان حاخامهاي يهودي نيز کساني هستند که از برگ و فرقه او حمايت ميکنند. ربي پيناس گيلر،[107] استاد کابالا در دانشگاه يهوديت لسآنجلس،[108] ميگويد: «اينجا آمريکاست و ما از آزادي دين برخورداريم. به عنوان يک استاد کابالا من تلاش برگ را ارج مينهم زيرا او کابالاي رازآميز را به عموم معرفي کرد.»[109]
تايمز لندن نيز اخيراً گزارش مفصلي درباره پيوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرده است.[110] گزارش تايمز همدلانه است و تبليغ بهسود فرقه برگ بهشمار ميرود. بهنوشته تايمز، در جشن يهودي پوريم، که اخيراً در دفتر مر��زي فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهير لسآنجلس و هاليوود حضور داشتند. يکي از مهمترين اين افراد مدونا است که از هفت سال پيش در مرکز فوق در حال فراگيري کابالا بود و اکنون رسماً کاباليست شده است. او 5 ميليون دلار به فرقه کابالا کمک مالي کرده است.
ر 18 ژوئن 2004 سي. ان. ان. نيز از عضويت رسمي مدونا در فرقه کابالا خبر داد و نوشت که مدونا در جشن اخير پوريم، که در دفتر فرقه برگ برگزار شد، به ياد ملکه اسطورهاي يهودي، «استر» نام گرفته و اعلام کرده که از اين پس او را «استر» بخوانند.[111] مدونا به يک خانواده کاتوليک تعلق دارد.
پايان سخن
گفتم که مدونا تنها يک خواننده نيست، يک نماد فرهنگي است. اکنون بايد بيفزايم، مدونا نماد هرزگي جنسي مدرن نيز هست. زماني از او درباره اوّلين تجربه جنسياش پرسيدند و پاسخ داد: با برادرم بود. اين همان فرهنگي است که فرقه فرانک از نيمه دوّم سده هيجدهم در پي ترويج آن بود.
من در سال 1376 به پژوهش در زمينه کاباليسم علاقمند شدم و حاصل تلاشم در جلد دوّم زرسالاران (1377) عرضه شد. در آن زمان هرگز تصوّر نميکردم که روزي احياء کاباليسم را به عنوان يک طريقت امروزي و مدرن شاهد باشم. و فراتر از آن هيچ مکانيسم مؤثري را نميتوانستم براي ترويج و گسترش سريع کاباليسم در ميان جوانان متعلق به همه فرهنگها بپندارم. تصوّر ميکردم که اينگونه پديدهها به تاريخ تعلق دارند. ولي امروزه ميبينم که اسطورهها جان ميگيرند و روح شابتاي زوي و ياکوب و اوا فرانک را در کالبدي جديد عرضه ميکنند. ولي در آن زمان به پيوند ميان ترويج مناسک جنسي در رسانههاي جديد با مناسک مشابه در فرقههاي دونمه و فرانک توجه کردم و نوشتم:
احياي ميراث فرقهگرايي جنسي شابتاي زوي و ياکوب فرانک را در فرهنگ نويني که به وسيله رسانههاي غربي ترويج ميشود به روشني ميتوان ديد. مناسک آميخته با رفتارهاي جنسي و مصرف مواد مخدر و موسيقي تهييجکننده رفتار رايج در ميان نسل جوان امروزين غرب است. اينک، مراسم بيپرواي گروههاي کوچک دونمه و فرانکيست به کمک رسانههاي نوين ارتباطي به يک پديده انبوه و جهاني بدل شده است. هزاران جوان گرد ميآيند، همان آداب و مناسک را برگزار ميکنند و رسانههاي تصويري جوانان سراسر جهان را به پيروي از اين الگو فراميخوانند. رقص جنسي موسوم به لمبادا (رقص بره)، که در سالهاي اخير از طريق وسايل ارتباط جمعي غرب ترويج ميشود، نشاني آشکار از مناسک جنسي دونمههاي ترکيه در «جشن لمب» را بر خود دارد. مايکل جکسون، «سلطان رپ»، سياهپوستي که با عمل جراحي چهره خود را به سفيد بدل ساخته- موجودي دوجنسي که در نقشهاي مختلف زهر ميشود و مشخص نيست زن است يا مرد- از نمادهاي فرهنگ فرانکيستهاي جديد است؛ آئيني شيطاني که تخدير جنسي و رواني بنياد آن را ميسازد. امروزه، اين گرايش به اوج بيپروايي خود رسيده است. وارثين شابتاي زوي و ياکوب فرانک در قالب گروههايي چون متاليکا آشکارا پرستش شيطان و همجنسگرايي را ترويج ميکنند و با ساخت و پخش سريالهاي تلويزيوني و فيلمهاي سينمايي روابط جنسي زن با زن و مرد با مرد را به ايستار متعارف اخلاقي و هنجار عادي فرهنگي بدل ميسازند. تداوم اين ميراث تصادفي نيست. در آينده خواهيم ديد که مروجين اين آئين در جهان امروز از تبار همان فرقهسازان سدههاي هفدهم و هيجدهم ميلادياند؛ همان کانونهايي سرمايه عظيم خود را در ترويج اين فرهنگ به کار گرفتهاند که پيشتر شابتاي زوي و ناتان غزهاي و ياکوب فرانک، و دهها فرقهساز ديگر، را به روي صحنه بردند.[112]
تهران، پنجشنبه 4 تيرماه 1383
24 ژوئن 2004
-------------------------------------------------------------------------
1. Elizabeth Taylor
2. Barbara Streisand
3. Diane Keaton
4. Demi Moore
5. Stella McCartney
6. Britney Spears
7. Ashton Kutcher
8. Winona Ryder
9. Roseanne Barr
10. Mick Jagger
11. Paris Hilton
12. ثروت خانواده هيلتون حدود 600 ميليون دلار تخمين زده ميشود که 28 ميليون دلار آن سهم خانم پاريس هيلتون است.
13. David Beckham
14. Kabbalah
15. Kabbalists
16. H. P. Blavatsky, The Theosophical Glossary, London: Theosophical Publishing Society, 1892. p. 168; Arthur Lillie, Madame Blavatsky and Her Theosophy, London: Swan Sonnenschein & Co., 1895, p. 194.
17. جنبشي مذهبي و فرهنگي در دين يهود که در سده دوّم هجري/ هشتم ميلادي پديد شد. رهبري اين جنبش با عنان بن داوود بود. عنان در حوالي سالهاي 135-159 ق./ 754-775 م.، مقارن با خلافت منصور عباسي، ميزيست و ساکن بغداد بود. پيروان او در آغاز به «عنانيه» شهرت داشتند و سپس «قرائيون» (Karaites) نام گرفتند. يهوديان به آنان «بني مخرا» يا «بيله مخرا» (طايفه مخرا) ميگفتند. «مخرا» به معني «کتاب مقدس» است. علت آن است که ايشان تنها منبع شناخت و سلوک ديني را متون اصيل و اوليه ديني ميدانستند و منکر سنن شفاهي بودند که حاخاميم يهودي در سدههاي اخير رواج داده بود. در سدههاي هفدهم و هيجدهم کانون اصلي قرائيون به کريمه و ليتواني انتقال يافت. در اواخر سده هيجدهم سرزمينهاي فوق به امپراتوري تزاري روسيه منضم شد. در زمان نيکلاي اوّل، رهبران قرائي به نزد مقامات تزاري رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف يهوديان حاخامي، مردمي صنعتگر و درستکار و از نظر سياسي اتباعي وفادارند. اين تمايز مورد توجه بيشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال 1863 به قرائيون حقوق کامل شهروندي روسيه اعطا شد. در سال 1932 تعداد قرائيون روسيه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کريمه ميزيستند. در اين زمان حدود دو هزار نفر قرائي نيز در خارج از روسيه بودند: لهستان، استانبول، فلسطين، قاهره و عراق. در سال 1970 تعداد قرائيون ساکن اسرائيل هفت هزار نفر گزارش شده که بهطور عمده در رمله سکونت دارند.
18. Judaica, 1971, vol. 10, p.1047.
19. Sefer Yezirah
20. Sefer ha-Bahir
21. Shekhinah
22. Hokhmah
23. Kodesh
24. Nefesh
25. Nefesh Medabberet
26. Nefesh Sikhlit
27. Nefesh Hayyah
28. Ru'ah
29. Kabbalah iyyunit
30. Kabbalah ma'asit
31. Demonology
32. Messianism
33. Ein-Sof
34. Judaica, vol. 6, p. 535; vol. 9, pp. 35-36; vol. 10, p. 523.
35. Reconquista
36. Judaica, vol. 12, pp. 774-775; H. H. Ben-Sasson [ed.], A History of the Jewish People, Harvard University Press, 1976, p. 499.
37. Sefer ha-Zohar
38. Judaica, vol. 5, p. 1478; vol. 16, pp. 1208-1209.
39. Harry Sperling, Maurice Simon, Paul Philip Levertoff (Translators), The Zohar, Introduction by J. Abelson, London, England: Soncino Press, 1933—1934, 5 vols., reprinted 1978.
40. The Zohar: Pritzker Edition, translated with commentary by Daniel C. Matt, Stanford University Press, 2003, 2 vol (536 pp. + 496 pp., $ 90.00)
در آدرس زير ميتوان به بخشهايي از کتاب زهر دست يافت:
http://www.sacred-texts.com/jud/tku/index.htm
41. Idra Rabba
42. Idra Zuta
43. Raza de-Razin
44. Sitrei Torah
45. Judaica, vol. 10, p. 643.
46. Ben-Sasson, ibid, p. 695.
47. Judaica, vol. 10, pp. 643- 644; vol. 13, pp. 500-501.
48. ibid, vol. 14, p. 110.
49. ibid, vol. 10, p. 644.
50. ibid, p. 645.
51. Kellipot
52. Tikkun
53. ibid, vol. 10, p. 547.
54. Shekhinah, Sefirah Malkhut
55. ibid, p. 619.
56. ibid, p. 548.
57. ibid, p. 551.
58. ibid, vol. 7, p. 1339; vol. 10, pp. 552-554.
59. ibid, vol. 10, pp. 553-554; vol. 14, pp. 1307-1308.
60. ibid, vol. 14, p. 1226.
61. بنگريد به تصاوير مندرج در:
Judaica, vol. 14, pp. 1225, 1229, 1243.
62. ibid, p. 1234.
63. ibid, p. 1237.
64. ibid, p. 1239.
65. ibid, p. 1240.
66. ibid, pp. 1240-1241.
67. ibid, p. 1241.
68. ibid, vol. 12, pp. 863-866; vol. 14, pp. 1239, 1241.
69. ibid, vol. 14, p. 1238.
70. Mystical Apostasy
71. ibid, p. 1239.
72. ibid, p. 1245.
73. ibid, p. 1244.
74. ibid, p. 1221.
75. Sexual Promiscuity
76. Hag ha-Keves (Festival of the Lamb)
77. ibid.
78. ibid, vol. 7, pp. 55-58.
79. ibid, vol. 14, p. 1252.
80. ibid, vol. 7, p. 68.
81. ibid, p. 65.
82. ibid, p. 58.
83. ibid, pp. 65-66.
84. ibid, p. 67.
85. ibid.
86. ibid.
87. ibid, vol. 14, p. 1252.
88. Ben-Sasson, ibid, p. 768.
89. Judaica, vol. 7, pp. 67-68.
90. ibid, p. 68.
91. ibid, vol. 7, p. 66.
92. ibid, p. 69.
93. ibid, p. 66.
94. ibid, p. 68.
95. ibid, p. 71.
96. ibid, p. 68.
97. ibid, p. 71.
98. Paul Scott, “Truth about the Madonna cult”, Daily Mail, Saturday, May 22, 2004, pp. 32-33.
99. Feivel Gruberger
100. Philip Berg
101. Kabbalah Learning Center (KLC)
102. Beverly Hills
103. “Kabbalah in Kalamazoo”, The Jewish Week, Jun, 22, 2004.
104. Rabbi Jacob Immanuel Schochet
105. Rabbi Barry Marcus
106. Central London Synagogue
107. Rabbi Pinchas Giller
108. University of Judaism
109. The Jerusalem Report, July 25, 1996;
“Hollywood Style of Kabbalah is A Cult -- Say Experts”, June 7, 2004,
http://www.nationalenquirer.com/stories/feature.cfm?instanceid=61848
110. “How Hollywood is Falling for the Kabbalah Promise of Eternal Life”, The Times, Wednesday, 9 June 2004, pp. 4-5.
111. “Madonna reinvents herself as Esther”, Friday, June 18, 2004, CNN.com
منبع:www.shahbazi.org/pages
مدونا کاباليست شد و نام خود را به «استر» تغيير داد
قسمت اوّل
موجي جديد آغاز شده است: چهرههاي نامدار سينما، موسيقي و هنر جديد غرب به فرقه کابالا ميپيوندند. سرشناسترين اين افراد مدونا است که اين روزها خبر عضويت او در فرقه کابالا در صدر اخبار فرهنگي جهان جاي گرفته است. درواقع، پيوستن مدونا به کابالا خبر کماهميتي نيست زيرا مدونا نه يک خواننده بلکه يک نماد فرهنگي است. مدوناي 45 ساله «گيسسفيد» و نماد موسيقي پاپ است؛ الگويي است نه تنها براي بسياري از خوانندگان جوان بلکه براي ميليونها جوان در غرب و ساير نقاط جهان.
مدونا کاباليست شده است. نه تنها او بلکه بسياري ديگر از مشاهير سينما و موسيقي جديد غرب، از پير و جوان، به عضويت فرقه کابالا درميآيند: از اليزابت تايلور[1] 72 ساله و باربارا استريسند 62 ساله[2] تا ديان کيتون،[3] دمي مور،[4] استلا مککارتني،[5] بريتني اسپيرز،[6] اشتون کاشر،[7] ويونا ريدر،[8] روزين بار،[9] ميک ياگر،[10] پاريس هيلتون[11] (وارث خانواده هيلتون، بنيانگذاران هتلهاي زنجيرهاي هيلتون)[12] و ديگران. اين موج ورزشکاران را نيز فرا گرفته است: ديويد بکهام[13] (فوتباليست انگليسي) و همسرش، ويکتوريا، آخرين مشاهيري هستند که در ماه مه 2004، يعني همين چندي پيش، به عضويت فرقه کابالا درآمدند.
به اين ترتيب، نسل جوان غرب، و به يُمن رسانههاي جهانشمولي چون ماهواره و اينترنت نسل جوان سراسر جهان، براي اوّلين بار با نام رازآميز «کابالا» آشنا ميشود و بسياري از آنها از الگوهاي محبوب خود پيروي ميکنند. به عبارت ديگر، به زودي اين موج جهانگير خواهد شد: بايد در آيندهاي نه چندان دور ظهور گروههاي کاباليست را در ميان جوانان تهران و ساير شهرهاي ايران نيز شاهد باشيم همانگونه که در سالهاي قبل ظهور گروههاي «شيطانپرست» (ساتانيست) را شاهد بوديم.
کابالا چيست؟
«کابالا»[14] نامي است که بر تصوف يهودي اطلاق ميشود و تلفظ اروپايي «کبّاله» عبري است به معني «قديمي» و «کهن». اين واژه به شکل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين کابالا، يا کاباليستها،[15] اين مکتب را «دانش سرّي و پنهان» حاخامهاي يهودي ميخوانند و براي آن پيشينهاي کهن قائلاند. براي نمونه، مادام بلاواتسکي، رهبر فرقه تئوسوفي، مدعي است که کابالا (قباله) در اصل کتابي است رمزگونه که از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي، نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بنياسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسکي، نه تنها پيامبران بلکه تمامي شخصيتهاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ، چون افلاطون و ارسطو و اسکندر و غيره، دانش خود را از اين کتاب گرفتهاند. مادام بلاواتسکي برخي از متفکرين غربي، چون اسپينوزا و بيکن و نيوتون، را از پيروان آئين کابالا ميداند.[16]
اين ادعا نه تنها نپذيرفتني است بلکه براي تصوف يهودي، به عنوان يک مکتب مستقل فکري، پيشينه جدّي نميتوان يافت. مشارکت يهوديان در نحلههاي فکري رازآميز و عرفاني به فيلو اسکندراني در اوايل سده اوّل ميلادي ميرسد. ولي فيلو واضع مکتب جديد فکري نبود و کار او را بايد به ارائه انديشههاي ديني يهود در قالب فلسفه يوناني و فرهنگ هلني محدود دانست. به عبارت ديگر، فيلو بيشتر يک متفکر هلني است تا يهودي. در دوران اسلامي نيز چنين است. نحلههاي فکري گسترده عرفاني- رازآميز که در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تأثير گذارد و برخي متفکرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند که مهمترين آنان ابويوسف يعقوب بن اسحاق القرقساني (سده چهارم هجري/ دهم ميلادي) است. قرقساني، ساکن بغداد، از متفکرين و نويسندگان برجسته قرائي[17] است و به يهوديت تلمودي تعلق ندارد. دو کتاب اصلي او، کتاب الانوار و المراقبو کتاب الرياض و الحدايق، نيز به زبان عربي است.[18]
اوج توليد فکري يهوديان در عرصه انديشه عرفاني در دوران پيش از کابالا، دو رساله سِفر يصيرا (آفرينشنامه)[19] و سِفر بهيرا(روشنايي نامه)[20] است. اين دو رساله را بايد تلاشي دانست براي ارائه عقايد ديني- سياسي يهود در قالب مفاهيم عرفاني رايج در دنياي اسلام. بدينسان، مفاهيمي چون «نور»، «سلوک»، «تجلي»، «جدايي»، «وصل» و غيره به يهوديت راه يافت؛ نخستين تجلي نور در کوه طور بر موسي (ع) است و سپس داوود، نماد نور الهي، به حامل آن در دنياي زميني و «شخينا»،[21] تجلي روحاني داوود، به حامل آن در دنياي ماوراء زميني بدل ميشود. اين همان اسطوره سياسي «خاندان داوود» است که اينک جامه رازآميز پوشيده است. اين ميراث نه چندان غني، که «قباله» (کابالا) خوانده ميشد، در سده سيزدهم ميلادي به پيدايش تصوف يهودي انجاميد. تا زمان فوق، قباله (کابالا) واژهاي عام بود و مصداقي مشخص نداشت. نه کتابي به اين نام در کار بود نه مکتبي جدّي از عرفان يهودي. از زمان تدوين کتاب ظهر، در اواخر سده سيزدهم ميلادي، واژه «قباله» (کابالا) بهطور عمده به اين کتاب اطلاق شد و پيروان اين مکتب جديد «کاباليست» نام گرفتند.
کابالا، تصوف يهودي، نيز به شدت متأثر از فرهنگ اسلامي است و حتي بسياري از مفاهيم آن شکل عبري مفاهيم رايج در فلسفه و عرفان اسلامي است. درواقع، انديشهپردازان مکتب کابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تأويلهاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند. اين کاري است که يهوديان در شاخههاي متنوع علم و دانش انجام دادند. براي نمونه، بايد به مفاهيم «هوخمه»[22] (حکمت)، «کدِش»[23] (قدس)، «نِفِش»[24] (نفس)، «نِفِش مدبرت»[25] (نفس مدبره)، «نِفِش سيخلت»[26] (نفس عاقله)، «نِفِش حي»[27] (نفس حياتبخش)، «روح»[28] و غيره در کابالا اشاره کرد. مکتب کابالا نيز به دو بخش «حکمت نظري»[29] و «حکمت عملي»[30] تقسيم ميشود. در تصوف کابالا بحثهاي مفصلي درباره خداوند و خلقت وجود دارد که مشابه عرفان اسلامي است به ويژه در تأکيد فراوان آن بر مفهوم «نور» و مراحل تجلي آن. آنچه از زاويه تحليل سياسي حائز اهميت است، «شيطانشناسي»[31] و «پيام مسيحايي»[32] اين مکتب است و دقيقاً اين مفاهيم است که کابالا را به عنوان يک ايدئولوژي سياسي معنادار ميکند.
پيدايش کابالا
سرآغاز طريقت کابالا به اوايل سده سيزدهم ميلادي و به اسحاق کور (1160-1235) ميرسد. او در بندر ناربون (جنوب فرانسه) ميزيست و برخي نظرات عرفاني بيان ميداشت. تعاليم اسحاق کور چون ساير آموزشهاي عرفاني است که براي کمال معنوي مراتب مختلف قائلاند و سيري استعلايي را براي رسيدن به کمال مطلق پيشنهاد ميکنند. مفهوم «عين صوف»[33] ساخته اوست. اين مفهوم را، که به معني «لايتناهي» است، اسحاق به معني خداوند به کار برد ولي بعدها به معني نظام هستي بهطور عام به کار گرفته شد.[34]
دوران شهرت اسحاق کور در بندر ناربون مصادف است با سلطنت جيمز اوّل، شاه آراگون (1213-1276). جيمز اوّل از سال 627 ق./ 1229 م. به دولتهاي اسلامي اندلس هجوم برد و موجي از جنگهاي صليبي را عليه اسپانياي اسلامي برانگيخت که «باز پسگيري»[35] خوانده ميشد. در حوالي نيمه سده سيزدهم ميلادي جيمز اوّل آراگون، که اينک به «جيمز فاتح» شهرت داشت، از قدرتهاي سياسي و نظامي درجه اوّل اروپا و از سرکردگان جنگهاي صليبي به شمار ميرفت.
«جيمز فاتح» با اليگارشي يهودي رابطه نزديک داشت؛ وزير ماليهاش يهودا لاوي (جودا دلا کاوالريا) بود و در دربارش يهوديان ثروتمند ديگر نيز حضور داشتند. در تهاجم جيمز به سرزمينهاي اسلامي، اين يهوديان نقش مهمي ايفا کردند و حکومت شهرهايي که به اشغال در ميآمد عموماً به ايشان واگذار ميشد. در اين زمان يک حاخام يهودي به نام موسي بن نهمان، معروف به نهمانيدس (1194-1270)، در دربار جيمز حضور داشت که با نام اسپانيايي «بناستروگ داپورتا» نيز شناخته ميشود. نهمانيدس «بزرگترين مقام ديني [يهوديان] عصر خود در اسپانيا» به شمار ميرفت و در اسپانيا زماني که از «ربي»، به معناي مطلق کلمه، سخن ميرفت منظور نهمانيدس بود. نهمانيدس با مهير بن تودروس ابولافي، يهودي قدرتمند آن زمان و رئيس يهوديان اسپانيا، دوستي نزديک داشت و مورد علاقه فراوان و مشاور جيمز اوّل بود.[36]
نهمانيدس، با الهام از نظرات اسحاق کور، در شهر گرونا يک مرکز فعال تصوف يهودي ايجاد کرد. مرکز فوق در پيدايش فرقه کابالا، اشاعه آن در سراسر شبه جزيره ايبري و توليد انبوهي از رسالههاي کابالي نقش اصلي را ايفا نمود. مورخين يهودي جايگاه نهمانيدس را در پيدايش و اشاعه کابالا مهم و تعيينکننده ميدانند. تأليفات نهمانيدس حدود 50 کتاب و رساله در سه زمينه تفسير تورات، فقه تلمودي و کابالاست. رسالههاي نهمانيدس تا سال 1325 ميلادي منبع اصلي تغذيه فکري کاباليستها بود.
تصوف کابالا مدعي شناخت خداوند، آفرينش و رازهاي نظام هستي بود؛ تکاپويي ذهني که براي هر انسان جاذبه شگرف دارد. انديشهپردازان و گردانندگان فرقه کابالا مدعي بودند که اين طريقت مکمل تورات است؛ اسراري است که خداوند بهطور شفاهي و خصوصي به موسي ابلاغ کرد تا تنها در اختيار محرمان «قوم برگزيده» قرار گيرد. دين يهود پوستهاي است آشکار و همهفهم از مفاهيم رازآميز هستي که قلب ناشناخته آن کابالاست. اين اسرار از زمان موسي، نسل به نسل، در خواصي از يهوديان به ميراث ماند تا به امروز رسيد. عنوان کابالا (قباله) ناظر به دعوي کهنسالي ميراث فوق است. اين ادعا در فضاي آن روز قاره اروپا، که ساحري و کيمياگري بازار گرم داشت، جاذبهاي شگرف يافت و تأثيري چنان عميق برجاي نهاد که تا به امروز پابرجاست.
مکتب کابالا کارکرد احياء و ترويج آرمانهاي مسيحايي را به دست گرفت و اين آرمانها در بنياد تحريکات جنگافروزانه صليبي سده سيزدهم و تکاپوهاي شِبهصليبي و نوصليبي سدههاي پسين جاي داشت. در سده چهاردهم ميلادي، هستههاي فرقه کابالا در جوامع يهودي سراسر جهان، به ويژه در بنادر ايتاليا، گسترده شد. از طريق ايتاليا، که قلب جهان مسيحيت به شمار ميرفت، پيشگوييهاي اسرارآميز درباره ظهور قريبالوقوع مسيح و استقرار سلطنت جهاني او، به مرکزيت بيتالمقدس، رواج يافت و دربار پاپ در رم و ساير کانونهاي فکري و سياسي دنياي مسيحي را به شدت متأثر ساخت. در تمامي اين دوران منجمين بانفوذ يهودي، يکي پس از ديگري، درباره ظهور قريبالوقوع «ماشييَح» (مسيح) پيشگويي ميکردند. يک نمونه گرسونيدس، نوه نهمانيدس، است که ظهور مسيح بن داوود را در سال 1358م. پيشبيني ميکرد.
کتاب زُهَر
در اواخر سده سيزدهم ميلادي، با تدوين کتاب زهر،[37] تصوف رازآميز کابالا به صورت يک نظام فکري و عملي سامانيافته و منسجم درآمد و شکل نهايي خود را يافت. اين کتاب را موسي بن شم تاو لئوني (1240-1305) در سالهاي 1280-1286 نوشت. «زُهر»، به معني «درخشش» و «جلال»، با واژههاي مشابه در زبان عربي خويشاوند است. کتاب زهر نوشتههايي است در تفسير و تأويل تورات و ساير کتب مندرج در عهد عتيق به زبان آرامي. اين کتاب به شيوه متون عرفاني رايج در دنياي اسلام تدوين شده که از زبان نماد و تمثيل و داستانهاي رازآميز براي بيان عقايد خود بهره ميبردند.
موسي لئوني براي معتبر کردن کتاب خود، آن را به گذشتههاي دور، به حاخامي به نام شمعون بن يوحاي منتسب کرد که گويا در سده دوّم ميلادي ميزيست: شمعون بن يوحاي از چنگ روميها ميگريزد، به مدت 13 سال در غاري پناه ميگيرد، در اين مدت به عبادت و تفکر ميپردازد و سرانجام رازهاي هستي بر او آشکار ميشود. موسي بهکلي منکر تدوين اين کتاب بود و ادعا مي کرد يک زن يهودي و دخترش برخي دستنوشتههاي قديمي را در اختيار او نهادند و وي در ميان آنها کتاب زهر را يافت.
اصالت اين کتاب از همان ابتدا مورد ترديد قرار گرفت و از جمله زن و دختر فوق منکر داستان موسي لئوني شدند. مضمون کتاب و اشارات تاريخي آن نيز قدمت منتسب به آن را مردود ميسازد. براي نمونه، بسياري از شخصيتهايي که در کتاب زهر از آنان ياد شده معاصر شمعون بن يوحاي فوقالذکر نبودند. امروزه محققين، اعم از يهودي و غيريهودي، ترديدي ندارند که کتاب زهر در فاصله سالهاي 1270 تا 1300 ميلادي تدوين شده و مصنف آن موسي لئوني است.[38]
انتشار کتاب زهر يکباره صورت نگرفت. ابتدا برخي يهوديان نامدار، به ويژه تودورس ابولافي، در آثارشان به بخشهاي کوتاهي از زهر، به عنوان يک اثر کهن و معتبر و ناياب که گويا تنها در دسترس برخي خواص است، استناد کردند و همگان را تشنه آن نمودند. بهتدريج و در يک دوره نسبتاً طولاني فصلهايي از کتاب زهر در محافل کابالي آشکار شد. در سده شانزدهم نسخ دستنويس زهر در کانونهاي فرهنگي اروپا پخش شد و سرانجام در سالهاي 1558-1560 به چاپ رسيد.
اين کتاب در سده شانزدهم به زبانهاي لاتين و عبري ترجمه و منتشر شد. در سالهاي 1945-1958 متن کامل زهر به همراه ترجمه عبري، حواشي و توضيحات و اضافات در 22 جلد در اورشليم به چاپ رسيد. در سالهاي 1933-1934 ترجمه انگليسي متن کامل زهر در پنج جلد در لندن منتشر شد. اين ترجمه در سال 1978 تجديد چاپ شد.[39] در سال 2003 دانشگاه استانفورد ترجمه منقحي از کتاب زهر در دو جلد منتشر کرد.[40]
کتاب زهر مشتمل بر 24 فصل است. بخش عمده اين اثر شرح گفتگوهاي شمعون بن يوحاي با حلقه مريدان و شاگردانش است که در آن مکاشفات خود و رازهاي هستي را فاش ميکند. اين فصلها نامهايي چون «ايدرا ربا»[41] (مجمع بزرگ)، «ايدرا زوتا»[42] (مجمع کوچک)، «راز درازين»[43] (راز رازها)، «ستري توره»[44] (اسرار تورات) و غيره را بر خود دارد. اين مجموعه شامل حدود دو هزار صفحه چاپي است ولي پيروان فرقه کابالا مدعياند که اين تنها بخش کوچکي از کتاب اصلي است که در گذشتههاي دور چهل شتر آن را حمل ميکرد. کاباليستها کتاب زهر را به سان کشتي نوح ميدانند که حاملين خود را از توفان نجات ميدهد؛ خداوند نخستين بار از طريق شعله آتش خود را بر موسي زهر کرد، ولي بر موساهاي پسين از طريق «نور توره» ظهور ميکند و آن انکشاف رازهاي «قباله» (کابالا) است.
مفاهيم رازآميز اين کتاب سرشار از پيشگويي درباره سرنوشت و «رسالت الهي» و آينده قوم يهود است. پيشگوييهاي کتاب، از آنجا که به شمعون بن يوحاي در سده دوّم ميلادي نسبت داده ميشود، طبعاً حيرتانگيز است و اعتماد خواننده را به پيشگوييهاي آيندهاي که رخ نداده جلب ميکند. در کتاب زهر وضع کنوني يهوديان «دوران گذار» توصيف شده که سرآغاز دوران ظهور مسيح است. ابتدا موسي ظهور خواهد کرد و راه را براي ظهور دو مسيح خواهد گشود: مسيح بن يوسف و مسيح بن داوود. نام مسيح بن يوسف، که با عيسي بن مريم (ع) انطباق دارد، طبعاً اعتماد مسيحيان را به اين پيشگويي جلب ميکرد. مسيح بن داوود نيز همان «مسيح موعود» (ماشييَح) يهوديان است. بدينسان، تصوف کابالا از همان آغاز اين توانايي بالقوه را داشت که به طريقتي مشترک در ميان مسيحيان و يهوديان بدل شود.
کابالا و مسيحگرايي اروپايي
از نيمه دوّم سده پانزدهم ميلادي کاباليستهاي يهودي به تدوين برخي رسالههاي کابالي منطبق با زبان و فرهنگ مسيحيان دست زدند. اين رسالهها در ايتاليا و به ويژه در کانون فرهنگي خاندان مديچي در فلورانس بسيار مؤثر بود. به نوشته دائرةالمعارف يهود، محافل فرهنگي رنسانس عميقاً باور کردند که در رسالههاي کابالي به منابع اصيل و دست اوّل رازهاي کهن هستي دست يافتهاند؛ رسالههاي گمشدهاي که اينک پديدار شده و به کمک آن نه تنها ميتوان به اسرار نوشتههاي افلاطون و ساير متفکرين يونان باستان پي برد، بلکه رازهاي مسيحيت را نيز ميتوان شناخت.[45] در سدههاي شانزدهم و هفدهم ميلادي فرقه کابالا در تمامي مراکز مهم قاره اروپا گسترده شد. مورخين دانشگاه عبري اورشليم اين گسترش را به «قدرت خلاقه»، «نيروي معنوي» و «توانمندي رواني» مارانوها (يهوديان مخفي) نسبت ميدهند.[46]
بدينسان، مکتب کابالا به نيروي متنفذ سياسي در ميان مسيحيان بدل شد که بر آرمانهاي مسيحايي و صليبي جديد دامن ميزد و طلوع قريبالوقوع دولت جهاني اروپاييان را نويد ميداد. به تأثير از اين موج، بسياري از متفکران اروپايي به اين نتيجه رسيدند که بايد آرمان ظهور مسيح را با مفاهيم رازآميز شناخت و تنها منبع معتبر براي اين شناخت رسالههاي کابالي است. در نتيجه، رويکردي گسترده به فراگيري زبان عبري، به ويژه در ايتاليا، آغاز شد.
پيکو ميراندولا از نامدارترين و مؤثرترين چهرههاي فکري رنسانس، به عنوان «پدر کاباليسم مسيحي» شناخته ميشود. او در عين حال از بنيانگذاران دانش شرقشناسي اروپا نيز به شمار ميرود. اين به دليل پيوند پيکو با گروهي از يهوديان است که در پيرامون او حضور داشتند. برخي از استادان و دوستان يهودي پيکو عبارتند از يوحنان المانو، فلاويوس ميتريداتس و اليا دلمديگو. به دليل اين پيوندها، پيکو دلا ميراندولا به نخستين چهره فرهنگي اروپا بدل شد که به «دانش رازآميز يهود» و رسالههاي کابالي شيفتگي داشت. دلمديگو برخي متون عبري را براي پيکو ترجمه کرد. ميتريداتس به وي زبانهاي عربي و آرامي آموخت و براي او تعداد زيادي از رسالههاي کابالي را به لاتين ترجمه کرد. مهمترين اقدام پيکو ارائه 900 تز به علماي ديني مسيحي در شهر رم در سال 1486 بود. يکي از اين تزها چنين است: «هيچ علمي چون جادو و کابالا حقانيت مسيح را بر ما ثابت نميکند.» هر چند اين تز پيکو از سوي کليسا مردود شناخته شد، معهذا ادعاها و تبليغات او در جلب توجه مسيحيان به مکتب کابالا بسيار مؤثر بود و رسالههايي که دوستان يهودي او، به ويژه ميتريداتس، به لاتين ترجمه کردند به منبع تغذيه فکري کاباليسم مسيحي بدل شد.[47]
پس از پيکو، يوهانس روشلين، عبريشناس نامدار دربار فردريک سوّم، در ترويج کابالا در محافل فکري مسيحيان نقشي برجسته داشت. روشلين در سال 1490 در ايتاليا با پيکو ديدار کرد و تحت تأثير او به کابالا علاقمند شد. روشلين کتابهاي درباره نامهاي سحرآميز (1494) و درباره علم کابالا (1517) را نوشت. در اين زمان، پل ريچيوس، يهودي مسيحي شده و پزشک دربار امپراتور ماکزيميليان نيز به نگارش کتابهايي در زمينه کابالا اشتغال داشت.[48] نوشتههاي پيکو و روشلين، که دو شخصيت درجه اوّل فرهنگي اروپاي آن روز به شمار ميرفتند، تأثير عميقي بر جاي نهاد و توجه محافل اشرافي و فرهنگي اروپا را به اين طريقت جادويي نوظهور جلب کرد.[49]
در نيمه دوّم سده شانزدهم، عقايد رازآميز کابالي چنان در محافل مسيحي جاذبه داشت که حتي برخي شخصيتهاي مهم ديني چون کاردينال اگيديو ويتربو و فرانسيسکو گئورگيوي ونيزي در آثار خود به تکرار مضامين و مفاهيم کابالي پرداختند. در اين زمان، کتاب زهر به اثري نامدار بدل شد و ارجاع به آن رواج فراوان يافت. سرانجام، کار بدانجا کشيد که گيوم پاستل فرانسوي، يکي از شخصيتهاي متنفذ رنسانس، به ترجمه و انتشار کتاب زهر به لاتين دست زد و به همراه آن شرح مفصل خود را نيز انتشار داد. اين در حالي است که ترجمه عبري زهر هنوز منتشر نشده بود.[50]
کاباليسم لوريايي
ربي اسحاق لوريا (1534-1572)، انديشهپرداز جديد کاباليسم، در اين زمان پديد شد و کانون اصلي اين مکتب در ايتاليا و در پيرامون لوريا و شاگردانش تمرکز يافت.
اسحاق بن سليمان لوريا به يک خاندان سرشناس يهودي تعلق داشت که شاخههاي آن در بسياري از کشورهاي اروپايي و اسلامي گسترده بود. برادر او، مردخاي، پيمانکار مالياتي ثروتمند در فرانسه بود. اسحاق در نوجواني به مصر رفت و مدتي در جزيرهاي در نزديکي قاهره که به عمو و پدرزنش تعلق داشت زيست. در اين دوران بود که لوريا به انديشهپرداز کابالي و يکي از رهبران اصلي اين فرقه بدل شد.
انديشههاي لوريا، در کنار کتاب زهر، يکي از دو منبع اصلي فکري کابالا به شمار ميرود. هستيشناسي جديد کابالي و ترسيم جهان به صورت «عين صوف» کار اسحاق لوريا است. انديشه اسارت «زمزم» (اخگر الهي) به دست «سيترا اهرا» (نيروهاي شيطاني) که بر سرزمين «کليپت»[51] (خلافت/ اسلام) حکم ميرانند در اين مفهوم تبلور يافت. فرآيند ديالکتيکي رهايي «زمزم»، که «تيکون»[52] (نوزايي) ناميده ميشود، نيز متعلق به لورياست.[53] مفهوم کابالي تيکون، که احتمالاً از «کون» (شدن) در عرفان اسلامي اخذ شده، سراسر تاريخ قوم يهود را به صورت فرايند مسيحايي در راه تحقق مأموريت الهي ترسيم ميکند.
در انديشه لوريا، زن جايگاهي خاص مييابد. مفهوم «شخينا» در انديشه کابالي پيشتر به معني «تجلي روحاني داوود» بود. در کاباليسم لوريايي، اين مفهوم به نمادي مؤنث بدل شد. در ماجراي هبوط «انسان قديم» (آدم کدمن)، که با هبوط قوم يهود انطباق مييابد، نيروهاي شيطاني «ملخ» (ملک، پادشاه) را از «شخينا» يا «صفيرا ملخوت»[54] (ملکه) جدا ميکنند. تمامي تکاپوي پسين براي رسيدن به «شخينا» و وصل شدن به اوست. تبديل شخينا به نماد مؤنث و تأويل فرايند عرفاني جدايي و وصل با مفاهيم مشخص جنسي، بعدها در بنياد تصوف جنسي يعقوب فرانک و فرقههاي مشابه در سده بيستم ميلادي قرار گرفت. در مکتب لوريايي کابالا، هبوط آدم تنها به دليل گناه نيست؛ بلکه براي انجام مأموريت الهي معيني است و آن گردآوري اخگرهايي است که در سرزمين «خلافت» فروافتاده و اسير آن شده اند.[55]
پيروان لوريا او را مسيح بن يوسف ميدانستند که راه را براي ظهور مسيح اصلي، مسيح بن داوود (سلطان موعود قوم يهود)، هموار کرد.[56] بدينسان، کاباليستهاي يهودي و محافل مسيحي متأثر از آنان، که کم نبودند، با انتظار ظهور قريبالوقوع مسيح بن داوود به سده هفدهم گام نهادند. در نيمه اوّل سده هفدهم، کانون اصلي اين مسيحگرايي در بندر آمستردام متمرکز بود و با اليگارشي ماوراء بحار هلند پيوند تنگاتنگ داشت. در اين زمان، بخش مهمي از تکاپوي چاپخانههاي آمستردام بر اشاعه آرمان ظهور مسيح و افسانه «ده سبط گمشده بنياسرائيل» متمرکز بود.
در دوران استقرار مرکز فرقه کابالا در آمستردام، فرايند تيکون، يعني جنگ با نيروهاي شيطاني (سيترا اهرا) مستقر در سرزمين «کليپت» (خلافت)، به شدت برجسته شد و جايگاه اصلي را در مکتب کابالا يافت.[57] در اين زمان، کاباليسم به شکلي آشکار به ايدئولوژي جنگ با جهان اسلام بدل شد، «شيطانشناسي» به يکي از اشتغالات فکري دائم رهبران فرقه کابالا بدل گرديد و رسالههاي متعدد در اين زمينه انتشار يافت.
کاباليسم در خاورميانه و شمال آفريقا
در سده هفدهم، از طريق افرادي چون حييم بن عطار مراکشي و شالوم (سليم) بن يوسف شبّازي، شاعر نامدار يهودي ساکن يمن، فرقه کابالا در شمال آفريقا و يمن گسترش يافت. در اين دوران در تونس و الجزاير نيز برخي چهرههاي سرشناس يهودي رهبري حلقههاي کابالا را به دست داشتند. مردخاي بن موسي ساسون بغدادي در بغداد حلقه متنفذي از فرقه کابالا پديد ساخت که تا سده بيستم در منطقه حضور داشت. اسحاق بن موسي نيز در روستاي حرير (اربيل کردستان) مستقر شد و خاندان حريري را بنيان نهاد. يکي از پسران اسحاق، به نام پيناس، در ماجراي شابتاي زوي شرکت فعال داشت. دو پسر ديگر او، به نامهاي حييم و اسحاق، حاخامهاي شهر رواندوز اربيل بودند. اعضاي خاندان حريري در تمامي سدههاي هيجدهم و نوزدهم در کردستان فعال بودند و از رهبران فرقه کابالا در بينالنهرين به شمار ميرفتند.[58]
در نيمه دوّم سده هيجدهم، حاخام شلوم شرابي (1720-1777)، که به يک خانواده يهودي مستقر در يمن تعلق داشت، در بيتالمقدس مستقر شد و به رهبر معنوي فرقه کابالا در شمال آفريقا و به تعبير دائرةالمعارف يهود «در سراسر مشرقزمين» بدل شد. طريقت شرابي به مشرب صوفيان مسلمان شباهت آشکار داشت. در پيرامون او گروهي از شاگردان زبده حضور داشتند که سران فرقه او به شمار ميرفتند. بدينسان، بيتالمقدس به يکي از کانونهاي مهم توليد صوفيان يهودي و تکاپوي آنان در شمال آفريقا و سراسر مشرق زمين بدل شد. با توجه به پيشينه تاريخي و فضاي فکري و سياسي مکتب کابالا، روشن است که اين کانون ميتوانست تأثيرات جدي بر فرقههاي اهل تصوف داشته باشد و به منبع الهام انواع مدعيان مهدويت در ميان مسلمانان بدل گردد. دائرةالمعارف يهود مينويسد: «اقتدار تفوقآميز اين حلقه به سرعت در تمامي کشورهاي اسلامي تثبيت شد و مواضعي بسيار نيرومند کسب کرد.» طريقت شرابي تا سده بيستم در بيتالمقدس مستقر بود.[59]
شابتاي زوي و فرقه دونمه
فضاي پرهياهوي مسيحايي که در حوالي نيمه سده هفدهم آفريده شد و به انقلاب پوريتاني انگليس و موج گسترده انتقال نيروي انساني به قاره آمريکا پيوند خورد، طبعاً بايد «مسيح» خود را ميآفريد. چنين بود که در سال 1665 شابتاي زوي ظهور کرد.
شابتاي زوي (1626-1676) در بنادر غربي عثماني «ظهور» کرد؛ نخست ادعا کرد که مسيح است ولي مدتي بعد، در زندان عثماني، ادعاي خدايي نمود. کمي بعد به اسلام گرويد. پيروان شابتاي يهودياني بودند که به بازار او رونق ميدادند. با گروش شابتاي به اسلام، پيروان يهودي او نيز «مسلمان» شدند و چون مارانوهاي مسيحي فرقهاي از يهوديان مخفي را در جهان اسلام بنيان نهادند که «دونمه» ناميده ميشوند. سير تکوين ماجراي شابتاي زوي و دعاوي او و ترکيب پيروانش پيش نمونه ظهور سه «پيامبر» دروغين و نامدار ديگر در دو سده پسين است: ياکوب فرانک در شرق اروپا، نمود در هند و عليمحمد باب در ايران.
شابتاي زوي از حمايت يک پيامبر دروغين به نام ناتانغزهاي برخوردار بود و درواقع تکاپوي اين دو سناريوي واحدي را رقم زد. نام اصلي ناتان غزهاي (1643-1680) آبراهام ناتان لوي است. پدرش حاخامي سرشناس با گرايشهاي کابالي بود و رئيس يهوديان اشکنازي مقيم بيتالمقدس به شمار ميرفت. ناتان در سال 1663 با دختر يک تاجر ثروتمند يهودي مقيم غزه ازدواج کرد و در اين بندر اقامت گزيد. او از اين زمان به مطالعه رسالههاي کابالا پرداخت، از مريدان طريقت اسحاق لوريا شد و به مناسک و اعمال رازآميز روي آورد. مدتي بعد مدعي شد که در حال مکاشفه صداي خداوند را شنيده که اعلام کرده شابتاي زوي مسيح بن داوود است و ناتان پيامبر اوست.
کاباليستها و مروجين مسيحي آرمانهاي مسيحايي آتش اين دسيسه را شعلهور ميساختند. آنان «ظهور» شابتاي را تأييدي بر پيشگوييهاي قبلي دال بر ظهور مسيح در سال 1666 ميلادي يافتند. به دليل تبليغات کانون مقتدر زرسالاري يهودي مستقر در آمستردام، از تابستان 1665 داستان خروج شابتاي زوي، آميخته با افسانههاي تحريککننده مسيحايي، از طريق آمستردام در انگلستان و سراسر اروپا پخش شد. گفته ميشد «اسباط دهگانه بنياسرائيل» خروج کردهاند، مکّه را تصرف نموده و اکنون با سپاهيان خود در صحراي عربستان عازم اشغال ايراناند.[60] از اين زمان نويسندگان يهودي- مارانو و چاپخانههاي هلند و ايتاليا تکاپويي شديد را آغاز کردند؛ در طول سال 1666 ميلادي تبليغات گسترده و حيرتانگيز انتشاراتي، در مقياس تواناييهاي صنعت چاپ و نشر آن زمان، به سود شابتاي صورت گرفت و رسالههاي متعدد به زبانهاي هلندي، انگليسي، آلماني و ايتاليايي درباره خروج شابتاي زوي و کرامات و تعاليم او در سراسر اروپا منتشر شد. تصوير روي جلد برخي از اين رسالهها در دائرةالمعارف يهود مندرج است. براي نمونه، در آلمان تصاويري پخش شد که شابتاي زوي، پادشاه «ده سبط گمشده بنياسرائيل»، را سوار بر اسب و ايستاده بر روي تپهاي نشان ميداد در حالي که در زير پاي او ارتش صليبي در حال هجوم است و ارتش مسلمانان در حال گريز. کمي بعد در آمستردام رسالهاي منتشر شد که ظهور مسيح را اعلام ميکرد. در اين رساله نقاشي از شابتاي زوي مندرج است در حاليکه بر تخت سلطنت تکيه زده، تاجي بزرگ بر فراز سر اوست و درباريان در پيرامونش ايستادهاند. بر روي جلد رساله ديگر (چاپ آمستردام)، که بر آن تصوير تاج شابتاي مندرج است، اين عبارت را ميخوانيم: «شابتاي زوي، پادشاه اسرائيل و مسيحِ خداوند يعقوب.» تاريخ چاپ اين رساله «سال اول احياي پيامبري و سلطنت» است.[61]
چنين بود که ماجراي شابتاي زوي موجي بزرگ را در اروپا پديد ساخت و تعداد کثيري از مردم فقير مسيحي، حتي از طريق فروش خانه و وسايل زندگي خود، گروه گروه راهي زيارت بيتالمقدس شدند.[62] تحريک فوقالعاده آرمانهاي مسيحايي در قاره اروپا يکي از دستاوردهاي ماجراي شابتاي زوي است.
پس از مدتي، ماجراي شابتاي توجه مقامات دولتي عثماني را جلب کرد و واکنش آنان را برانگيخت. احمد کوپرولو، صدراعظم مقتدر و مصلح عثماني، دستور دستگيري شابتاي را صادر کرد. شابتاي را به استانبول و نزد صدراعظم بردند. احمد کوپرولو ماجراي شابتاي را جدّي نگرفت. او ماهيت سياسي ماجراي شابتاي زوي را درنيافت و آن را يک داعيه ديني متعارف و احتمالاً ناشي از عدم تعادل رواني شابتاي دانست. ادعاي مسيحايي شابتاي در چارچوب فرهنگ و عقايد ديني يهود بود و به مسلمانان ارتباط نداشت. دعوي سلطنت او بر «بنياسرائيل» حقير و احمقانه جلوه ميکرد. قطعاً شابتاي در ديدار با کوپرولو سلوکي عاجزانه داشت زيرا بر او سخت نگرفتند و تنها وي را حبس کردند. اندکي بعد، شابتاي، داوطلبانه، به اسلام گرويد و در 15 سپتامبر 1666 در حضور سلطان محمد چهارم و اعضاي دربار او اعلام مسلماني کرد. سلطان، که «فردي عميقاً مذهبي بود»، تحت تأثير گروش شابتاي قرار گرفت، سادهدلانه نام «عزيز محمد افندي» را بر او نهاد و به وي لقب «کپچي باشي» و مقرري روزانهاي به مبلغ 150 پياستر اعطا کرد.[63]
شابتاي زوي پس از اعلام مسلماني در آدريانوپول و سپس در استانبول ساکن شد و زندگي دوگانهاي در پيش گرفت. او در زهر مناسک اسلامي را انجام ميداد ولي در خفا يهودي بود. شابتاي اينک در رأس فرقهاي از يهوديان مخفي جاي داشت که به تأسي از او به اسلام گرويده بودند. دائرةالمعارف يهود مينويسد: «همگي آنان يهوديان پنهاني بودند که بهمثابه يک گروه جنگجويان مخفي عليه خليفه عمل ميکردند.»[64] شابتاي زوي در مراسم پنهاني فرقه، که داراي صبغه کاملا يهودي بود، حضور مييافت و نمايندگان و سخنگويان اصلي او، و در رأس آنها ناتان غزهاي، رسماً يهودي بودند.[65] شابتاي زوي، که اينک مورد علاقه و لطف سلطان بود، با فرقههاي دراويش مسلمان عثماني نيز رابطه برقرار کرد؛ با تلاش او و اعضاي فرقهاش آداب و عقايد جديدي در ميان برخي از فرقههاي دراويش شکل گرفت که آميختهاي از تصوف سنتي اسلامي و عقايد و مناسک يهودي بود.
مناسک فرقه شابتاي آميخته با هرزگي جنسي بود. بعدها، اين گرايش در فرقه ياکوب فرانک بارزتر شد. پس از مدتي راز تکاپوي فرقه شابتاي آشکار شد و در اوت 1672 شابتاي زوي و برخي از پيروانش به دليل ترويج هرزگي جنسي در ميان مسلمانان دستگير شدند. در ژانويه 1673، احمد کوپرولو شابتاي و سران فرقهاش را به منطقه دولسينو در آلباني تبعيد کرد. در دوران تبعيد شابتاي نيز پيروان او در کسوت مسلمانان به زيارتش ميرفتند. در 17 سپتامبر 1676، شابتاي زوي در پنجاه سالگي در آلباني درگذشت.[66]
اعلام مسلماني شابتاي زوي نه تنها ناتان را در غزه ساکت نکرد، بلکه او با همان حدت و شدت پيشين به اعلام «مکاشفات» و انجام رسالت «پيامبري» خود ادامه داد. ناتان غزهاي با اتکاء به پشتوانهاي غني از متون عبري و نمونههاي فراوان از تاريخ قوم يهود، انديشهپرداز اين موج جديد شد و راه آينده را به روشني به پيروان شابتاي نشان داد. به نوشته دائرةالمعارف يهود، شابتاي زوي انديشهپرداز نبود و تفکر منسجم نداشت؛ اين ناتان بود که به جعل يک مکتب از عقايد منتسب به شابتاي دست زد؛ مکتبي که تداوم کاباليسم پيشين به شمار ميرود.[67] در زمان مرگ شابتاي، ناتان در صوفيه بود. او به سيروسياحت در اروپا پرداخت و چنين تبليغ کرد که شابتاي نمرده، بلکه از نظرها پنهان شده و به هجرتي رازآميز در «انوار آسماني» رفته و زماني که «خداي اسرائيل» مشيت کند بار ديگر ظهور خواهد کرد. ناتان غزهاي در 11 ژانويه 1680، سه سال پس از شابتاي، در مقدونيه درگذشت.[68]
نظريات ناتان غزهاي جامه ايدئولوژيکي است بر سياست نفوذ به درون ساختار سياسي و اقتصادي و فرهنگي سرزمينهاي مسلمان و تسخير آن از درون. پس از اعلام مسلماني شابتاي، ناتان غزهاي توجيه نظري اين دگرگوني را آغاز کرد. او اعلام کرد که گروش شابتاي به اسلام انجام يک «مأموريت» (رسالت) جديد است و هدف از آن «برافروختن اخگر مقدس در ميان کفار [مسلمانان] است.» دائرةالمعارف يهود هسته اصلي نظريهپردازي ناتان را چنين بيان ميدارد:
رسالت اصلي ملت يهود افروختن اخگرهاي مقدسي است که در روح آنان وجود دارد. ولي اخگرهايي وجود دارد که افروختن آن تنها کار مسيح است. لذا، مسيح (شابتاي زوي) براي انجام اين رسالت به «قلمرو خليفه» وارد شده؛ «زهراً در برابر او تسليم شده ولي درواقع در حال انجام واپسين و دشوارترين بخش مأموريت خود است و آن تسخير خليفه از درون است. او براي انجام اين مأموريت مانند يک جاسوس عمل ميکند که به درون سپاه دشمن اعزام شده»؛ اين «مبارزهاي در درون سرزمين شيطان است.»بنابراين، مسلمان شدن شابتاي به معني ارتداد از دين يهود نيست بلکه بغرنجترين چهره مأموريت مسيحايي اوست. به نوشته دائرةالمعارف يهود، بدينسان ناتان غزهاي «الهيات شابتايي» را توسعه بخشيد و «بنيادهاي ايدئولوژي» پيروان شابتاي را «براي يکصد سال آينده» پي ريخت.[69] به اين دليل است که منابع يهودي مکتب جديدالاسلامي شابتاي را «ارتداد رازگونه»[70] ميخوانند؛ يعني آنگونه ارتداد از دين يهود که راز و رمزي در آن نهفته است.
تعداد يهودياني که در سال 1666به پيروي از شابتاي زوي اعلام مسلماني کردند دويست خانوار ذکر شده است که بهطور عمده در ادرنه (آدريانوپول)، در پيرامون شابتاي، مستقر شدند.[71] در سال 1683 موج بزرگ ديگري از اعلام اسلام در ميان يهوديان مقيم عثماني رخ داد و تعداد آنها تنها در بندر سالونيک به 300 خانوار رسيد.[72] اين جديدالاسلامها از حمايت برخي حاخامهاي برجسته برخوردار بودند. رهبري اين گروه با يوسف فيلسوف، حاخام سالونيک و پدرزن شابتاي زوي، و سليمان فلورنتين بود.[73]
يهوديان فوق «دونمه» نام گرفتند که به معناي «برگشته» يا «جديدالاسلام» است. از سده هيجدهم، پيروان شابتاي زوي در يمن، ايران، عثماني و شمال آفريقا پراکنده شدند.[74] بزرگترين مراکز زندگي دونمهها شهرهاي سالونيک، ازمير و استانبول بود. بهنوشته دائرةالمعارف يهود، از اوايل سده هيجدهم، دونمهها متهم به هرزگي جنسي بودند. معهذا، «ترديدي نيست که طي چند نسل آميختگي [هرج و مرج] جنسي[75] در ميان آنان رواج داشته است. در اشعار يهودا لوي تووا (درويش افندي)، که در سال 1960 منتشر شد، دفاعيات جسورانهاي به سود الغاء محدوديتهاي جنسي مندرج است.» دونمهها جشن ويژهاي موسوم به «جشن بره»[76] دارند که طي آن به اجراي برخي «مناسک جنسي» ميپردازند.[77]
فرقه فرانک و پرستش جنسي
در حوالي نيمه سده هيجدهم از درون فرقه رازآميز کابالا و بر بنياد ميراث شابتاي زوي و ناتان غزهاي فردي بهنام ياکوب فرانک ظهور کرد و فرقهاي را بنياد نهاد که به «فرانکيست» شهرت يافته است.
يعقوب بن يهودا ليب، که با نام ياکوب فرانک (1726-1791) شهرت دارد، به يک خانواده ثروتمند تاجر و پيمانکار يهودي ساکن اوکرائين تعلق داشت و همسرش نيز از يک خانواده ثروتمند تاجر بود. فرانک در جواني به طريقت کابالا جذب شد، کتاب زهر را خواند و به عضويت فرقه شابتاي زوي درآمد. در دسامبر 1755، فرانک از سوي سران فرقه دونمه براي تصدي رياست اين فرقه در لهستان به همراه دو حاخام راهي زادگاه خود شد. فرانک در رأس فرقه شابتاي در پودوليا قرار گرفت ولي کمي بعد، در ژانويه 1756، کارش به رسوايي کشيد. زماني که فرانک و پيروانش در يک خانه دربسته مشغول اجراي مناسک جنسي مرسوم در فرقه شابتاي بودند، به علت باز شدن تصادفي پنجرهها، مردم مطلع شدند و تمامي آنان را دستگير کردند. مقامات شهر ياکوب فرانک را آزاد کردند زيرا گ��ان بردند وي تبعه دولت عثماني است. فرانک به عثماني بازگشت و مدتي به زهر مسلمان شد. کمي بعد، بار ديگر به پودوليا رفت و رهبري فرقه شابتاي را در گاليسيا، اوکرائين و مجارستان به دست گرفت. مدتي بعد، ياکوب فرانک و صدها تن از پيروان يهودي او گروه گروه به مسيحيت (مذهب کاتوليک) گرويدند. مقامات اسقفي منطقه نيز با خشنودي آنان را به سلک مسيحيت پذيرفتند.[78] دائرةالمعارف يهود مينويسد:
در سالهاي 1756-1760 بخش بزرگي از پيروان ياکوب فرانک به مذهب کاتوليک گرويدند و فرقهاي مشابه دونمه را در لهستان تشکيل دادند. آنان تنها در زهر کاتوليک بودند.[79]
دائرةالمعارف يهود به صراحت فرقه فرانکيست را «يک فرقه مخفي يهودي» ميخواند.[80]
مسيحي شدن فرانک سبب جلب برخي مسيحيان لهستان و شرق اروپا به اين فرقه شد. گردانندگان فرقه فرانک در لهستان و روسيه يهوديان ثروتمند و تحصيلکرده، گروهي از حاخامهاي جوامع کوچک يهودي و برخي از آنان پسران سران جوامع يهودي شرق اروپا بودند. بخش مهمي از اعضاي فرقه ميهمانخانهدارها و ميخانهدارهاي يهودي بودند. در موراويا و بوهم، تعدادي از اعضاي خاندانهاي اشرافي و ثروتمند مسيحي به اين فرقه گرويدند.[81] بايد افزود که پيروان ياکوب فرانک در آن زمان به عنوان فرقه شابتاي زوي شناخته ميشدند و خود آنان نيز خويش را «مؤمنين»، يعني پيروان شابتاي زوي، ميخواندند. نام «فرانکيست» از سده نوزدهم به ايشان اطلاق شد.[82]
به رغم گروش زهري فرانک و پيروانش به مسيحيت، تکاپوي فرقه فوق نارضايي مردم را برانگيخت و در پي فاش شدن برخي عمليات جنسي آنان، در فوريه 1760 مقامات دولتي فرانک را در شهر ورشو دستگير کردند. ياکوب فرانک به مدت 13 سال محترمانه به يک قلعه در چکسلواکي تبعيد شد. از سال 1762 همسرش نيز به او پيوست. در اين دوران، پيروان کثير او به ديدارش ميرفتند و مراسم خود را، که آميخته با عمليات جنسي بود، در داخل قلعه و بيرون از آن انجام ميدادند.[83]
فرانک پس از آزادي به شهر برنو (منطقه موراويا) رفت و در نزد دخترعموي خود، که همسر يک تاجر ثروتمند يهودي بود، اقامت گزيد. شهر برنو از سده هفدهم يک کانون مهم يهودينشين بود. در اين زمان، ياکوب فرانک از ميان پيروان خود در شهر برنو يک سازمان مسلح ايجاد کرد که اعضاي آن اونيفورمهاي نظامي ميپوشيدند و تعليمات نظامي ميديدند. اينک ياکوب فرانک فرد مهمي به شمار ميرفت، تا بدان حد که در مارس 1775 به وين سفر کرد و از سوي امپراتور و وليعهد هابسبورگ مورد پذيرايي قرار گرفت. به نوشته دائرةالمعارف يهود، علت اين رابطه قولي بود که فرانک به امپراتور داده بود که از طريق اعضاي سازمان سرّي خود بخشهايي از سرزمين عثماني را تجزيه کند. از آن پس اعضاي به زهر مسيحي فرقه فرانک بهطور ناشناس به عثماني ميرفتند و به ويژه در سالونيک با دونمههاي به زهر مسلمان رابطه استوار داشتند.[84]
منبع مالي ياکوب فرانک، که درباري باشکوه و ارتشي مسلح و مجهز بر پا کرده بود، ناشناخته است. اين در حالي است که او در برنو صدها مريد مسلح داشت که به هيچ کار و حرفهاي اشتغال نداشتند و تمام وقت در خدمتش بودند.[85] روشن است که ياکوب فرانک از يک منبع غني مالي، بجز پيروانش، تغذيه ميشد زيرا در سال 1784 براي مدت کوتاهي دريافت پول از اين منبع قطع شد و او در وضع مالي دشواري قرار گرفت.[86]
آئين فرانک بر پرستش سه خدا استوار است: «خداي خوب»، «برادر بزرگ» و «زن باکره». «خداي خوب» ياکوب فرانک همان «اتيکه کديشه» (علت نخستين) در مسلک شابتاي زوي، است. «برادر بزرگ» همان «خداي اسرائيل» است که شابتاي زوي و ياکوب فرانک پيامبران اويند. «خداي اسرائيل» سرانجام ياکوب فرانک را فرستاد و وي با مجسم ساختن پرستش زن، ضلع گمشده اين تثليث، رسالت خود را به پايان برد.[87] «پرستش زن» بيان عريان همان نمادهايي است که پيشتر، در مکتب کابالاي اسحاق لوريا، از طريق تبديل «شخينا» به نماد مؤنث پديد آمده بود.
برگزاري مناسک جنسي از سوي اعضاي فرقه فرانک امري مسلم و قطعي است. مورخين دانشگاه عبري اورشليم مينويسند اعضاي اين فرقه «در جشنهاي خود به عياشيهاي جنسي ميپرداختند.»[88] يکي از مراسم آنان «پرستش بانو» نام داشت. در اين مراسم همسر فرانک، و پس از مرگ او دخترش، اِوا، در برابر پيروان مجذوب زهر ميشدند و مورد پرستش قرار ميگرفتند. فرانک در اواخر عمر شايع کرد که اين دختر فرزند نامشروع کاترين کبير، ملکه مقتدر روسيه، است که بهطور ناشناس تحت سرپرستي او قرار گرفته. اين شايعه چنان رواج يافت که حتي برخي مقامات عاليرتبه امپراتوري روسيه نيز آن را باور کردند و گمان بردند که به راستي دختر فرانک از خاندان تزار است.[89]
پس از مرگ ياکوب فرانک، يکي از برادرزادههاي او به نام جونيوس فري رهبري فرقه را به دست داشت. او کمي بعد رهبري فرقه را به اوا فرانک واگذارد و خود به فرانسه رفت. اين مقارن با انقلاب فرانسه است. جونيوس فري در کسوت انقلابيون در آمد و به يکي از سران کلوپ ژاکوبنها بدل شد.[90] اوا فرانک تا زمان مرگ (1816) رهبر فرقه فرانک بود.
در سدههاي نوزدهم و بيستم ميلادي، فرقه فرانک به صورت يک سازمان سرّي به حيات خود ادامه داد؛ اعضاي آن «به زهر» بهطور دقيق آداب کاتوليکي را اجرا ميکردند و در محل زندگي خود به عنوان مسيحيان مؤمن شناخته ميشدند. (دائرةالمعارف يهود تعبير «به زهر» را به کار برده که نشانگر تداوم يهوديت در فرانکيست هاست.)[91] اعضاي فرقه، چون دونمه هاي عثماني، تنها در ميان خود ازدواج ميکردند. بدينسان، به نوشته دائرةالمعارف يهود، «يک شبکه گسترده خانوادگي» از فرانکيستها پديد شد؛ آنان فرزندانشان را طبق روش خود پرورش ميدادند و با تاريخ و سنن فرقه آشنا ميکردند. اعضاي اين فرقه، به سان ماسونها، يکديگر را «برادر» ميخوانند.[92] فرانکيستهاي لهستان، مانند دونمههاي عثماني، در دوران بيثباتي سياسي اين کشور از موقعيت بهره جستند و برخي از آنان عناوين اشرافي براي خود به دست آوردند.[93] برخي از خانوادههاي فرانکيست مقيم امپراتوري اتريش نيز به صفوف اشرافيت اتريش راه يافتند.[94] در سده نوزدهم بسياري از آنان به مقامات عالي سياسي لهستان رسيدند. سازمان سرّي فرانکيست لهستان با دونمههاي عثماني رابطه نزديک داشت.[95] کانون ديگر فرقه فرانک در شهر ورشو (چکسلواکي) بود. فرانکيستها در اين شهر به احداث کارخانههاي متعدد دست زدند و در سازمانهاي ماسوني آن تکاپويي گسترده داشتند.[96]
در سالهاي 1848-1849 تعداد زيادي از خانوادههاي فرانکيست به ايالات متحده آمريکا مهاجرت کردند. به نوشته دائرةالمعارف يهود، حتي تا به امروز نيز برخي از اعضاي فرقه فرانک تصوير مينياتور اوا فرانک، دختر ياکوب، را به گردن خود ميآويزند.[97]
فيليپ برگ و احياي فرقه کابالا
چندي پيش، پل اسکات در روزنامه ديلي ميل[98] گزارشي از پيوستن مدونا به فرقه کابالا ارائه داد و از اين طريق بود که من با داستان عجيب احياي فرقه کابالا و آغاز موج گسترش سريع آن آشنا شدم.
بنيانگذار و رهبر اين فرقه، که امروزه عملاً بر هاليوود حکومت ميکند، يک يهودي 75 ساله بهنام فيوال گروبرگر[99] است. او 35 سال پيش نام خود را به فيليپ برگ[100] تغيير داد و به کمک معشوقه سابق و همسر امروزش، کارن، سازماني بهنام «مرکز آموزش کابالا»[101] تأسيس کرد و خود را رهبر طريقت کابالا خواند. برگ از کارن داراي دو پسر است: يهودا (32 ساله) و مايکل (30 ساله). کارن کتابهايي در زمينه کابالا مينويسد و خزانهدار و مسئول امور مالي فرقه است. يهودا و مايکل نيز در اداره سازمان کابالا به پدر کمک ميکنن
فيليپ برگ کمتر در محافل زهر ميشود و عکسهاي اندکي از او وجود دارد. پيشينه او نيز در هالهاي از ابهام است. پل اسکات مينويسد: من کشف کردم که فيليپ برگ قبل از ازدواج با کارن زن داشت و حداقل هشت فرزند. همسر اوّل برگ زني به شدت مذهبي بود بهنام ريزکا که شش ماه پيش درگذشت. ولي در زندگينامه رسمي فيليپ برگ درباره ازدواج اوّل او مطلبي ديده نميشود. برگ ادعا ميکند که از موطنش، نيويورک، براي آموختن کابالا از ربي يهودا براندوين به اسرائيل رفت. براندوين، که دايي همسر اوّل برگ بود، به عنوان يکي از برجستهترين استادان کابالا شناخته ميشد. ولي پسر براندوين ارتباط استادي و شاگردي برگ با پدرش را تکذيب ميکند. پل اسکات ميافزايد: برخلاف اين ادعا، برگ نه با انگيزههاي معنوي بلکه با مقاصد مالي به اورشليم رفت. آوراهام گروبرگر، يکي از پسران فيليپ برگ از همسر اوّل، ميگويد: «پدرم فروشنده بيمه بود و براي اين کار به اورشليم سفر کرد.»
فيليپ برگ براي اوّلين بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشليم (بيتالمقدس) گشود و سپس کار خود را در لسآنجلس ادامه داد. دفتر مرکزي فرقه در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلي هيلز[102] (در حومه لسآنجلس و در نزديکي هاليوود)، واقع است. اين رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعاليت خود را بر هاليوود متمرکز کرد، در دو سه ساله اخير از طريق جلب هنرپيشگان و ستارههاي هاليوود و مشاهير هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست يافت، خانههاي اعياني در لسآنجلس و مانهاتان خريد و شيوه زندگي پرخرجي را در پيش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکيو تا لندن و بوئنوسآيرس گسترده است و اين سازمان داراي چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارايي فرقه برگ حدود 23 ميليون دلار تخمين زده ميشد ولي در سال گذشته تنها در لسآنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا ميکند که داراي سه ميليون عضو است.
سازمان برگ خود را «فرا ديني» ميخواند و مدعي است که کابالا «فراتر از دين، نژاد، جغرافيا، و زبان است»[103] و با اين تعبير درهاي خود را به روي همگان گشوده است. اعضاي فرقه، فيليپ برگ را «راو» ميخوانند. «راو» همان «رب» يا «رباي» يا «ربي» است که به حاخامهاي بزرگ يهودي اطلاق ميشود. فرقه کابالا، علاوه بر دريافت کمکهاي کلان از اعضاي ثروتمندش، از روشهاي خاصي براي کسب درآمد از ساير اعضا بهره ميجويد: آب معدني معمولي را، که در کانادا براي فرقه فوق و با نام «آب کابالا» تهيه ميشود، به قيمت هر بطري 8 دلار ميفروشد. کاباليستهاي مدرن معتقدند که اين آب داراي «انرژي مثبت» است و بيماري سرطان را مداوا ميکند. فرقه برگ نمادي بهنام «چشم شيطان» تهيه کرده که هر عدد 26 دلار فروخته ميشود. پيروان برگ معتقدند که اين نماد چشم شيطان را کور ميکند. کتابهاي کابالي نيز به قيمت گزاف عرضه ميشود. براي مثال، هر دوره کتاب زهر، که در بسياري از کتابفروشيها به قيمت زير يکصد دلار موجود است، در فرقه برگ 430 دلار است.
فعاليت فرقه کابالاي برگ در دو ماهه اخير بهناگاه اوج گرفته و با اعلام پيوستن مدونا به اين فرقه در رسانهها بازتاب جنجالي داشته است. اين جنجال واکنش برخي حاخامهاي سنتگراي يهودي را برانگيخته است. ربي ياکوب ايمانوئل شاخت،[104] حاخام يهودي و متخصص کابالا، ميگويد: مدونا جذب خرافات شده است نه کابالا. «چشم شيطان»، که نماد آن را فرقه برگ توزيع ميکنند، در شرک کهن رومي (پاگانيسم) ريشه دارد و «آب کابالا» هيچ ارزشي ندارد. ربي باري مارکوز،[105] از کنيسه مرکزي لندن،[106] نيز عليه فرقه برگ سخن گفته و او را شيادي ناميده که در پي سودجويي است. و مهمتر از همه، ربي اسحاق کدوري، حاخام سرشناس بيتالمقدس، فرقه برگ و رهبر آن را محکوم کرده و او را شيادي خوانده که پيروانش را شستشوي مغزي ميدهد.
ولي واقعيات نشان ميدهد که برگ تنها نيست. کانونها و رسانههاي مقتدري در پي ترويج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه دربارهاش مينويسند. «کابالا هاليوود را فرا گرفته است» عنواني است که اين روزها به چشم ميخورد. در ميان حاخامهاي يهودي نيز کساني هستند که از برگ و فرقه او حمايت ميکنند. ربي پيناس گيلر،[107] استاد کابالا در دانشگاه يهوديت لسآنجلس،[108] ميگويد: «اينجا آمريکاست و ما از آزادي دين برخورداريم. به عنوان يک استاد کابالا من تلاش برگ را ارج مينهم زيرا او کابالاي رازآميز را به عموم معرفي کرد.»[109]
تايمز لندن نيز اخيراً گزارش مفصلي درباره پيوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرده است.[110] گزارش تايمز همدلانه است و تبليغ بهسود فرقه برگ بهشمار ميرود. بهنوشته تايمز، در جشن يهودي پوريم، که اخيراً در دفتر مر��زي فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهير لسآنجلس و هاليوود حضور داشتند. يکي از مهمترين اين افراد مدونا است که از هفت سال پيش در مرکز فوق در حال فراگيري کابالا بود و اکنون رسماً کاباليست شده است. او 5 ميليون دلار به فرقه کابالا کمک مالي کرده است.
ر 18 ژوئن 2004 سي. ان. ان. نيز از عضويت رسمي مدونا در فرقه کابالا خبر داد و نوشت که مدونا در جشن اخير پوريم، که در دفتر فرقه برگ برگزار شد، به ياد ملکه اسطورهاي يهودي، «استر» نام گرفته و اعلام کرده که از اين پس او را «استر» بخوانند.[111] مدونا به يک خانواده کاتوليک تعلق دارد.
پايان سخن
گفتم که مدونا تنها يک خواننده نيست، يک نماد فرهنگي است. اکنون بايد بيفزايم، مدونا نماد هرزگي جنسي مدرن نيز هست. زماني از او درباره اوّلين تجربه جنسياش پرسيدند و پاسخ داد: با برادرم بود. اين همان فرهنگي است که فرقه فرانک از نيمه دوّم سده هيجدهم در پي ترويج آن بود.
من در سال 1376 به پژوهش در زمينه کاباليسم علاقمند شدم و حاصل تلاشم در جلد دوّم زرسالاران (1377) عرضه شد. در آن زمان هرگز تصوّر نميکردم که روزي احياء کاباليسم را به عنوان يک طريقت امروزي و مدرن شاهد باشم. و فراتر از آن هيچ مکانيسم مؤثري را نميتوانستم براي ترويج و گسترش سريع کاباليسم در ميان جوانان متعلق به همه فرهنگها بپندارم. تصوّر ميکردم که اينگونه پديدهها به تاريخ تعلق دارند. ولي امروزه ميبينم که اسطورهها جان ميگيرند و روح شابتاي زوي و ياکوب و اوا فرانک را در کالبدي جديد عرضه ميکنند. ولي در آن زمان به پيوند ميان ترويج مناسک جنسي در رسانههاي جديد با مناسک مشابه در فرقههاي دونمه و فرانک توجه کردم و نوشتم:
احياي ميراث فرقهگرايي جنسي شابتاي زوي و ياکوب فرانک را در فرهنگ نويني که به وسيله رسانههاي غربي ترويج ميشود به روشني ميتوان ديد. مناسک آميخته با رفتارهاي جنسي و مصرف مواد مخدر و موسيقي تهييجکننده رفتار رايج در ميان نسل جوان امروزين غرب است. اينک، مراسم بيپرواي گروههاي کوچک دونمه و فرانکيست به کمک رسانههاي نوين ارتباطي به يک پديده انبوه و جهاني بدل شده است. هزاران جوان گرد ميآيند، همان آداب و مناسک را برگزار ميکنند و رسانههاي تصويري جوانان سراسر جهان را به پيروي از اين الگو فراميخوانند. رقص جنسي موسوم به لمبادا (رقص بره)، که در سالهاي اخير از طريق وسايل ارتباط جمعي غرب ترويج ميشود، نشاني آشکار از مناسک جنسي دونمههاي ترکيه در «جشن لمب» را بر خود دارد. مايکل جکسون، «سلطان رپ»، سياهپوستي که با عمل جراحي چهره خود را به سفيد بدل ساخته- موجودي دوجنسي که در نقشهاي مختلف زهر ميشود و مشخص نيست زن است يا مرد- از نمادهاي فرهنگ فرانکيستهاي جديد است؛ آئيني شيطاني که تخدير جنسي و رواني بنياد آن را ميسازد. امروزه، اين گرايش به اوج بيپروايي خود رسيده است. وارثين شابتاي زوي و ياکوب فرانک در قالب گروههايي چون متاليکا آشکارا پرستش شيطان و همجنسگرايي را ترويج ميکنند و با ساخت و پخش سريالهاي تلويزيوني و فيلمهاي سينمايي روابط جنسي زن با زن و مرد با مرد را به ايستار متعارف اخلاقي و هنجار عادي فرهنگي بدل ميسازند. تداوم اين ميراث تصادفي نيست. در آينده خواهيم ديد که مروجين اين آئين در جهان امروز از تبار همان فرقهسازان سدههاي هفدهم و هيجدهم ميلادياند؛ همان کانونهايي سرمايه عظيم خود را در ترويج اين فرهنگ به کار گرفتهاند که پيشتر شابتاي زوي و ناتان غزهاي و ياکوب فرانک، و دهها فرقهساز ديگر، را به روي صحنه بردند.[112]
تهران، پنجشنبه 4 تيرماه 1383
24 ژوئن 2004
-------------------------------------------------------------------------
1. Elizabeth Taylor
2. Barbara Streisand
3. Diane Keaton
4. Demi Moore
5. Stella McCartney
6. Britney Spears
7. Ashton Kutcher
8. Winona Ryder
9. Roseanne Barr
10. Mick Jagger
11. Paris Hilton
12. ثروت خانواده هيلتون حدود 600 ميليون دلار تخمين زده ميشود که 28 ميليون دلار آن سهم خانم پاريس هيلتون است.
13. David Beckham
14. Kabbalah
15. Kabbalists
16. H. P. Blavatsky, The Theosophical Glossary, London: Theosophical Publishing Society, 1892. p. 168; Arthur Lillie, Madame Blavatsky and Her Theosophy, London: Swan Sonnenschein & Co., 1895, p. 194.
17. جنبشي مذهبي و فرهنگي در دين يهود که در سده دوّم هجري/ هشتم ميلادي پديد شد. رهبري اين جنبش با عنان بن داوود بود. عنان در حوالي سالهاي 135-159 ق./ 754-775 م.، مقارن با خلافت منصور عباسي، ميزيست و ساکن بغداد بود. پيروان او در آغاز به «عنانيه» شهرت داشتند و سپس «قرائيون» (Karaites) نام گرفتند. يهوديان به آنان «بني مخرا» يا «بيله مخرا» (طايفه مخرا) ميگفتند. «مخرا» به معني «کتاب مقدس» است. علت آن است که ايشان تنها منبع شناخت و سلوک ديني را متون اصيل و اوليه ديني ميدانستند و منکر سنن شفاهي بودند که حاخاميم يهودي در سدههاي اخير رواج داده بود. در سدههاي هفدهم و هيجدهم کانون اصلي قرائيون به کريمه و ليتواني انتقال يافت. در اواخر سده هيجدهم سرزمينهاي فوق به امپراتوري تزاري روسيه منضم شد. در زمان نيکلاي اوّل، رهبران قرائي به نزد مقامات تزاري رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف يهوديان حاخامي، مردمي صنعتگر و درستکار و از نظر سياسي اتباعي وفادارند. اين تمايز مورد توجه بيشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال 1863 به قرائيون حقوق کامل شهروندي روسيه اعطا شد. در سال 1932 تعداد قرائيون روسيه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کريمه ميزيستند. در اين زمان حدود دو هزار نفر قرائي نيز در خارج از روسيه بودند: لهستان، استانبول، فلسطين، قاهره و عراق. در سال 1970 تعداد قرائيون ساکن اسرائيل هفت هزار نفر گزارش شده که بهطور عمده در رمله سکونت دارند.
18. Judaica, 1971, vol. 10, p.1047.
19. Sefer Yezirah
20. Sefer ha-Bahir
21. Shekhinah
22. Hokhmah
23. Kodesh
24. Nefesh
25. Nefesh Medabberet
26. Nefesh Sikhlit
27. Nefesh Hayyah
28. Ru'ah
29. Kabbalah iyyunit
30. Kabbalah ma'asit
31. Demonology
32. Messianism
33. Ein-Sof
34. Judaica, vol. 6, p. 535; vol. 9, pp. 35-36; vol. 10, p. 523.
35. Reconquista
36. Judaica, vol. 12, pp. 774-775; H. H. Ben-Sasson [ed.], A History of the Jewish People, Harvard University Press, 1976, p. 499.
37. Sefer ha-Zohar
38. Judaica, vol. 5, p. 1478; vol. 16, pp. 1208-1209.
39. Harry Sperling, Maurice Simon, Paul Philip Levertoff (Translators), The Zohar, Introduction by J. Abelson, London, England: Soncino Press, 1933—1934, 5 vols., reprinted 1978.
40. The Zohar: Pritzker Edition, translated with commentary by Daniel C. Matt, Stanford University Press, 2003, 2 vol (536 pp. + 496 pp., $ 90.00)
در آدرس زير ميتوان به بخشهايي از کتاب زهر دست يافت:
http://www.sacred-texts.com/jud/tku/index.htm
41. Idra Rabba
42. Idra Zuta
43. Raza de-Razin
44. Sitrei Torah
45. Judaica, vol. 10, p. 643.
46. Ben-Sasson, ibid, p. 695.
47. Judaica, vol. 10, pp. 643- 644; vol. 13, pp. 500-501.
48. ibid, vol. 14, p. 110.
49. ibid, vol. 10, p. 644.
50. ibid, p. 645.
51. Kellipot
52. Tikkun
53. ibid, vol. 10, p. 547.
54. Shekhinah, Sefirah Malkhut
55. ibid, p. 619.
56. ibid, p. 548.
57. ibid, p. 551.
58. ibid, vol. 7, p. 1339; vol. 10, pp. 552-554.
59. ibid, vol. 10, pp. 553-554; vol. 14, pp. 1307-1308.
60. ibid, vol. 14, p. 1226.
61. بنگريد به تصاوير مندرج در:
Judaica, vol. 14, pp. 1225, 1229, 1243.
62. ibid, p. 1234.
63. ibid, p. 1237.
64. ibid, p. 1239.
65. ibid, p. 1240.
66. ibid, pp. 1240-1241.
67. ibid, p. 1241.
68. ibid, vol. 12, pp. 863-866; vol. 14, pp. 1239, 1241.
69. ibid, vol. 14, p. 1238.
70. Mystical Apostasy
71. ibid, p. 1239.
72. ibid, p. 1245.
73. ibid, p. 1244.
74. ibid, p. 1221.
75. Sexual Promiscuity
76. Hag ha-Keves (Festival of the Lamb)
77. ibid.
78. ibid, vol. 7, pp. 55-58.
79. ibid, vol. 14, p. 1252.
80. ibid, vol. 7, p. 68.
81. ibid, p. 65.
82. ibid, p. 58.
83. ibid, pp. 65-66.
84. ibid, p. 67.
85. ibid.
86. ibid.
87. ibid, vol. 14, p. 1252.
88. Ben-Sasson, ibid, p. 768.
89. Judaica, vol. 7, pp. 67-68.
90. ibid, p. 68.
91. ibid, vol. 7, p. 66.
92. ibid, p. 69.
93. ibid, p. 66.
94. ibid, p. 68.
95. ibid, p. 71.
96. ibid, p. 68.
97. ibid, p. 71.
98. Paul Scott, “Truth about the Madonna cult”, Daily Mail, Saturday, May 22, 2004, pp. 32-33.
99. Feivel Gruberger
100. Philip Berg
101. Kabbalah Learning Center (KLC)
102. Beverly Hills
103. “Kabbalah in Kalamazoo”, The Jewish Week, Jun, 22, 2004.
104. Rabbi Jacob Immanuel Schochet
105. Rabbi Barry Marcus
106. Central London Synagogue
107. Rabbi Pinchas Giller
108. University of Judaism
109. The Jerusalem Report, July 25, 1996;
“Hollywood Style of Kabbalah is A Cult -- Say Experts”, June 7, 2004,
http://www.nationalenquirer.com/stories/feature.cfm?instanceid=61848
110. “How Hollywood is Falling for the Kabbalah Promise of Eternal Life”, The Times, Wednesday, 9 June 2004, pp. 4-5.
111. “Madonna reinvents herself as Esther”, Friday, June 18, 2004, CNN.com
منبع:www.shahbazi.org/pages
Subscribe to:
Comments (Atom)
